داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه از نحوه برداشت از یک ماجرا

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه از نحوه برداشت از یک ماجرا
ﺩﻭ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺗﻮ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺷﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺸﺐ، ﺷﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟»
ﺩﻭﻣﯽ: «ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻇﺮﻑ ﺳﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺭﻓﺖ و افتاد رو تخت ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
ﺍﻭﻟﯽ: «ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺩﻭﺵ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻟﺒﺎﺳﺎﺗﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ.»
از قرار، همسران این دو خانم نیز همکار هم بودند و داشتند درباره دیشب صحبت می‌کردند.
ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺮﻭﺯﺕ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
ﺷﻮﻫﺮ ﺩﻭﻣﯽ: «ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ. ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ؟»
ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺑﺮﻕ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺑﺸﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ. ﺷﺎﻡ ﻫﻢ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﺮﻭﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﻕ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﻢ.»
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﺻﻞ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﭼﯿﻪ، ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ. برداشت، نحوه برخورد و ﺷﮑﻞ ﺍﺭﺍﺋﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻬﻤﻪ!


متن کوتاه و زیبای به یاد مادر

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و زیبای به یاد مادر

دیروز به مادرم زنگ زدم.
بعد از مرگش تلفن ثابت خانه اش را جمع نکردیم .
 نمی خواهم ارتباطمان قطع شود. هر وقت دلم هوایش را میکند بهش زنگ میزنم .
تلفنش بوق میزند ....
بوق میزند ...
بوق میزند ...
وقتی جواب نمیدهد با خودم فکر میکنم یا برای خرید رفته بیرون یا خانه همسایه است
الان چند سال میشود هر وقت دلم هوایش را میکند دوباره زنگ میزنم.
شماره " بیرون " را هم ندارم زنگ بزنم بگویم : " به مادرم بگید بیاد خونه اش دلم براش تنگ شده "!
دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته " بیرون " .
امروز بهش زنگ بزن 
برو پیشش 
باهاش حرف بزن 
یک عالمه بوسش کن 
صورتتو بچسبون به صورتش
محکم بغلش کن 
بگو که دوستش داری 
و گرنه وقتی بره " بیرون " خیلی باید دنبالش بگردی .....
باور کنید " بیرون " شماره ندارد.


داستان کوتاه و آموزنده دروغ

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده دروغ

برای سفر به اصفهان رفته بودم. کنار سی و سه پل نشسته بودم. نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله خارجی افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد. بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد. دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد. به عادت همیشگی، دستم را که خالی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم. بلافاصله به سویم حـرکت کرد. در همین لحظه پدرش که گویا دورادور مواظبش بود بسرعت به سمت من آمد و یک شکلات را مخفیانه در مشتم قرار داد. بچه آمد و شکلات را گرفت. به پدرش که ایتالیایی بود گفتم من قصد اذیت او را نداشتم. گفت میدانم و مطمئنم که میخواستی با او بازی کنی اما وقتی مشتت را باز میکردی او متوجه میشد که اعتمادش به تو بیهوده بوده است. کار تو باعث میگردید که بچه، دروغ را تجربه کند و دیگر تا آخر عمرش به کسی اعتماد نکند.

حال ما ایرانیها چگونه عمل میکنیم. بابا میشینه تو خونه جلوی بچه کوچک به زنش میگه، فلانی زنگ زد بگو من نیستم. مامانه به بچه میگه اگه غذاتو بخوری برات فلان چیزو میخرم بعد انگار نه انگار. بابا به بچه اش میگه مامانت اومد نگو من به مامان بزرگ زنگ زدم. بعد این بچه بزرگ میشه میره تو جامعه. معلمش میگه چرا مشق ننوشتی براحتی دروغ میگه که خاله ام مرده بود نبودیم. فروشنده میشه مثل آب خوردن جنس بنجل را به دروغ جای اصلی میفروشه مهندس میشه بجای دو متر، یک متر فونداسیون میریزه، دکتر میشه، اهمال در عمل جراحی را ایست قلبی گزارش میکنه، تولید کننده محصولات پروتئینی میشه، گوشت الاغ و اسب مصرف میکنه، رییس هواپیمائی میشه سقوط هواپیما را پای خلبان مرده میذاره، و... دروغ به اولین ابزار هر فرد برای دست یافتن به هدف تبدیل میشود.

دروغ فساد و تباهی جامعه را ببار میاورد، اعتمادها را زایل میکند، لذت زندگی جمعی و مدنی را از بین میبرد، ظلم و بیعدالتی را گسترش میدهد، منشا بسیاری از معضلات اجتماعی دروغ است. دروغ ریشه جامعه را خشک میکند. دروغ در تمامی اجزای زندگی ما ایرانیها براحتی جاری است و چون سیلی که هر لحظه بزرگتر میشود در حال نابودی ما است.


داستان کوتاه و آموزنده هدف

چهارشنبه 30 تیر 1395

داستان کوتاه و آموزنده هدف
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیر اندازی به دو جنگجوی جوان بود در آن سوی مرغزار نشانه ی کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. 

جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می کشد آن را در کمانش می گذارد و به نشانه می رود کماندار پیر از او می خواهد آنچه می بیند شرح دهد می گوید: آسمان را می بینم ابر ها را درختان را شاخه های درختان و هدف را.

کمانگیر پیر می گوید: کمانت را بگذار زمین تو آماده نیستی جنگجوی دومی پا پیش می گذارد کمانگیر پیر می گوید: آنچه می بینی شرح بده جنگجو می گوید: فقط هدف را می بینم پیرمرد فرمان می دهد: پس تیرت را بینداز تیر بر نشان می نشیند. 

پیرمرد می گوید: عالی بود موقعی که تنها هدف را می بینید نشانه گیریتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد.


داستان کوتاه و آموزنده لکه سیاه

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده لکه سیاه

کوفی عنان خاطره زیر را از دوران تحصیل خود بازگو نموده است:
روزی معلم ما با کاغذی وارد کلاس شد و آن را در وسط تخته چسباند. کاغذ سفیدی که لکه سیاهی در میان آن نمایان بود. سپس به آن اشاره کرد و از شاگردان پرسید: بچه ها چه می بینید؟

همگی یک صدا فریاد زدند: لکه سیاه!

معلم کمی دیگر به کاغذ نگریست. سپس نگاهش را از آن برداشت و رو به بچه ها گفت: در میان این همه سفیدی شما فقط لکه سیاه را می بینید؟

از آن روز به بعد تمام تلاشم را کردم که سفیدی ها را بیشتر و با دقت بیشتر بنگرم.


داستان کوتاه و طنز برو به جهنم

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز برو به جهنم

در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد.
صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.
مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.
گفت: پس به شیراز برو.
او گفت: شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست.
گفت: پس به تبریز برو.
گفت: آنجا هم در دست نوه شماست.
صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد: چه مى دانم برو به جهنم.
مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد!!!


داستان کوتاه و خواندنی حس قاطع

دوشنبه 28 تیر 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و خواندنی حس قاطع

در یک روز بارانی تصادف وحشتناکی داشتم. آخرین چیزی که به یاد دارم این بود که اتومبیلم لیز خورد و چندین بار چرخید.  زمانی به هوش آمدم چهار روز از زمان تصادف گذشته بود. وقتی چشم باز کردم دو پزشک بالای سرم وضعیت جسمانی مرا تشریح کردند و گفتند که هنوز یک عمل دیگر وجود دارد که در صورت رضایتم انجام خواهد گرفت. در واقع من فلج شده بودم و صد در صد معلوم نبود از این جراحی جان سالم به در خواهم برد. زیر رضایت نامه را امضا کردم و گفتم که هر کاری که صلاح می دانید می توانید انجام دهید. ولی وقتی آن ها از اتاق خارج شدند تازه متوجه شدم چه اتفاقی برایم افتاده است. به زندگی آینده و همسرم فکر می کردم. زندگی با یک مرد فلج آن چیزی نخواهد بود که او آرزویش را داشته است. به پسرمان فکر می کردم. او تازه به سن نوجوانی رسیده است. چطور خواهم توانست برایش پدری کنم؟

صدای باز شدن در اتاق افکارم را بر هم زد. همسرم بود. با تمام توانی که داشتم گفتم: لازم نیست ادامه دهی.
ابروانش را در هم کرد و در حالی که در چشمانم خیره شده بود گفت: فقط یک بار می گویم. این زندگی توست ولی هر تصمیمی که بگیری من از تو حمایت خواهم کرد. تو هنوز خودت هستی، شوهر محبوبم. تحت هر شرایطی با تو همراه خواهم بود.

اگر او لحظه ای مکث می کرد و یا رویش را برمی گرداند و یا حتی احساس می کردم که ذره ای مردد است و دارد فداکاری می کند نمی توانستم با این موضوع کنار بیایم چرا که فکر می کردم زندگی اطرافیانم را نابود کرده ام.
گفتم: این آن زندگی نخواهد بود که با هم برنامه ریزی کرده ایم.

با قاطعیت گفت: می دانم! سپس لبخندی زد، دستانم را گرفت و با همان قاطعیت گفت: دوستت دارم. در آن لحظه بود که مطمئن شدم تا قیامت همراهم خواهد بود.



داستان کوتاه و آموزنده دوستی اشتباه

دوشنبه 28 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده دوستی اشتباه

موشی و قورباغه‌ای در كنار جوی آبی باهم زندگی می‌كردند. روزی موش به قورباغه گفت: ای دوست عزیز، دلم می‌خواهد كه بیشتر از این با تو همدم باشم و بیشتر با هم صحبت كنیم، ولی حیف كه تو بیشتر زندگی‌ات را توی آب می‌گذرانی و من نمی‌توانم با تو به داخل آب بیایم. قورباغه وقتی اصرار دوست خود را دید قبول كرد كه نخی پیدا كنند  و یك سر نخ را به پای موش ببندند و سر دیگر را به پای قورباغه تا وقتی كه بخواهند همدیگر را ببینند نخ را بكشند و همدیگر را با خبر كنند. روزی موش به كنار جوی آمد تا نخ را بكشد و قورباغه را برای دیدار دعوت كند، ناگهان كلاغی  از بالا در یك چشم به هم زدن او را از زمین بلند كرد و به آسمان برد. قورباغه  هم با نخی كه به پایش بسته شده بود از آب بیرون كشیده شد و میان زمین و آسمان آویزان بود. وقتی مردم این صحنه عجیب را دیدند با تعجب می‌پرسیدند عجب كلاغ حیله‌گری! چگونه در آب رفته و قورباغه را شكار كرده و با نخ پای موش را به پای قورباغه بسته؟!!
قورباغه كه میان آسمان و زمین آویزان بود فریاد می‌زد:
این است سزای دوستی با مردم نا اهل.


داستان کوتاه و آموزنده قنادی شمال تهران

دوشنبه 28 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده قنادی شمال تهران

تو شمال شهر تهران ،یه قنادی باز شد .


.فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن 
،یه روز که تعداد ی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن 

یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت ،یه ۵۰ تومنی پیدا کرد و گذاشت رو میز ،گفت اینو شیرینی بهم بده !!!!

مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو اومد و به اون فقیر تعظیم کرد و با خوشحالی و لبخند ازش حال پرسید و گفت :

قربان !خیلی خوش اومدید و قنادی ما رو مزین فرمودید ...

پولتون رو بردارید و هر چقدر شیرینی دوست دارید انتخاب کنین !!!!

امروز مجانیه اینجا ...
پولدارا ازین حرکت ناراحت شدن و اعتراض کردن که چرا با ما اینجوری برخورد نکرده ای تا حالا ؟ مدیر قنادی گفت :شما هم اگه مثل این آقا ،تموم داراییتون رو ، رو میز میذاشتین ،جلوتون تعظیم میکردم . 


داستان کوتاه و طنز دو خلبان نابینا

دوشنبه 28 تیر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز دو خلبان نابینا

دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
 اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.
در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
 یکی از خلبانا به دیگری گفت:« میترسم یکی ازهمین روزا مسافرها چندثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن ‌کنند و ما نفهمیم کی باید از زمین بلند شیم، اونوقت کارهمه‌مون تمومه !»



فرهنگ چه کار میتواند بکند؟(متن کوتاه)

دوشنبه 28 تیر 1395


انسان وضع دشواری دارد، زیرا انسان فرهنگ دارد.

فرهنگ چندان نیرومند است که می تواند جلو انگیزش جنسی را بگیرد و موجب پاکدامنی پیش از زناشویی شود، یا کسی را وا دارد که برای همه عمر سوگند پارسایی بخورد. فرهنگ می تواند کسی را از گرسنگی  بکشد، در حالی که غذا فراهم باشد ، زیرا برخی خوراک ها، نجس خوانده شده است. یا چه بسا کسی را به پاره کردن شکم دیگری یا شلیک گلوله ای در مغز خود برانگیزد تا لکه ننگی پاک شود. فرهنگ از مرگ و زندگی قوی تر است.

فرهنگ چه کار میتواند بکند؟ ، ناخوشایندی های فرهنگ ، زیگموند فروید


داستان کوتاه و آموزنده شیر و سگ و خر از کلیکه و دمنه

دوشنبه 28 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده شیر و سگ و خر از کلیکه و دمنه

سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.
شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست. 
در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو میدهم.
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد.
شیر چون رها شد، خود را از خاک و غبار خوب تکاند، به خر گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم.
خر با تعجب گفت: ولی تو قول دادی.
شیر گفت : من به تو تمام جنگل را می دهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهانند، دیگر ارزش زندگی کردن ندارد.


داستان کوتاه و آموزنده حساب به دینار بخشش به خروار

یکشنبه 27 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده حساب به دینار بخشش به خروار

مرد نیازمندی برای درخواست کمک مالی به در خانه ثروتمندی رفت، خواست در بزند که ناگه صدای صاحبخانه را شنید که با تندی به مستخدمش می گوید: چرا چوب کبریت های سوخته را دور ریختی؟
با شنیدن این سخن به بخت بد خود لعنت فرستاده و قصد رفتن می کند که صاحبخانه در را باز کرده و می پرسد: امری داشتید جناب؟
مرد گفت: عرضی داشتم که پشیمان شدم از بیانش…
صاحبخانه: چرا؟ موضوع چیست؟
مرد از نیاز خود صحبت کرده و علت ناامید شدنش را نیز بازگو می کند، صاحبخانه نیز با محبت و گشاده رویی به او کمک می کند، مرد که بعد از ناامیدی کامل به خواسته اش رسیده بود می پرسد شما که از چوب کبریت های سوخته هم نمی گذشتی چطور با من اینگونه سخاوتمندی؟ صاحبخانه لبخندی زده و می گوید: حساب به دینار، بخشش به خروار…

ضرب المثل ، داستان ضرب المثل ، حکایت 


داستان کوتاه و آموزنده ناشکر

یکشنبه 27 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده ناشکر

مردی با ایمان به آهستگی مشغول مناجات با خداوند بود. بازرگانی ثروتمند که از نزدیکی او می گذشت با دیدن خلوص و ابراز بندگی مرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت از این رو کیسه ای از طلا به او داد و گفت: خواهش می کنم این را ازمن قبول کن. مطمئن هستم که آن را در راه خیر به کار می بری . مرد مومن در جواب گفت: صبر کن، من کاملا اطمینان ندارم که این کار از نظرشرعی صحیح باشد. آیا مردی مرفه هستی و در خانه ات طلای بیشتری داری؟

بازرگان با افتخار گفت: بله حداقل هزار شمش طلا در خانه ام دارم.

جوان مومن دوباره پرسید: آیا مایلی هزار شمش دیگر هم داشته باشی؟

بازرگان گفت: چرا که نه، من هر روز سخت کار می کنم تا بتوانم پول بیشتری به دست بیاورم.

مرد با ایمان دوباره پرسید: یعنی مایلی حتی بیشتر از هزار شمش طلا داشته باشی؟

بازرگان گفت: بدون شک. هرروز دعا می کنم پول بیشتری به دست بیاورم.

جوان مومن کیسه طلا را به بازرگان پس داد و گفت: متاسفم اما من نمی توانم قبول کنم. یک مرد ثروتمند هرگز نمی تواند از فقیری پول بگیرد. من از این رو ثروتمندم که به هرآنچه خدایم داده راضی ام و تو با تمام اموالت از آن رو فقیر هستی که همیشه ناراضی، نا شکر و طالب اموال بیشتر هستی.


داستان کوتاه و آموزنده مقصد مهم است

یکشنبه 27 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده مقصد مهم است

روزی سفیر بریتانیا در ایران برای جلسه ای می بایست به دیدن سفیر هندوستان می رفت. او همراه با یکی از دوستان ایرانی خود سوار بر درشکه ای شد. در آن زمان مردم ایران دل خوشی از انگلستان و بریتانیا نداشتند از این رو وقتی درشکه چی متوجه شد چه کسی را سوار کرده است شروع کرد به بد و بیراه گفتن به سفیر و کشورش.

همراه ایرانی سفیر با شنیدن حرف های درشکه چی خجالت زده شده بود از طرفی می دانست که سفیر به زبان فارسی مسلط است و کاملا متوجه حرف های درشکه چی می شود. پس رو سفیر کرد و گفت: شما که می فهمید درشکه چی چه می گوید چرا به او هیچ نگفته و سکوت اختیار کرده اید؟

سفیر پاسخ داد: مهم نیست او چه چیز می گوید، مهم آن است که می دانیم ما را به مقصد می رساند!


تعداد کل صفحات: (8) ...   4   5   6   7   8   

فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات