داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه و آموزنده نتیجه عمل

یکشنبه 31 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده نتیجه عمل

در روزگاران دور، پدری پیر با فرزندش در دامنه کوهی در نزدیکی روستایی زندگی می کردند و با دوشیدن شیر از گوسفندان و فروختن آن به مردم روستا روزگار می گذراندند اما پیرمرد هر بار که شیر می دوشید مقداری آب در آن می ریخت و به مردم می فروخت و گرچه پسرش به او عارض می گشت اما پدر کار خود را می کرد.
سالی گذشت... در یک شب پاییزی طوفانی شدید برآمد و باران فراوانی باریدن گرفت و بدنبال آن، سیل از دامنه ی کوه سرازیر شد و خانه پیرمرد و پسرش را درنوردید. پیرمرد هراسان از خواب پرید و فریاد کشید: پسرم، چه شده؟ این آب چیست که درون خانه آمده؟ پسر گفت: هیچ پدر، این همان آبی است که شما در شیر مردم می کردید و اکنون به خانه مان سرازیر شده!

چو آتش برافروزی از بهر خلق
همان آتشت رابه دامان کنند


چقد خنده داره...!!!

شنبه 30 مرداد 1395

چقد خنده داره...!!!

که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

چقدر خنده داره
که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره
که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره! 
چقدر خنده داره
که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! 

چقدر خنده داره
که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!

چقدر خنده داره
که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره
که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!

چقدر خنده داره
که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

چقدر خنده داره
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

خنده داره!

اینطور نیست؟

دارید می‌خندید؟

دارید فکر می‌کنید؟

آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی‌ها را از لیست خود پاک می‌کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند. 

این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره...


داستان کوتاه و خواندنی جاذبه نگاه قسمت دوم

جمعه 29 مرداد 1395

داستان کوتاه و خواندنی جاذبه نگاه قسمت دوم

قسمت دوم

نویسنده ارزو امانی



محسن از تو آینه نگاهی انداخت و گفت""بفرما کیمیا خانم،استادتون زیاد چیزیش نشد نهایتا سرش یا بینیش میشکنه""مینا گفت""مهم نیست کجاش بشکنه مهم اینه که دل کیمیا شاد شد!!!""محسن لبخندی زد و گفت""تمام هدفم شاد کردن کیمیا خانم بود که انگار محقق شد""
مینا به پام زد و اروم گفت""اوه اوه...چه غلطا...""
میترسیدم با محسن چشم تو چشم بشم...همش نگران کور شدنم بودم...
وقتی از ماشینش پیاده شدیم به محسن گفتم""دستمزد شما رو به مینا میدم تا ...""‌محسن به میون حرفم اومد و گفت""من پول نمیگیرم...این رو قبلا هم گفتم""مینا گفت""بله ،میدونیم ولی خب کیمیا دوست نداره زیر دین کسی باشه""
محسن ابرویی بالا انداخت و گفت""من کاری نکردم...با اجازتون...خداحافظ""
**************************


ادامه مطلب

داستان کوتاه فاصله دل ها

پنجشنبه 28 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان آموزنده، 

داستان کوتاه فاصله دل ها

یک قدیس هندو که برای حمام گرفتن در رود گنگ آمده بود اعضاء خانواده ای را دید که در کنار رود با خشم بر سر هم فریاد می زدند. او رو کرد به شاگردانش و لبخند زد.
پرسید چرا مردم با خشم بر سر هم فریاد می زنند؟
شاگردان برای مدتی فکر کردند، یکی از آنها گفت: چون ما آرامش خود را از دست می دهیم فریاد میزنیم.
قدیس پرسید چرا شما باید فریاد بزنید وقتی که شخص دیگر درست کنار شما قرار دارد؟ شما میتوانید آنچه را که لازم است به شکلی ملایم به او بگویید.
شاگردان جوابهای دیگری دادند ولی هیچکدام شاگردان دیگر را قانع نکرد.
درنهایت قدیس گفت: وقتی دو نفر از هم خشمگین هستند دلهای آنها از هم بسیار دور است. برای پر کردن این فاصله آنها باید فریاد بزنند تا بتوانند صدای یکدیگر را بشنوند. هرچه عصبانی تر باشند باید قوی تر فریاد بزنند تا صدای هم را بشنوند تا آن فاصله ی زیاد را پر کند.
چه اتفاقی می افتد وقتی دو نفر عاشق هم می شوند؟ آنها بر سر هم فریاد نمی زنند بلکه به آرامی با هم صحبت می کنند زیرا دلهای آنها بسیار به هم نزدیک است. فاصله ای میان آنها وجود ندارد یا بسیار ناچیز است.
قدیس ادامه داد وقتی آنها بیشتر به هم عشق بورزند چه اتفاقی می افتد؟ آنها سخن نمی گویند، فقط نجوا میکنند و آنها حتی در عشقشان به هم نزدیک تر میشوند. در نهایت آنها حتی به نجوا نیاز ندارند، آنها فقط به هم نگاه میکنند و این همه اش است. وقتی دونفر عاشق هم هستند اینگونه به هم نزدیک هستند.
او به شاگردانش نگاه کرد و گفت: پس وقتی مشاجره میکنید نگذارید دلهایتان دور شوند، کلامی نگویید که شما را از هم دورتر کند درغیر اینصورت روزی خواهد رسید که فاصله بسیار دور خواهد بود بطوریکه دیگر راهی برای بازگشت پیدا نخواهید کرد.


داستان کوتاه و خواندنی جاذبه نگاه قسمت اول

پنجشنبه 28 مرداد 1395

داستان کوتاه و خواندنی جاذبه نگاه قسمت اول

قسمت اول

نویسنده : ارزو امانی

لیوان اب رو یک کله سر کشیدم و به مینا گفتم""‌خب که چی؟""مینا من رو به کنار هول داد و گفت""بمیری،خب میگم چشمهاش شوره...حالیته چشمهاش شــــــــــــــــــــــــوره""با پام یکی رو پاش زدم و گفتم""خب شوره که شوره...به من چه !!!""مینا از اب سرد کن فاصله گرفت و گفت""خاک تو سرت انگار حالیت نیست این طرف یک کیس خوبه،بابا این طرف اگه به مورچه در حال حرکت بگه ((اخی چه مورچه ناز و زحمت کشی ،مورچه از وسط دو نیمه میشه!!!))""خنده بلندی کردم و گفتم""برو بابا ،یعنی تا این حد؟""مینا خیلی جدی گفت""کیمیا باور کن...هیچکس با این بابا رفت و امد نمیکنه...همه از دستش فرارین...""دوباره لیوانم رو پر اب کردم و گفتم""پس اگه اینجوریه صلاح نیست بریم پیشش...میدونی که چشمهام سگ داره میترسم تو نگاه اول از رنگ چشمهام خوشش بیاد اون وقت ...""مینا خنده بلندی کرد طوری که همه آدمهای در حال گذر نگاهمون کردن...مینا عینکش رو به روی چشمهاش زد و گفت""فکر اونجا رو هم کردم ،عینک میزنیم و سرقرار میریم""زیپ کیفم رو بستم و گفتم""‌نچ...من نیستم،این یارو قدرت تخریبش اینطور که تو میگی از تی ان تی هم بیشتره...من فقط میخوام این استاده دو سه جلسه خونه نشین بشه ،نمیخوام که بکشمش!!!""مینا گفت""بابا اینها همه چاره داره...کافیه بسپریم شدت تعریف و تمجیدش رو کم و زیاد کنه!!!""با تعجب گفتم""مگه از این راه کسب درامد میکنه؟""مینا تو فکر رفت و گفت""فکر نکنم،البته مطمئن نیستم باید از داداشم بپرسم!!!""
با تعجب گفتم""من پولی ندارم بابت این مسخره بازیها بدم...ولش کن ...""مینا گفت""‌بابا اگه پول بخواد من میدم ،من فقط میخوام تو باور کنی همچین ادمهایی هم هستن...این ادمها نادر و کمیابن...تو قبول کن باقی کارهاش با من""
میترسیدم قبول کنم ...درست بود چشم دیدن استادم رو نداشتم اما دلیل نمیشد جوان مردم رو ناکار کنم...
از مینا اصرار بود و از من انکار...


ادامه مطلب

داستان کوتاه و آموزنده تعالیم خردمندانه

پنجشنبه 28 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده تعالیم خردمندانه

روزی روزگاری، پادشاهی بود که می خواست کلیه ی تعالیم خردمندانه ی روزگار خود را گردآوری کند.
 او تمام علمای کشور را فرا خواند و به آنها دستور داد تا در اسرع وقت این کار را انجام داده و حاصل کار را در قالب یک کتاب به وی ارائه دهند. 
آنها نیز تحقیق خود را شروع کردند و بعد از یک سال با در دست داشتن کتاب قطوری عنوان ” تعالیم خردمندانه” نزد پادشاه بازگشتند. 
پادشاه از این کار خشنود شد، اما از آنها خواست تا کتاب را فشرده تر کنند. بعد از مدتی در حالی که حجم کتاب را به یک فصل رسانده بودند بازگشتند. اما باز هم پادشاه گفت که کتاب را فشرده تر کنند. 
سرانجام حاصل کار یک جمله شد. وقتی پادشاه آن جمله را خواند بسیار خوشحال شد و گفت:
” این خردمندانه ترین تعلیم روزگار است.”

آن یک جمله ی ساده این بود:

” بهای هر چیز را باید بپردازی.”


داستان کوتاه مرید و سفر

پنجشنبه 28 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه مرید و سفر

مریدی پرسید: پندی ده كه به سفر شوم.
پیر گفت: چرا روی؟
گفت: آب كه نرود تیره گردد.
پیر گفت: خود، دریا باش... 
كه نرود، تیره نیز نگردد.


داستان کوتاه و طنز خواستگاری

چهارشنبه 27 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز خواستگاری

نوشته هوشمند ورعی

اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اینكه راه افتادیم به اصرار مادرم یك سبد گل خریدیم. خدا خیر كسانی را بدهد كه باعث و بانی این رسم و رسومهای آبكی شدند. آن زمانها صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل می كندن و كارشان راه می افتاد، ولی توی این دوره و زمونه حتی گل خریدن هم برای خودش مكافاتی دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اینكه وارد گلفروشی بشوی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی ولی وقتیكه قیمتها را می بینی قیافه ات عین «گل میمون» می شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست می كنی و جواب سر بالای جناب گلفروش را می شنوی، شكل و شمایلت روی «گل یخ» را هم سفید می كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقیر سراپا بی تقصیر هنوز در اوان سنین جوانی، حدود ای «سی و نه» سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمی نمودم منتهی به علت اینكه بعضی از فوامیل محترمه خطر ترشی افتادگی، پوسیدگی روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان بانوی خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» یعنی وزیر «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته و یا حرام شدن شیر ترش مزه نخورده سی و هشت سال پیش و متعاقب آن سینه كوبیدن ها و لعن و نفرین های جگرسوز نمودن و آرزوی اشّد مجازات در صحرای محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه های فامیل و همسایه مبنی بر قبول شدن در رشته های دانشگاهی؛ نانوایی سنگكی اطاق عمل،تایتانیك پزشكی، مهندسی فوتولوس و متلك شناسی هنرهای تجسمی، صلاح را بر آن دیدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پیشگیری از بمباران شدن توسط هواپیماهای تیز پرواز «لنگه كفشهای F14» و موشكهای بالستیك «نیشگون ها و سقلمه های F11» و غش و ضعف های گاه و بیگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بیرون كردنهای «پدر سالار» و تهدیدات جانی و مالی فوق العاده وحشتناك همشیره های مكرّمه با مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندنی كه بود به مقصد رسیدیم. بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند!
پدر عروس كه فكر می نمود من بوده ام كه ارث بابای خدا بیامرزشان را بالا كشیده ام، چنان جواب سلامم را داد كه دیگر یادم رفت به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود كه بیشتر از غلامی و نوكری خانواده شان چیزی به من نمی ماسد!! مادر عروس خانم نیز چنان برو بر به چشمانم خیره شده ورانداز می نمود كه اولش فكر كردم قرار است خدای نكرده با ایشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگوید كه جورابهایت را هم در بیاور ببینم پاهایت را سنگ پا زده ای یا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسید. معلوم بود كه از حالا باید خودم را روزی حداقل یك فصل كتك خودرن از دست برادرهای عروس آماده می نمودم. به خاطرهمین هم با خودم تصمیم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسی ما موافقت شد سری به اداره بیمه «فدائیان راه ازدواج» زده و خودم را بیمه «شكنجه زناشوئی» و بیمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علی ایحال، بعد از مدتی انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف های مكش مرگما تحویل هم دادن، عروس خانم هم با سینی چای قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چی مامان گودزیلا را از پشت بسته بود! بعد از اینكه چای جوشیده دست خانوم خانوما را میل كردیم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از فواید ازدواج و اینكه نصف دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدش هم بایستی ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالای دست داماد نباید گذاشت، گفت و گفت كه به خود امیدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اینكه سخنان وزیر ارشاد، پدر زن آینده به پایان رسید وزیر جنگ، مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبك كنكور سراسری كرد. ابتدا مادر عروس با یك لبخند ملیح و دلنشین واز شغل اینجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفی كردم. كفر ابلیس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تیمور لنگ قرار است دوباره به ایران حمله كند چنان جیغی زده و به گونه ای مرا به زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت كه از ترس نزدیك بود، دو پای داشته را با دو دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل را آغاز نمایم. در ادامه جلسه بازجویی (ببخشید خواستگاری) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ویلای شمال و اینكه قرار است تعطیلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشریف برده یا سواحل دلپذیر شاخ آفریقا، سولات بسیار مطبوعی را مطرح نمودند. خانمم نیز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاری كرده و مدل ماشینی را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمایم از من جویا شد. بنده ندید بدید هم كه تا حالا توی عمر شریفم بهترین ماشینی كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اینكه توانایی حتی خرید یك روروك یا سه چرخه پلاستیكی اسباب بازی را نیز نداشته و نمی توانستم همراه با خواهر دردانه ایشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سیلویا» و «پیكان خمیری» در خیابانهای «شهرك شرق و میر عروس و خوشبخت آباد» ویراژ داده و دلم دیمبو و زلم زیمبو راه بیندازم كمال تأسف و تأثر عمیق خویش را بیان نمودم. بابای عروس هم كه در فواید ساده برگزار كردن مراسم عروسی یك خطبه تمام سخنرانی كرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شیبدار، آشپزخانه اپن و دستشویی كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نیاوران را می گرفت. هر چند كه حضرت اجل نیز بعد از اینكه فهمید داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد دامادهای گوگولی مگولی برگشته و به من لقب «گدای كیف به دست» را هدیه نمودند!
بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. اولین سولا ایشان در مورد موسیقی بود و اینكه بلدم ارگ و گیتار و تنبك بزنم یا نه؟ واقعاً دیگر این جایش را نخوانده بودم. مثل اینكه برای داماد شدن شرط مطربی و رقص باباكرم نیز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتیم! دومین سوال ایشان هم در مورد تكنولوژی مخابرات خلاصه می شد، عروس خانم تلفن موبایل را جزء لاینفك و اصلی زندگی آینده شان می دانستند، من هم كه تا حالا بهترین تلفنی كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومی سر كوچه مان بوده توی دلم به هر كسی كه این موبایل را اختراع كرده بود بد و بیراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبایل عذر خواهی نمودم. بعد از این كه عروس خانم فهمید كه از موبایل هم خبری نیست سگرمه هایش را درهم كرده و مرا یك «بی پرستیش عقب افتاده از دهكده جهانی آقای مك لوهان» توصیف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بی شخصیت از كار با اینترنت و ماهواره هم سر در نیاورده و نمی توانم مدل لباس عروسی ایشان را از آخرین «بوردهای مد 2000 افغانستان» بیرون بیاورم، تازه تر شده و چنان برایم خط و نشان كشید كه انگار مسبب قتل «راجیو گاندی» در هندوستان عموی بنده بوده است و لاغیر!
در ادامه سوالات فوق، علیا مخدره از من توقع برگزاری مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسی كه توی باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگی جلوی فامیل و همسایه ها می شود! والله، اینجایش كه دیگر برایم خیلی جالب بود ما تا حالادیده بودیم كه باشگاه جای كشتی گرفتن و فوتبال و والیبال بازی كردن است ولی مثل اینكه عروس خانم ها جدید زمین چمن و تشك و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداری و پرستاری از «گربه ها و سگهای ایشان» در منزل آینده مربوط می شد كه این بار دیگر جداً نیاز به وجود متخصصین باغ وحش شناسی و انجمن دفاع از حقوق بقای وحش احساس می گردید تا برای به سرانجام رسیدن این ازدواج میمون و خجسته كمی فداكاری به خرج و راه و روشهای «معاشرت دیپلماتیك» با آن موجودات زبان بسته را نیز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و میو میوها» آموزش می دادند، بعد از تمام این وقایع ناخوشایند نوبت به مهریه رسید. خواهر كوچكتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران «لین چان» در سریال «جنگجویان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهریه خواهر تحفه اش باشد و به نیت اینكه در سال هزار و سیصد و چهل نه به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای شكرش باقی بود كه سال تولد در ایران «شمسی » می باشد اگر «میلادی» بود چه خاكی به سرم می كردم! بعد از قضیه مهریه نوبت شیربها شد. مادر عروس به ازای هر سانتیمتر مكعب از آن شیر خشكی به دختر خودش داده بود برای ما دلار، یورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشیمی كرمانشاه و تراكتورسازی تبریز را حساب كرده به طوریكه احساس نمودم كه اگر یك ربع دیگر توی این خانه بنشینیم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بیمارستانی را كه عروس خانم در آنجا بدنیا آمده و پول قند و چایی مهمانهایشان را هم ما حساب كنیم!بعد از تمام این حرفها مادر بخت برگشته ما یك اشتباهی كرده و از جهیزیه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گدای هفت خط، تاجر صفت، دلال، خیانتكار جنگی و جنایتكار سنگی معرفی كردند كه انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهانی دوم مادر نئونازی بنده بوده است، نه جناب هیتلر! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از كمی مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده یأجوج و مأجوج به خانه رجعت نمودیم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم، بیخود نیست كه از قدیم هم گفته اند؛ آنچه شیران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!


هفت کار مخرب

چهارشنبه 27 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، 

هفت کار مخرب

فردی که می‌خواهد اطرافیان خود را مطابق میل خودش کنترل کند ، بنا به شرایط و موقعیتی که دارد شروع به انجام هفت کار مخرب میکند:

«عیب جویی» 
«سرزنش» 
 «شکایت کردن» 
«غرزدن» 
«تهدید کردن» 
«تنبیه کردن» 
«باج دادن»


متن کوتاه درباره باهم بودن

چهارشنبه 27 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

متن کوتاه درباره باهم بودن

ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﮐﻮﭼﮏ ، ﯾﮑﯽ ﺑﺰﺭﮒ، ﯾﮑﯽ ﺑﻠﻨﺪ، ﯾﮑﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ
ﯾﮑﯽ ﻗﻮﯼ، ﯾﮑﯽ ﺿﻌﯿﻒ
ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ...
ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ
ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ
ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
ﮔﺎﻩ ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ , ﻟﻬﺶ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﭘﺎﯾﯿﻨﺘﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﯿﻢ

ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﺎﺳﺖ ,
ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﺎ ، 
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ
ﺁﻓﺮﯾﺪ
ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻟﺬﺕ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ.


قطعه‌ای از متن محاکمه برتولت برشت

چهارشنبه 27 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان کوتاه، 

قطعه‌ای از متن محاکمه برتولت برشت

قاضی: اسم؟

برشت: شما خودتون می‌دونین.

قاضی: می‌دونیم اما شما خودت باید بگی.
برشت: خب، من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می‌کنین.
دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟

قاضی: با این حال باید اسمتون رو بگین ، اسم؟

برشت: من که گفتم ، برشت هستم.

قاضی: ازدواج کرده‌اید؟

برشت: بله.

قاضی: با چه کسی؟

برشت: با یک زن.(خنده حضار در دادگاه)

قاضی: شما دادگاه رو مسخره می‌کنید؟

برشت: نه این طور نیست.

قاضی: پس چرا می‌گویید با یک زن ازدواج کرده‌اید؟

برشت: چون واقعا با یک زن ازدواج کرده‌ام!

قاضی: کسی را دیده‌اید با یک مرد ازدواج کند؟

برشت: بله!

قاضی: چه کسی؟

برشت: همسر من ، او با یک مرد ازدواج کرده است. 

۰«قطعه‌ای از متن محاکمه برتولت برشت»


داستان کوتاه مرد ثروتمند و زن سیاه پوست

سه شنبه 26 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه مرد ثروتمند و زن سیاه پوست

مردی ثروتمند در میامی وارد بار شد. نگاهی بدین سوی و آن سوی انداخت و دید زنی آفریقایی (سیاه‌پوست)، در گوشه‌ای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به متصدّی بار فریاد زد، "برای همه کسانی که اینجا هستند مشروب می‌خرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!"
متصدّی بار پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند مشروب رایگان داد، جز زن آفریقایی. زن سیاه‌پوست به جای آن که مکدّر شود و چین بر جبین آشکار نماید، سرش را بالا گرفت و نگاهی به مرد کرده با لبخندی گفت، "تشکّر می‌کنم."
مرد ثروتمند خشمگین شد. دیگربار نزد متصدّی بار رفت و کیف پولش را در آورد و به صدای بلند گفت، "این دفعه بطری شراب به اضافۀ غذای مجّانی برای همه کسانی که اینجا هستند غیر از آن آفریقایی که در آن گوشه نشسته است." متصدّی بار پول را گرفت و شروع به دادن غذا و مشروب به افراد حاضر در بار کرد و آن زن آفریقایی را مستثنی نمود. وقتی کارش تمام شد و غذا و مشروب به همه داده شد، زن آفریقایی لبخندی دیگر زد و آرام به مرد گفت، "سپاسگزارم."
مرد از شدّت خشم دیوانه شد. به سوی متصدّی بار خم شد و از او پرسید، "این زن سیاه‌پوست دیوانه است؟ من برای همه غذا و مشروب خریدم غیر از او و او به جای آن که عصبّانی شود از من تشکّر می‌کند و لبخند می‌زند و از جای خود تکان نمی‌خورد."
متصدّی بار لبخندی به مرد ثروتمند زد و گفت، "خیر قربان. او دیوانه نیست. او صاحب این بار و رستوران است."
شاید کارهایی که دشمنان ما در حق ما می‌کنند نادانسته به نفع ما باشد.


داستان کوتاه و آموزنده نیرنگ پادشاه

دوشنبه 25 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده نیرنگ پادشاه

پادشاهی ده کنیزک داشت هر کدام از دیگری بهتر.روزی آنها از پادشاه خواستند که بگوید کدامیک از آنان را بیشتر دوست دارد.او انگشترش را از انگشت بیرون آورد و گفت: "فردا این انگشتر نزد کسی خواهد بود که از همه دوست داشتنی تر است."
پادشاه دستور داد که زرگرها هرچه زودتر نه انگشتر دیگر مانند آن بسازند او به هر یک از کنیزکها پنهانی یک انگشتر داد و از هر کدام خواست که آن راز را پوشیده نگه دارد.
نیرنگ پادشاه کارساز افتاد .از آن پس هریک از کنیزکها گمان می کرد که پادشاه او را بیشتر از دیگران دوست دارد .


داستان خواب خلیفه و بهلول

دوشنبه 18 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان خواب خلیفه و بهلول

روزی، خلیفه زمان بهلول را احضار کرد و گفت: خوابی دیده‌ام، می‌خواهم تعبیرش کنی.
بهلول گفت؛ چیست ؟ 

خلیفه گفت: خواب دیدم به جانور ترسناکی تبدیل شده‌ام و نعره زنان به اطراف خود هجوم می‌برم و آنچه از خرد و کلان در سر راه خود می بینم درهم می‌شکنم و می‌بلعم. بگو تعبیرش چیست؟ 

بهلول گفت: من تعبیر واقعیت ندانم، فقط خواب تعبیر می کنم....! 


داستان کوتاه و آموزنده کار پلید و کار نیک

دوشنبه 18 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده کار پلید و کار نیک

پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه‌ها بود که از او خبری نداشتند.
 زن دعا می‌کرد که او سالم به خانه باز گردد. این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده‌اش نان می‌پخت و همیشه یک نان اضافه هم می‌پخت و پشت پنجره می‌گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می‌گذشت نان را بر دارد. 

هر روز مردی گوژپشت از آنجا می‌گذشت و نان را بر می‌داشت و به جای آنکه از او تشکر کند، می‌گفت: «کار پلیدی که بکنید با شما می‌ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می‌گردد.»

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته‌های مرد گوژپشت ناراحت و رنجیده شد. او به خود گفت: «او نه تنها تشکر نمی‌کند بلکه هر روز این جمله‌ها را به زبان می‌آورد. نمی‌دانم منظورش چیست!»

یک روز که زن از گفته‌های مرد گوژپشت کاملاً به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود. بنابراین نان او را زهرآلود کرد و آن را با دست‌های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: «این چه کاری است که می‌کنم؟»
بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژپشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف‌های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد. وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس‌هایی پاره، پشت در ایستاده بود. او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می‌کرد، گفت: «مادر اگر این معجزه نشده بود نمی‌توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می‌رفتم. ناگهان رهگذری گوژپشت را دیدم که به سراغم آمد. از او لقمه‌ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت: «این تنها چیزی است که من هر روز می‌خورم. امروز آن را به تو می‌دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری.» 

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره‌اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهرآلودی برای مرد گوژپشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهرآلود را می‌خورد. به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژپشت را دریافت:

 هر کار پلیدی که انجام می‌دهیم با ما می‌ماند و نیکی‌هایی که انجام می‌دهیم به ما باز می‌گردند


تعداد کل صفحات: (4) 1   2   3   4   

فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic