داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه و زیبای کار شیطان

سه شنبه 23 آذر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و زیبای کار شیطان
زن فقیری که با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بی‌ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می‌داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی‌اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: «وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است.» 
وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و مشغول بردن خوراکی‌ها به داخل خانه کوچکش شد. منشی از او پرسید: «نمی‌خواهی بدانی چه کسی این خوراکی‌ها را فرستاده؟»
زن جواب داد: «نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می‌برد.»


داستان کوتاه روبه یا روباه

شنبه 2 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه روبه یا روباه

فردی فقیر که برای نگه داری روغن اندک خود خیک نداشت، روباهی شکار کرد و از پوست آن خیک روغن ساخت. به او گفتند:« پوست روباه حرام است.» او برای نظر خواهی نزد یک نفر مکتب دار رفت و سوال کرد. مکتب دار عصبانی شد و گفت: « تو نمی دانی که روباه حرام است؟!» . مرد گفت : « ای داد و بیداد، بد شد!» مکتب دارپرسید:« مگر چی شده؟» گفت: « آقا، روغنی در آن است که برای حضرتعالی آورده ام.» مکتب دار گفت: « جانور، روبه بوده یا روباه؟»
مرد گفت: « نمی دانم . روبه چیست؟» مکتب دار گفت: « حیوانی است بسیار شبیه روباه ،برو آن را بیاور، انشاالله روبه است.
 انشاالله پاک است.
 بد به دل راه نده!!
این است حکایت دوران ما ،
بایک حرف چه نشدن هایی که  شدنی  میشود!!!


داستان کوتاه و آموزنده شاکر باش

پنجشنبه 31 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده شاکر باش
روزی مردی از اینکه فقیر بوده و از پول و ثروت بهره ای نداشت در حال گلایه کردن بود.
خردمندی او را دید و گفت: حاضری یکی از چشمانت را به قیمت هزار درهم بفروشی؟
مرد گفت: البته که نه! چشمانم را با هزاران درهم هم نمی فروشم.
خردمند گفت: دستانت را چه؟ آن ها را حاضرم به قیمتی خوب بخرم.
مرد فریاد زد: مگر دیوانه ام! هرگز اعضای بدنم را نمی فروشم!
خردمند گفت: پس هم اکنون خدا صدها هزار درهم در دامان تو قرار داده ولی تو بجای شکر آن اینطور ناشکری و گلایه می کنی!؟
خداوند به تو نعماتی داده است که خیلی از مردم از آن بی بهره اند پس شکرش را بجای بیاور تا به بیشتر از آن برسی.


داستان کوتاه و آموزنده قنادی شمال تهران

دوشنبه 28 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده قنادی شمال تهران

تو شمال شهر تهران ،یه قنادی باز شد .


.فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن 
،یه روز که تعداد ی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن 

یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت ،یه ۵۰ تومنی پیدا کرد و گذاشت رو میز ،گفت اینو شیرینی بهم بده !!!!

مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو اومد و به اون فقیر تعظیم کرد و با خوشحالی و لبخند ازش حال پرسید و گفت :

قربان !خیلی خوش اومدید و قنادی ما رو مزین فرمودید ...

پولتون رو بردارید و هر چقدر شیرینی دوست دارید انتخاب کنین !!!!

امروز مجانیه اینجا ...
پولدارا ازین حرکت ناراحت شدن و اعتراض کردن که چرا با ما اینجوری برخورد نکرده ای تا حالا ؟ مدیر قنادی گفت :شما هم اگه مثل این آقا ،تموم داراییتون رو ، رو میز میذاشتین ،جلوتون تعظیم میکردم . 




فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات