داستانک | داستان کوتاه | short story

متن کوتاه و خواندنی قلب شکسته

جمعه 24 دی 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان کوتاه، 

حرمتها که شکسته شد 
مسیح هم که باشی نمیتوانی دل شکسته را احیا کنی...
آنچه در دستت امانتی پنهان بود حراج شد، آنچه نباید بگویی گفته شد.. 
فاجعه را یک عذر خواهی درست نمیکند.
حرف، حرف ویران کردن دل است نه دیواری که خراب کنی و از نو بسازی...
دلی که ویران کردی قصری بود که خودت ساکن آن بودی، راستی حالا که خودت را بی خانه کردی با آوارگیت چه میکنی؟ 
شاید به خرابه های جا مانده از دیگران پناه میبری...


داستان کوتاه پیرمرد و دخترک و دسته گلی زیبا

پنجشنبه 4 آذر 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان آموزنده، 

داستان کوتاه پیرمرد و دخترک و دسته گلی زیبا

روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‌نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه‌ای از آن چشم برنمی‌داشت.
زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه پیرمرد از جا برخاست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده‌ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال‌تر خواهد شد.
دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‌رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمردی به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن سوی خیابان رفت و کنار قبری نزدیک در ورودی نشست…."


داستان جالب و زیبای از بدو تولد

دوشنبه 1 آذر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان عاشقانه، داستان کوتاه، 

داستان جالب و زیبای از بدو تولد

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید ..!
از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!
این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد.

هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.
این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت:                


نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.
بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!
خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما
و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟


داستان کوتاه و زیبای شرط قبل از طلاق

دوشنبه 22 شهریور 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان آموزنده، 

داستان کوتاه و زیبای شرط قبل از طلاق
 
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟
از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی!  آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم. 
داستان کوتاه و زیبای شرط قبل از طلاق
درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!
یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود.بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من  نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است!

 او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید....


داستان کوتاه فاصله دل ها

پنجشنبه 28 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان آموزنده، 

داستان کوتاه فاصله دل ها

یک قدیس هندو که برای حمام گرفتن در رود گنگ آمده بود اعضاء خانواده ای را دید که در کنار رود با خشم بر سر هم فریاد می زدند. او رو کرد به شاگردانش و لبخند زد.
پرسید چرا مردم با خشم بر سر هم فریاد می زنند؟
شاگردان برای مدتی فکر کردند، یکی از آنها گفت: چون ما آرامش خود را از دست می دهیم فریاد میزنیم.
قدیس پرسید چرا شما باید فریاد بزنید وقتی که شخص دیگر درست کنار شما قرار دارد؟ شما میتوانید آنچه را که لازم است به شکلی ملایم به او بگویید.
شاگردان جوابهای دیگری دادند ولی هیچکدام شاگردان دیگر را قانع نکرد.
درنهایت قدیس گفت: وقتی دو نفر از هم خشمگین هستند دلهای آنها از هم بسیار دور است. برای پر کردن این فاصله آنها باید فریاد بزنند تا بتوانند صدای یکدیگر را بشنوند. هرچه عصبانی تر باشند باید قوی تر فریاد بزنند تا صدای هم را بشنوند تا آن فاصله ی زیاد را پر کند.
چه اتفاقی می افتد وقتی دو نفر عاشق هم می شوند؟ آنها بر سر هم فریاد نمی زنند بلکه به آرامی با هم صحبت می کنند زیرا دلهای آنها بسیار به هم نزدیک است. فاصله ای میان آنها وجود ندارد یا بسیار ناچیز است.
قدیس ادامه داد وقتی آنها بیشتر به هم عشق بورزند چه اتفاقی می افتد؟ آنها سخن نمی گویند، فقط نجوا میکنند و آنها حتی در عشقشان به هم نزدیک تر میشوند. در نهایت آنها حتی به نجوا نیاز ندارند، آنها فقط به هم نگاه میکنند و این همه اش است. وقتی دونفر عاشق هم هستند اینگونه به هم نزدیک هستند.
او به شاگردانش نگاه کرد و گفت: پس وقتی مشاجره میکنید نگذارید دلهایتان دور شوند، کلامی نگویید که شما را از هم دورتر کند درغیر اینصورت روزی خواهد رسید که فاصله بسیار دور خواهد بود بطوریکه دیگر راهی برای بازگشت پیدا نخواهید کرد.


متن کوتاه و زیبای به یاد مادر

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و زیبای به یاد مادر

دیروز به مادرم زنگ زدم.
بعد از مرگش تلفن ثابت خانه اش را جمع نکردیم .
 نمی خواهم ارتباطمان قطع شود. هر وقت دلم هوایش را میکند بهش زنگ میزنم .
تلفنش بوق میزند ....
بوق میزند ...
بوق میزند ...
وقتی جواب نمیدهد با خودم فکر میکنم یا برای خرید رفته بیرون یا خانه همسایه است
الان چند سال میشود هر وقت دلم هوایش را میکند دوباره زنگ میزنم.
شماره " بیرون " را هم ندارم زنگ بزنم بگویم : " به مادرم بگید بیاد خونه اش دلم براش تنگ شده "!
دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته " بیرون " .
امروز بهش زنگ بزن 
برو پیشش 
باهاش حرف بزن 
یک عالمه بوسش کن 
صورتتو بچسبون به صورتش
محکم بغلش کن 
بگو که دوستش داری 
و گرنه وقتی بره " بیرون " خیلی باید دنبالش بگردی .....
باور کنید " بیرون " شماره ندارد.


داستان کوتاه و خواندنی حس قاطع

دوشنبه 28 تیر 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و خواندنی حس قاطع

در یک روز بارانی تصادف وحشتناکی داشتم. آخرین چیزی که به یاد دارم این بود که اتومبیلم لیز خورد و چندین بار چرخید.  زمانی به هوش آمدم چهار روز از زمان تصادف گذشته بود. وقتی چشم باز کردم دو پزشک بالای سرم وضعیت جسمانی مرا تشریح کردند و گفتند که هنوز یک عمل دیگر وجود دارد که در صورت رضایتم انجام خواهد گرفت. در واقع من فلج شده بودم و صد در صد معلوم نبود از این جراحی جان سالم به در خواهم برد. زیر رضایت نامه را امضا کردم و گفتم که هر کاری که صلاح می دانید می توانید انجام دهید. ولی وقتی آن ها از اتاق خارج شدند تازه متوجه شدم چه اتفاقی برایم افتاده است. به زندگی آینده و همسرم فکر می کردم. زندگی با یک مرد فلج آن چیزی نخواهد بود که او آرزویش را داشته است. به پسرمان فکر می کردم. او تازه به سن نوجوانی رسیده است. چطور خواهم توانست برایش پدری کنم؟

صدای باز شدن در اتاق افکارم را بر هم زد. همسرم بود. با تمام توانی که داشتم گفتم: لازم نیست ادامه دهی.
ابروانش را در هم کرد و در حالی که در چشمانم خیره شده بود گفت: فقط یک بار می گویم. این زندگی توست ولی هر تصمیمی که بگیری من از تو حمایت خواهم کرد. تو هنوز خودت هستی، شوهر محبوبم. تحت هر شرایطی با تو همراه خواهم بود.

اگر او لحظه ای مکث می کرد و یا رویش را برمی گرداند و یا حتی احساس می کردم که ذره ای مردد است و دارد فداکاری می کند نمی توانستم با این موضوع کنار بیایم چرا که فکر می کردم زندگی اطرافیانم را نابود کرده ام.
گفتم: این آن زندگی نخواهد بود که با هم برنامه ریزی کرده ایم.

با قاطعیت گفت: می دانم! سپس لبخندی زد، دستانم را گرفت و با همان قاطعیت گفت: دوستت دارم. در آن لحظه بود که مطمئن شدم تا قیامت همراهم خواهد بود.





فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات