داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه فاصله دل ها

پنجشنبه 28 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان آموزنده، 

داستان کوتاه فاصله دل ها

یک قدیس هندو که برای حمام گرفتن در رود گنگ آمده بود اعضاء خانواده ای را دید که در کنار رود با خشم بر سر هم فریاد می زدند. او رو کرد به شاگردانش و لبخند زد.
پرسید چرا مردم با خشم بر سر هم فریاد می زنند؟
شاگردان برای مدتی فکر کردند، یکی از آنها گفت: چون ما آرامش خود را از دست می دهیم فریاد میزنیم.
قدیس پرسید چرا شما باید فریاد بزنید وقتی که شخص دیگر درست کنار شما قرار دارد؟ شما میتوانید آنچه را که لازم است به شکلی ملایم به او بگویید.
شاگردان جوابهای دیگری دادند ولی هیچکدام شاگردان دیگر را قانع نکرد.
درنهایت قدیس گفت: وقتی دو نفر از هم خشمگین هستند دلهای آنها از هم بسیار دور است. برای پر کردن این فاصله آنها باید فریاد بزنند تا بتوانند صدای یکدیگر را بشنوند. هرچه عصبانی تر باشند باید قوی تر فریاد بزنند تا صدای هم را بشنوند تا آن فاصله ی زیاد را پر کند.
چه اتفاقی می افتد وقتی دو نفر عاشق هم می شوند؟ آنها بر سر هم فریاد نمی زنند بلکه به آرامی با هم صحبت می کنند زیرا دلهای آنها بسیار به هم نزدیک است. فاصله ای میان آنها وجود ندارد یا بسیار ناچیز است.
قدیس ادامه داد وقتی آنها بیشتر به هم عشق بورزند چه اتفاقی می افتد؟ آنها سخن نمی گویند، فقط نجوا میکنند و آنها حتی در عشقشان به هم نزدیک تر میشوند. در نهایت آنها حتی به نجوا نیاز ندارند، آنها فقط به هم نگاه میکنند و این همه اش است. وقتی دونفر عاشق هم هستند اینگونه به هم نزدیک هستند.
او به شاگردانش نگاه کرد و گفت: پس وقتی مشاجره میکنید نگذارید دلهایتان دور شوند، کلامی نگویید که شما را از هم دورتر کند درغیر اینصورت روزی خواهد رسید که فاصله بسیار دور خواهد بود بطوریکه دیگر راهی برای بازگشت پیدا نخواهید کرد.


داستان کوتاه و خواندنی پادشاه سرزمین خودت باش

جمعه 15 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و خواندنی پادشاه سرزمین خودت باش

یکی از شاگردان شیوانا فردی بسیار تمیز و مرتب بود. لباس‌هایش بسیار تمیز و بدون چین و چروک بود و کفش‌هایش همیشه از تازگی برق می‌زد. یک روز شیوانا با تعجب دید که این شاگرد فوق العاده تمیز دارد روی کفش‌های خود خاک می‌ریزد تا برق آنها را از بین ببرد و لباس‌هایش را به هم می ریزد تا شکل و ظاهری ژولیده و به هم ریخته پیدا کند.
شیوانا با تعجب نزدیک او رفت و پرسید:” چه می کنی؟ از تو بعید است که این بلا را بر سر لباس و کفش و ظاهر خود بیاوری؟”
شاگرد با نگاه شرم زده گفت:” امروز در بازار راه می رفتم، چند نفر از رهگذران با صدای بلند در حالی که مرا مسخره می کردند گفتند این آدم را نگاه کنید که شاگرد معمولی مدرسه شیوانا بیشتر نیست اما مثل پادشاهان لباس می‌پوشد و مواظب تمیزی لباس و جامه خود است. به همین دلیل تصمیم گرفتم شکل ظاهر خودم را شبیه بقیه کثیف و به هم ریخته سازم تا دیگر کسی چنین حرفی به من نزند!”

شیوانا با لبخند گفت:” تو چرا به آنها نگفتی که در واقع یک پادشاه و سلطان گرانقدر و بی نظیر هستی که برای مدتی افتخار دادی و به مدرسه شیوانا آمده‌ای.”
شاگرد جوان با حیرت گفت:” من پادشاه کجا هستم!؟”
شیوانا پاسخ داد:” تو پادشاه و حاکم سرزمین وجود خودت هستی. می‌توانی بر بدن و روح و ذهن خودت حکم برانی و آن را همان گونه گه می‌پسندی آرایش کنی و رشد دهی. هیچ غریبه‌ای نمی تواند بدون اجازه تو ایجناب سلطان، به ذهن و روان تو وارد شود. چگونه یک پادشاه بزرگ مثل تو به آن رهگذرهای ساده اندیش اجازه داده است بی اجازه وارد ذهنش شوند و آرامش او را برهم زنند؟ برخیز و سریع بدون آنکه کسی متوجه شود دوباره بهترین و تمیزترین جامه‌ای که در توان داری بر اندام این پادشاه بی رقیب بیارای و با افتخار به زیباترین شکلی که در توان داری در کوی و برزن قدر گذار.”
“مدرسه شیوانا به داشتن این گونه شاگردان است که افتخار می کند و به خود می بالد.”


داستان کوتاه و آموزنده دریا باش

دوشنبه 4 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده دریا باش

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش  یه درس به یاد موندنی بده
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .
شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد :...
" بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "
پیر هندو گفت :
رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب.




فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات