داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه و آموزنده امید تا آخرین لحظه

پنجشنبه 31 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده امید تا آخرین لحظه

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟"
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.

وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم.
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.


داستان کوتاه و طنز طلاق عجیب

پنجشنبه 31 تیر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز طلاق عجیب

زنی برای درخواست طلاق به دادگاه مراجعه کرده و درخواست طلاق می دهد. قاضی علت را جویا می شود با این سوال اشک های زن جاری شده و توضیح می دهد که چند وقتی هست شب ها همسرش موقع خواب ناگهان فریاد زده و با لگد اورا از تخت به پایین پرت میکند و پس از ضربه زدن دوباره می خوابد...
قاضی که از این رفتار مرد شوکه شده بود او را به دادگاه دعوت کرده تا علت این رفتار را جویا شود.
مرد توضیح می دهد که در سفری که به مالزی داشته در آنجا با راهبی بودایی آشنا شده و بعد از مکالمات بسیار زیاد راز پولدار شدن را اینگونه برای مرد تعریف میکند که اگر میخوای به پول زیادی دست پیدا کنی و هرآنچه که اراده کردی داشته باشی 2 شرط دارد.

شرط اول این است که اگر بچه داری باید اورا ازخانه خارج کرده به دشت های اطراف ببری و با طناب به درخت ببندی و اجازه بدی خودش با تقلا از شر طناب ها و بسته بودن رهایی پیدا کنه این یعنی گره از مشکلات تو حل خواهد شد چون فرزند با خود برکت به خانه می آورد.
شرط دوم این است که اگر همسر داری باید هر از گاهی موقع خواب لگدی به اون بزنی و اورا از تخت یا رختخواب خارج کنی چون زن اسارت است و تو هم اینک اسیر هستی و باید از اسارت خلاصی یابی.
و اگر هیچکدام از دو مورد بالا نیست خاک بر سرت کاری نمیتوانی بکنی...

قاضی بعد از شنیدن این حرف ها با درخواست زن موافقت کرده و زن بیچاره را از دست شوهر مجنونش نجات داد.



داستان کوتاه و آموزنده ریسک کردن

پنجشنبه 31 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده ریسک کردن

روزی مردی نابینا در کنار یک خیابان شلوغ ایستاده و منتظر بود تا فردی پیدا شود که به او برای عبور از خیابان کمک کند. همین طور که کنار خیابان ایستاده بود، احساس کرد یک نفر با انگشت به شانه اش می زند. سپس صدای مردی را شنید که به اومی گفت: ببخشید آقا، من نابینا هستم. به من کمک می کنید از خیابان عبور کنم؟ مرد نابینای اول، دست وی را گرفت و هر دو به اتفاق هم از خیابان عبور کردند. جالب است بدانید این یک داستان واقعی از «جورج شیرینگ»، پیانیست معروف است. او یعد از این اتفاق با خود گفت: خدای من، چه کاری توانستم انجام دهم؟ من آن مرد نابینا را از عرض خیابان گذراندم. این بزرگ ترین و هیجان انگیزترین اتفاق زندگی ام بود.»
اگر از ریسک کردن بترسید، در واقع به خودتان فرصت نمی دهید تا توانایی هایی را که در درونتان نهفته است، شکوفا کنید. یکی از ویژگی های افراد خودساخته، توانایی ریسک کردن است.
بلند پرواز و عقاب صفت باشید.


داستان کوتاه و آموزنده شاکر باش

پنجشنبه 31 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده شاکر باش
روزی مردی از اینکه فقیر بوده و از پول و ثروت بهره ای نداشت در حال گلایه کردن بود.
خردمندی او را دید و گفت: حاضری یکی از چشمانت را به قیمت هزار درهم بفروشی؟
مرد گفت: البته که نه! چشمانم را با هزاران درهم هم نمی فروشم.
خردمند گفت: دستانت را چه؟ آن ها را حاضرم به قیمتی خوب بخرم.
مرد فریاد زد: مگر دیوانه ام! هرگز اعضای بدنم را نمی فروشم!
خردمند گفت: پس هم اکنون خدا صدها هزار درهم در دامان تو قرار داده ولی تو بجای شکر آن اینطور ناشکری و گلایه می کنی!؟
خداوند به تو نعماتی داده است که خیلی از مردم از آن بی بهره اند پس شکرش را بجای بیاور تا به بیشتر از آن برسی.


ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻥ فرزند ﭼﯿﺴﺖ ؟

پنجشنبه 31 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، 

ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﮔﻔﺖ : ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻦ !
پرسیدم ﭼﮕﻮﻧﻪ؟
ﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯼ
ﺣﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﯿﻒ ﻭ ﻧﻤﺮﺍﺕ ﺍﻭ ﻧﻤﯿﺮﻭﯼ
ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﻧﻮﻉ ﻏﺬﺍ ﻧﻈﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﯽ 
ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﻧﻈﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺟﻮﯾﺎ ﻣﯿﺸﻮﯼ
ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺕ ﺩﻋﻮﺍ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ
ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﻮ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ .


داستان کوتاه و آموزنده جادوی لبخند

پنجشنبه 31 تیر 1395

داستان کوتاه و آموزنده جادوی لبخند

 
چهار سال پیش که تازه وارد دبیرستان شده بودم، از اخلاق و رفتار خیلی از بچه های کلاس دل خوشی نداشتم. رفتارهای تمسخر آمیز و سخنان نیش دار چند نفر از شاگردان بسیار مرا آزار می داد. بخاطر دارم که بعضی روزها آنقدر ازشان دلگیر می شدم که وقتی به خانه بر می گشتم تا چندین ساعت قادر نبودم با کسی صحبت کنم.
مدتی را تصمیم گرفتم از بقیه همکلاسی هایم دوری کنم و با آن ها هم صحبت نشوم. به تنها دوست صمیمی ام آنا نیز همین پیشنهاد را دادم. ما به مدت دو هفته، تمام تلاش خود را کردیم که ارتباط با دیگران را به حداقل برسانیم. ولی احساس کردم که این راهکار هم جوابگو نیست. باز هم رفتارها و صحبت های دیگران زجرم می داد.
روزی در حال مطالعه کتابی بودم که در آن پیشنهادی برای داشتن دوستان بیشتر و محبوب تر بودن داده شده بود. فکر کردم به امتحان کردنش می ارزد و این موضوع را با دوستم هم در میان گذاشتم. از فردای آن روز قرار شد من و آنا وقت ورود به کلاس و هنگام مواجهه با هر فرد لبخند به لب داشته باشیم.
در همان روزهای اول رفتار های تمسخر آمیز و آزار دهنده همکلاسی ها کم تر شد و به تدریج تمام اوضاع عوض شد. تا حدی که در حال حاضر می توانم بگویم با اکثر بچه های کلاس درسی ام و با خیلی از بچه های دیگر مدرسه رابطه دوستانه و خوبی برقرار کرده ام.


داستان کوتاه و آموزنده تشخیص غلط

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده تشخیص غلط
خاطره بسیار جالب توسط یک دانشجوی پزشکی
زمانی كه ما دانشجوی پزشكی بودیم در بخش قلب استادی داشتیم كه از بهترین استادان ما بود.او در هر فرصتی كه بدست می آورد سعی می كرد نكته جدیدی به ما بیاموزد و دانسته های خود را در بهترین شكل ممكن به ما منتقل می كرد.او در فرصتهای مناسب،ما را در بوته تجربه و عمل قرار می داد.

در اولین روزهای بخش ما را به بالین یك مرد جوان كه تازه بستری شده بود برد.بعد از سلام و ادای احترام، به او گفت:اگر اجازه می دهید این همكاران من نیز قلب شما را معاینه كنند.مرد جوان نیز پذیرفت.سپس رو به ما كه تركیبی از كارآموز و كارورز بودیم كرد و گفت:هر یك از شما صدای قلب این بیمار را به دقت گوش كنید و هر چه می شنوید روی تكه كاغذی یادداشت كنید و به من بدهید.نظر استاد از اینكه این شیوه را بكار می برد این بود كه اگر كسی از ما تشخیص اش نادرست بود از دیگری خجالت نكشد.

هر یك از ما به نوبت،قلب بیمار رامعاینه كردیم و نظر خود را بر روی كاغذی نوشته،به استاد دادیم.
همه مایل بودیم بدانیم كه آیا تشخیصمان درست بوده یا خیر؟استاد نوشته های ما را تك تك مشاهده و قرائت كرد.جوابها متنوع بودند.یكی به افزایش ضربان قلب اشاره كرده بود،یكی به نامنظمی ریتم آن،یكی نوشته بود ضربانات طبیعی هستند،یكی ریتم گالوپ ضعیف شنیده بود،یكی اظهار كرده بود كه بیمار چاق است و صداهای مبهم شنیده میشوند و یكی به وجود صدای اضافی در یكی از كانونها اشاره كرده بود.
استاد چند لحظه ای سكوت كرد و به ما می نگریست،منتظر بودیم تا یكی از آن نوشته ها را كه صحیح تر بوده معرفی نماید.اما با كمال تعجب استاد گفت:متاسفانه همه اینها غلط است.و در حالیكه تنها كاغذ باقیمانده دردست راستش را تكان می داد،ادامه داد: تنها كاغذی كه می تواند به حقیقت نزدیك باشد این كاغذ است كه نویسندة آن بدون شك انسانی صادق است كه می تواند در آینده پزشكی حاذق شود نوشته او را می خوانم،خودتان قضاوت كنید.

همه سر پا گوش بودیم تا استاد آن نوشته صحیح را بخواند.ایشان گفت: در این كاغذ نوشته "متاسفانه به علت كم تجربگی قادر به شنیدن صدایی نیستم " و در حالیكه به چشمان متعجب ما می نگریست ادامه داد:من نمی دانم در حالیكه این بیمار دكستروكاردی دارد، و قلبش در طرف راست قرار گرفته شما چگونه این همه صداهای متنوع را در طرف چپ سینه او شنیده اید؟ بچه های خوب من ،از همین حالا كه دانشجو هستید بدانید كه تشخیص ندادن عیب نیست ولی تشخیص غلط گذاشتن بر مبنای یك معاینه غلط،عیب بزرگی محسوب میشود و می تواند برای بیمار خطرناك باشد.در پزشكی دقت،صداقت،حوصله و تجربه حرف اول را می زنند.سعی كنید با بی دقتی برای بیمار خود،تشخیص نادرستی ندهید و یا برای او تصمیمی ناثواب نگیرید.
در هر موردی تشخیص منصفانه باید داشته باشیم در این صورت قضاوت کمتری خواهیم داشت پس مطلب فوق یک درس انسانی است نه فقط پزشکی
بیاییم انصاف را بیاموزیم تا انسانیت را در زندگی جاری کنیم.



داستان کوتاه از نحوه برداشت از یک ماجرا

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه از نحوه برداشت از یک ماجرا
ﺩﻭ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺗﻮ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺷﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺸﺐ، ﺷﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟»
ﺩﻭﻣﯽ: «ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻇﺮﻑ ﺳﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺭﻓﺖ و افتاد رو تخت ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
ﺍﻭﻟﯽ: «ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺩﻭﺵ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻟﺒﺎﺳﺎﺗﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ.»
از قرار، همسران این دو خانم نیز همکار هم بودند و داشتند درباره دیشب صحبت می‌کردند.
ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺮﻭﺯﺕ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
ﺷﻮﻫﺮ ﺩﻭﻣﯽ: «ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ. ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ؟»
ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺑﺮﻕ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺑﺸﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ. ﺷﺎﻡ ﻫﻢ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﺮﻭﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﻕ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﻢ.»
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﺻﻞ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﭼﯿﻪ، ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ. برداشت، نحوه برخورد و ﺷﮑﻞ ﺍﺭﺍﺋﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻬﻤﻪ!


متن کوتاه و زیبای به یاد مادر

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و زیبای به یاد مادر

دیروز به مادرم زنگ زدم.
بعد از مرگش تلفن ثابت خانه اش را جمع نکردیم .
 نمی خواهم ارتباطمان قطع شود. هر وقت دلم هوایش را میکند بهش زنگ میزنم .
تلفنش بوق میزند ....
بوق میزند ...
بوق میزند ...
وقتی جواب نمیدهد با خودم فکر میکنم یا برای خرید رفته بیرون یا خانه همسایه است
الان چند سال میشود هر وقت دلم هوایش را میکند دوباره زنگ میزنم.
شماره " بیرون " را هم ندارم زنگ بزنم بگویم : " به مادرم بگید بیاد خونه اش دلم براش تنگ شده "!
دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته " بیرون " .
امروز بهش زنگ بزن 
برو پیشش 
باهاش حرف بزن 
یک عالمه بوسش کن 
صورتتو بچسبون به صورتش
محکم بغلش کن 
بگو که دوستش داری 
و گرنه وقتی بره " بیرون " خیلی باید دنبالش بگردی .....
باور کنید " بیرون " شماره ندارد.


داستان کوتاه و آموزنده دروغ

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده دروغ

برای سفر به اصفهان رفته بودم. کنار سی و سه پل نشسته بودم. نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله خارجی افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد. بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد. دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد. به عادت همیشگی، دستم را که خالی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم. بلافاصله به سویم حـرکت کرد. در همین لحظه پدرش که گویا دورادور مواظبش بود بسرعت به سمت من آمد و یک شکلات را مخفیانه در مشتم قرار داد. بچه آمد و شکلات را گرفت. به پدرش که ایتالیایی بود گفتم من قصد اذیت او را نداشتم. گفت میدانم و مطمئنم که میخواستی با او بازی کنی اما وقتی مشتت را باز میکردی او متوجه میشد که اعتمادش به تو بیهوده بوده است. کار تو باعث میگردید که بچه، دروغ را تجربه کند و دیگر تا آخر عمرش به کسی اعتماد نکند.

حال ما ایرانیها چگونه عمل میکنیم. بابا میشینه تو خونه جلوی بچه کوچک به زنش میگه، فلانی زنگ زد بگو من نیستم. مامانه به بچه میگه اگه غذاتو بخوری برات فلان چیزو میخرم بعد انگار نه انگار. بابا به بچه اش میگه مامانت اومد نگو من به مامان بزرگ زنگ زدم. بعد این بچه بزرگ میشه میره تو جامعه. معلمش میگه چرا مشق ننوشتی براحتی دروغ میگه که خاله ام مرده بود نبودیم. فروشنده میشه مثل آب خوردن جنس بنجل را به دروغ جای اصلی میفروشه مهندس میشه بجای دو متر، یک متر فونداسیون میریزه، دکتر میشه، اهمال در عمل جراحی را ایست قلبی گزارش میکنه، تولید کننده محصولات پروتئینی میشه، گوشت الاغ و اسب مصرف میکنه، رییس هواپیمائی میشه سقوط هواپیما را پای خلبان مرده میذاره، و... دروغ به اولین ابزار هر فرد برای دست یافتن به هدف تبدیل میشود.

دروغ فساد و تباهی جامعه را ببار میاورد، اعتمادها را زایل میکند، لذت زندگی جمعی و مدنی را از بین میبرد، ظلم و بیعدالتی را گسترش میدهد، منشا بسیاری از معضلات اجتماعی دروغ است. دروغ ریشه جامعه را خشک میکند. دروغ در تمامی اجزای زندگی ما ایرانیها براحتی جاری است و چون سیلی که هر لحظه بزرگتر میشود در حال نابودی ما است.


داستان کوتاه و آموزنده هدف

چهارشنبه 30 تیر 1395

داستان کوتاه و آموزنده هدف
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیر اندازی به دو جنگجوی جوان بود در آن سوی مرغزار نشانه ی کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. 

جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می کشد آن را در کمانش می گذارد و به نشانه می رود کماندار پیر از او می خواهد آنچه می بیند شرح دهد می گوید: آسمان را می بینم ابر ها را درختان را شاخه های درختان و هدف را.

کمانگیر پیر می گوید: کمانت را بگذار زمین تو آماده نیستی جنگجوی دومی پا پیش می گذارد کمانگیر پیر می گوید: آنچه می بینی شرح بده جنگجو می گوید: فقط هدف را می بینم پیرمرد فرمان می دهد: پس تیرت را بینداز تیر بر نشان می نشیند. 

پیرمرد می گوید: عالی بود موقعی که تنها هدف را می بینید نشانه گیریتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد.


داستان کوتاه و آموزنده لکه سیاه

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده لکه سیاه

کوفی عنان خاطره زیر را از دوران تحصیل خود بازگو نموده است:
روزی معلم ما با کاغذی وارد کلاس شد و آن را در وسط تخته چسباند. کاغذ سفیدی که لکه سیاهی در میان آن نمایان بود. سپس به آن اشاره کرد و از شاگردان پرسید: بچه ها چه می بینید؟

همگی یک صدا فریاد زدند: لکه سیاه!

معلم کمی دیگر به کاغذ نگریست. سپس نگاهش را از آن برداشت و رو به بچه ها گفت: در میان این همه سفیدی شما فقط لکه سیاه را می بینید؟

از آن روز به بعد تمام تلاشم را کردم که سفیدی ها را بیشتر و با دقت بیشتر بنگرم.


داستان کوتاه و طنز برو به جهنم

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز برو به جهنم

در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد.
صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.
مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.
گفت: پس به شیراز برو.
او گفت: شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست.
گفت: پس به تبریز برو.
گفت: آنجا هم در دست نوه شماست.
صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد: چه مى دانم برو به جهنم.
مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد!!!


داستان کوتاه و خواندنی حس قاطع

دوشنبه 28 تیر 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و خواندنی حس قاطع

در یک روز بارانی تصادف وحشتناکی داشتم. آخرین چیزی که به یاد دارم این بود که اتومبیلم لیز خورد و چندین بار چرخید.  زمانی به هوش آمدم چهار روز از زمان تصادف گذشته بود. وقتی چشم باز کردم دو پزشک بالای سرم وضعیت جسمانی مرا تشریح کردند و گفتند که هنوز یک عمل دیگر وجود دارد که در صورت رضایتم انجام خواهد گرفت. در واقع من فلج شده بودم و صد در صد معلوم نبود از این جراحی جان سالم به در خواهم برد. زیر رضایت نامه را امضا کردم و گفتم که هر کاری که صلاح می دانید می توانید انجام دهید. ولی وقتی آن ها از اتاق خارج شدند تازه متوجه شدم چه اتفاقی برایم افتاده است. به زندگی آینده و همسرم فکر می کردم. زندگی با یک مرد فلج آن چیزی نخواهد بود که او آرزویش را داشته است. به پسرمان فکر می کردم. او تازه به سن نوجوانی رسیده است. چطور خواهم توانست برایش پدری کنم؟

صدای باز شدن در اتاق افکارم را بر هم زد. همسرم بود. با تمام توانی که داشتم گفتم: لازم نیست ادامه دهی.
ابروانش را در هم کرد و در حالی که در چشمانم خیره شده بود گفت: فقط یک بار می گویم. این زندگی توست ولی هر تصمیمی که بگیری من از تو حمایت خواهم کرد. تو هنوز خودت هستی، شوهر محبوبم. تحت هر شرایطی با تو همراه خواهم بود.

اگر او لحظه ای مکث می کرد و یا رویش را برمی گرداند و یا حتی احساس می کردم که ذره ای مردد است و دارد فداکاری می کند نمی توانستم با این موضوع کنار بیایم چرا که فکر می کردم زندگی اطرافیانم را نابود کرده ام.
گفتم: این آن زندگی نخواهد بود که با هم برنامه ریزی کرده ایم.

با قاطعیت گفت: می دانم! سپس لبخندی زد، دستانم را گرفت و با همان قاطعیت گفت: دوستت دارم. در آن لحظه بود که مطمئن شدم تا قیامت همراهم خواهد بود.



داستان کوتاه و آموزنده دوستی اشتباه

دوشنبه 28 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده دوستی اشتباه

موشی و قورباغه‌ای در كنار جوی آبی باهم زندگی می‌كردند. روزی موش به قورباغه گفت: ای دوست عزیز، دلم می‌خواهد كه بیشتر از این با تو همدم باشم و بیشتر با هم صحبت كنیم، ولی حیف كه تو بیشتر زندگی‌ات را توی آب می‌گذرانی و من نمی‌توانم با تو به داخل آب بیایم. قورباغه وقتی اصرار دوست خود را دید قبول كرد كه نخی پیدا كنند  و یك سر نخ را به پای موش ببندند و سر دیگر را به پای قورباغه تا وقتی كه بخواهند همدیگر را ببینند نخ را بكشند و همدیگر را با خبر كنند. روزی موش به كنار جوی آمد تا نخ را بكشد و قورباغه را برای دیدار دعوت كند، ناگهان كلاغی  از بالا در یك چشم به هم زدن او را از زمین بلند كرد و به آسمان برد. قورباغه  هم با نخی كه به پایش بسته شده بود از آب بیرون كشیده شد و میان زمین و آسمان آویزان بود. وقتی مردم این صحنه عجیب را دیدند با تعجب می‌پرسیدند عجب كلاغ حیله‌گری! چگونه در آب رفته و قورباغه را شكار كرده و با نخ پای موش را به پای قورباغه بسته؟!!
قورباغه كه میان آسمان و زمین آویزان بود فریاد می‌زد:
این است سزای دوستی با مردم نا اهل.


تعداد کل صفحات: (2) 1   2   

فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic