داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه و زیبای زن نازا

چهارشنبه 24 آذر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و زیبای زن نازا
گویند زنی زیبا و پاک سرشت به نزد حضرت موسی علیه‌السلام، كلیم‌الله، آمد و به او گفت: «ای پیامبر خدا، برای من دعا کن و از خداوند بخواه که به من فرزندی صالح عطا کند تا قلبم را شاد کند.»
حضرت موسی علیه‌السلام دعا کرد که خداوند به او فرزندی عطا کند. پس ندا آمد: «ای موسی، من او را عقیم و نازا آفریدم.»
حضرت موسی علیه‌السلام به زن گفت: «پروردگار می‌فرمایند که تو را نازا آفریده است.»
پس زن رفت و بعد از یک سال بازگشت و گفت: «ای نبی خدا، برای من نزد پروردگار دعا کن تا به من فرزندی صالح عطا کند.»
بار دیگر حضرت موسی دعا کرد که خداوند به او فرزندی ببخشد. دوباره ندا آمد: «من او را عقیم و نازا بیافریدم.»
موسی به زن گفت: «خداوند عزوجل می‌فرماید تو را نازا بیافریده.»
بعد از یک سال، حضرت موسی همان زن را دید در حالی که فرزندی در آغوش داشت.
از زن پرسید: «این نوزاد کیست؟» 
زن جواب داد: «فرزند من است.»
پس موسی علیه السلام با خداوند صحبت کرد و گفت: «بارالها، چگونه این زن فرزندی دارد در حالی که تو او را عقیم و نازا آفریدی؟!»
پس خداوند عزوجل فرمود: «ای موسی هر بار که گفتم «عقیم»، او مرا «رحیم» می‌خواند. پس رحمتم بر قدر و سرنوشت پیشی گرفت.»


داستان کوتاه و زیبای کار شیطان

سه شنبه 23 آذر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و زیبای کار شیطان
زن فقیری که با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بی‌ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می‌داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی‌اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: «وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است.» 
وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و مشغول بردن خوراکی‌ها به داخل خانه کوچکش شد. منشی از او پرسید: «نمی‌خواهی بدانی چه کسی این خوراکی‌ها را فرستاده؟»
زن جواب داد: «نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می‌برد.»


داستان کوتاه اکسیر عشق

یکشنبه 21 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 


داستان کوتاه اکسیر عشق

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت ...

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت ...


خدا گفت : دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود ...

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود ، زمین برایش کوچک است ... و

فرشته ای که مزه عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک.


شعر کوتاه درباره خدا

سه شنبه 16 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

تاخدا هست
کسی تنهانیست
من اگر گم شده ام
تو اگر خسته شدی
در پس پرده ی اشک من وتو
مأمن گرم خداست
او همین جاست
کنار من و تو
سال ها منتظراست
تا به سویش بدویم از سرشوق
تا صدایش بزنیم
و بفهمیم که او مونس واقعی خلوت ماست...


داستان کوتاه زاهد و بیماری

یکشنبه 14 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه زاهد و بیماری
یكی از زهاد را بیماری عارض شد. شخصی به عیادت او رفت و او را شادمان دید و زبانش را به شكر و ثنا متذكر یافت.
گفت: می خواهی كه خدای تعالی تو را شفا دهد؟
گفت: نه.
گفت: می خواهی به وضع بیماری بمانی؟
گفت: نه.
گفت: پس چه می خواهی؟

گفت: آن را می خواهم كه خدا می خواهد.


داستان کوتاه عارف و راه رسیدن به خدا

جمعه 5 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه عارف و راه رسیدن به خدا

از عارفی پرسیدند: راه به سوی خدا کدام است؟
گفت: دو قدم است. قدم اول بر سر نفس 
و قدمی دیگر بر سر دنیا.
این پاسخ به عارفی با معرفت تر و عاشق تر رسید. فرمود:
آنچه خدا کوتاه کرده است طولانی نباید کرد.
راه رسیدن به خدا ...
فقط یک قدم است و آن گذشتن از خود است
که دنیا به واسطه ی خود, حجاب بین بنده و خدا میشود.


زمانی که خداوند خنده اش میگیرد!!!

چهارشنبه 3 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 


زمانی که خداوند خنده اش میگیرد!!!

خداوند به موسی گفت:از دو موقعیت  خنده ام می گیردِ وقتی من بخواهم کاری انجام شود وتلاش بیهوده ی دیگران را می بینم تا جلوی انجام آن کار را بگیرند ووقتی من نخواهم کاری انجام شود وجماعتی را می بینم که برای انجام آن به آب وآتش می زنند!


داستان کوتاه و آموزنده پادشاه و وزیر عاقل

دوشنبه 18 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده پادشاه و وزیر عاقل

پادشاهی را وزیری عاقل بود از وزارت دست برداشت
پادشاه از دگر وزیران پرسید وزیر عاقل کجاست؟

گفتند از وزات دست برداشته و به عبادت خدامشغول شده است
پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟

گفت از پنج سبب:

اول: آنکه تو نشسته می‌بودی و من به حضور تو ایستاده می‌ماندم اکنون بندگی خدایی می‌کنم که مرا دروقت نماز هم ، حکم به نشستن می‌کند

دوم: آنکه طعام می‌خوردی و من نگاه می‌کردم اکنون رزاقی پیدا کرده‌ام که اونمی خورد و مرا می‌خوراند

سوم: آنکه توخواب می‌کردی و من پاسبانی می‌کردم اکنون خدای چنان است که هرگز نمی‌خوابد و مرا پاسبانی می‌کند

چهارم: آنکه می‌ترسیدم اگر تو بمیری مرا از دشمنان آسیب برسد اکنون خدای من چنان است که هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید

پنجم: آنکه می‌ترسیدم اگر گناهی از من سرزند عفو نکنی، اکنون خدای من چنان رحیم است که هر روز صد گناه می‌کنم و اومی بخشاید .


داستان کوتاه و آموزنده حل مشکلات

جمعه 8 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده حل مشکلات

روزگاری ساعت سازی بود که ساعت نیز تعمیر می کرد. 
روزی مردی با ساعت خرابی وارد مغازه شد.گفت:«ساعتم خراب شده فکر می کنید که می توانید درستش کنید؟» ساعت ساز جواب داد:«خوب؛ البته سعی خودم را می کنم.»مرد گفت:«متشکرم اما این ساعت برای من خیلی ارزشمند است.»و ساعتش را برداشت و رفت. 
بعد از او مرد دیگری وارد مغازه شد و گفت:«ساعتم کار نمی کند اما اگر این چیز کوچک را اینجا بگذاری و آن یکی را هم اینجا، مطمینم مثل روز اولش کار می کند.»ساعت ساز چیزی نگفت. ساعت را گرفت و همان کاری را کرد که مرد گفته بود. 
ظهر نشده بود که مرد دیگری وارد مغازه شد.ساعتش را گذاشت و گفت:« یک ساعت دیگر بر می گردم تا ببرمش.» این را گفت و مغازه را ترک کرد. 
قبل از اینکه مغازه تعطیل شود؛ چهارمین مرد وارد مغازه شد.گفت:«قربان ساعتم کار نمی کند.من هم چیزی راجع به تعمیر ساعت نمی دانم لطفا هروقت آماده شد خبرم کنید.» 

به نظر شما از میان چهار مرد که به مغازه آمدند؛ کدام یک ساعتشان تعمیر شد؟؟ 
ما اغلب مشکلاتمان را نزد خدا می بریم و در باز گشت آنها را باخود بر می گردانیم.
گاهی برای خدا تعیین می کنیم که جگونه گره از کار ما بگشاید. برای خدا زمان تعییین می کنیم که تا چه زمانی باید دعای ما را برآورده سازد. درست مثل مردانی که به ساعت سازی آمدند.باید مشکل را به خدا واگذار کنیم. او خود پس از حل آن ما را خبر میکند.



داستان کوتاه و خواندنی قدرت ایمان

یکشنبه 3 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و خواندنی قدرت ایمان

زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش را بفروشد. زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد. منتها چون از خدا خواسته بودکه اثاثیه اش را به کسی که خدا می خواست و به قیمتی که خدا صلاح می دانست برایش بفروشد ، از ظواهر امر دل نگران نبود. اثاثیه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت . وقتی مرا دید گفت : حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببینم یا سوز سرما را احساس کنم. تنها به وعده های خدا توکل کردم و بس!

مردم نیز به گونه ای معجزه آسا اتومبیل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثیه خانه ، حتی خود خانه نیز بی آنکه کارمزدی به هیچ بنگاه معاملات ملکی پرداخت شود به فروش رفت.
ایمان هرگز از پنجره به بیرون نمی نگرد تا انبوه برف را ببیند تا سوز سرما را احساس کند.
ایمان برای برکتی که طلبیده است تدارک می بیند و بس.



داستان کوتاه و آموزنده دستان یاری بخش

شنبه 2 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده دستان یاری بخش

 
روزی پسر بچه ای در ساحل، مشغول بازی با ماسه ها بود. چند کامیون و بیل پلاستیکی قرمز رنگ همراه خود داشت. در حال درست کردن جاده و تونل با ماسه های نرم بود که ناگهان سنگ بزرگی را سد راه خود دید. پسر بچه هر چه تلاش کرد، نتوانست سنگ بزرگ را کنار بزند.هر چه تلاش می کرد، سنگ فقط کمی تکان می خورد؛ ولی دوباره به سرعت سر جای اول خود باز می گشت. سرانجام از فرط نا امیدی به گریه افتاد. پدرش تمام مدت از پشت پنجره ی خانه شان تلاش های او را نظاره می کرد. وقتی متوجه اشک های پسرش شد، کنار او آمد. با لحنی مهربان ولی محکم گفت:« پسرم چرا از همه ی توانت برای کنار زدن سنگ استفاده نکردی؟» پسرک هق هق کنان و نا امید گفت:« پدر همه ی تلاشم را به کار بستم؛ ولی موفق نشدم.»پدر با مهربانی گفت:« نه پسرم، تو از همه ی امکانات موجود استفاده نکردی؛ چون از من درخواست کمک نکردی.» سپس خم شد و سنگ را از سر راه پسرش برداشت.

آیا شما نیز به سنگ های بزرگ در راه زندگی تان برخورد کرده اید؟ آیا به دلیل موفق نشدن، دچار احساس خشم و نا امیدی شده اید؟ امید خود را از دست ندهید و دست از تلاش نکشید؛ چون اگر خوب به اطراف خود بنگرید، در خواهید یافت که دستان یاری بخش به سوی شما دراز شده اند. دستان یاری بخش خدا همیشه منتظر درخواست کمک شماست. در هیچ کجای زندگی، خود را تنها ندانید.




فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات