تبلیغات
داستانک | داستان کوتاه | short story - داستان کوتاه و خواندنی جاذبه نگاه قسمت دوم
داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه و خواندنی جاذبه نگاه قسمت دوم

جمعه 29 مرداد 1395

داستان کوتاه و خواندنی جاذبه نگاه قسمت دوم

قسمت دوم

نویسنده ارزو امانی



محسن از تو آینه نگاهی انداخت و گفت""بفرما کیمیا خانم،استادتون زیاد چیزیش نشد نهایتا سرش یا بینیش میشکنه""مینا گفت""مهم نیست کجاش بشکنه مهم اینه که دل کیمیا شاد شد!!!""محسن لبخندی زد و گفت""تمام هدفم شاد کردن کیمیا خانم بود که انگار محقق شد""
مینا به پام زد و اروم گفت""اوه اوه...چه غلطا...""
میترسیدم با محسن چشم تو چشم بشم...همش نگران کور شدنم بودم...
وقتی از ماشینش پیاده شدیم به محسن گفتم""دستمزد شما رو به مینا میدم تا ...""‌محسن به میون حرفم اومد و گفت""من پول نمیگیرم...این رو قبلا هم گفتم""مینا گفت""بله ،میدونیم ولی خب کیمیا دوست نداره زیر دین کسی باشه""
محسن ابرویی بالا انداخت و گفت""من کاری نکردم...با اجازتون...خداحافظ""
**************************

چند روز بعد از ماجرای چشم زدن استاد،به بابام گفتم ""تو شرکت یا دور و اطرافت بدخواه نداری؟""بابام تو فکر رفت و گفت ""نه،کار به کار کسی ندارم،چطور؟""لبخندی زدم و گفتم""یک نفر پیدا شده که با چشمهاش حال ادمها رو میگیره""بابا تو فکر رفت و گفت""اینا خرافاته...مگه الکیه؟!!!!!""
سریع گفتم‌""‌خودم با چشمهای خودم دو موردش رو دیدم...اگه خدا بخواد این ترم اون درس مزخرفه رو پاس میکنم البته اگه استادم بفهمه کار من بوده!!!!"""
***************************
تو کلاس منتظر استاد نشسته بودیم...
پویا محسنی با دست باند پیچی وارد کلاس شد...از خوشحالی لبخند گشادی به روی لبهام نشست و بلند سلام کردم...
استاد نگاه ریز بینانه ای بهم انداخت و جواب سلامم رو داد...کل کلاس میدونستن خوشحالی من بخاطره وضعیت دست استاده...برای همین بچه ها خنده ها و  پچ پچ ها رو شروع کردن و من رو هم به خندیدن تحریک میکردن...
منتظر یک فرصت بودم تا به محسنی بگم افتادنش تو جوی اب کار من بوده تا حساب کار دستش بیاد ...
بعد کلاس تو راهرو به دنبالش دویدم و گفتم""استاد چند لحظه با شما کار دارم...""
محسنی ایستاد و گفت""بفرمایید ...""
با لکنت گفتم""استاد دستتون چطوره؟""محسنی لبخند معناداری زد و گفت""خوبه...خب چیکار داشتید؟""نمیدونستم چطوری سر صحبت رو باز کنم...با ترس و دلشوره گفتم""استاد اگه این ترمم این درس رو پاس نشم یعنی اگه کمکم نکنید ،با تواناییم کاری میکنم که چند ماه خونه نشین بشید...البته تهدید نمیکنم ولی باید بگم من باعث افتادن شما تو جوی اب بودم...""محسنی چشمهاش رو ریز کرد و گفت""چی؟متوجه نمیشم...شما از کجا میدونی من تو جوی افتادم؟تعقیبم میکنی؟""ابرویی بالا انداختم و گفتم""مجبور بودم تعقیبتون کنم...توانایی من رو دست کم نگیرید ...من اگه بخوام شما رو تا حد مرگ هم میبرم اما دلم نمیاد...فقط میخوام کاری کنید من این ترم قبول شم...همین""
استادم لبخندی زد و گفت""اسم این تواناییتون حالا چی هست تنبل خانم؟""
عین محسن به زمین خیره شدم و گفتم""جاذبه نگــــــــــــــــــاه""
محسنی خنده بلندی کرد طوری که همه دانشجوها ایستادن و نگاهمون کردن...
بهش گفتم""نظرتون چیه؟نمره ام رو میدین یا نه؟""محسنی گفت""مشکل خودتونه...طوری بخونید و کد برداری کنید تا مطالب یادتون نره""از حرفش جا خوردم...
من تا به حال مشکلم رو بهش نگفته بودم...بهش گفتم""استاد شما از کجا میدونید چیزی از درس یادم نمیمونه؟""استاد لبخند کجکی زد و گفت""منم توانایی ذهن خوانی دارم!!!!!'"مسخره ام میکرد...اخمهایم رو تو هم کردم و گفتم""استاد این ترم منتظره یک نمره خوبم،ببینم چیکار میکنید ...اگه نگران سلامتتیون هستید یک کاری بکنید ...""
محسنی اخمهایش رو تو هم کرد و گفت ""من نمره کیلویی به کسی نمیدم...خودت زحمت بکش و نمره بیار...دفعه اخرتم باشه تهدیدم میکنی!!!""
ابرویی بالا انداختم و گفتم""پس اگه بلایی بدتر از این سرتون اومد مقصرش خودتونید...با اجازه""سریع از محسنی فاصله گرفتم ...چند قدم که ازش دور شدم با صدای بلند گفت'"'اگه خواستی این ترم قبول بشی روش درست خوندنش رو بهت یاد میدم فقط کافیه از من کمک بخوای""تو دلم برو بابایی گفتم و راه افتادم...
*****************************
بابام کنترل رو به روی مبل گذاشت و گفت""کیمیا تازگیا تو شرکت یک زیر اب زن پیدا شده...گفتی کسی رو میشناسی که با چشم زدن طرف رو سر جاش میشونه؟""
فوری بلند شدم و گفتم""‌آره ،یکی رو میشناسم...پولم نمیگیره ...کارشم بیسته!!!""
بابام گفت‌""رو کمکش حساب کنم؟""لبخندی زدم و گفتم""آره حساب کن ،طرف رو سالم تحویل بده شل و پل تحویل بگیر""
به مینا سپردم تا با محسن یک قراره دیگه تو پارک بزاره...

*****************************
محسن روی نیمکت نشست و گفت""مینا خانم تا گفت کیمیا با شما کار داره سریع خودم رو رسوندم...حدس میزنم بازهم پای استاد محسنی در میونه درسته؟""
سریع گفتم""نه ،نه فعلا استاد محسنی رو کاری ندارم...یک مشکلی برای بابام پیش اومده میخواد یکی رو ادب کنه من هم شما رو معرفی کردم ""
محسن نگاهی به مینا انداخت ...رنگ هر دوشون به وضوح پرید...مینا دستپاچه شد و گفت""کیمیا تو که میدونی اقا محسن کنترلی رو شدت و ضعف تواناییش نداره...یک وقت طرف چیزیش میشه و عذاب وجدانش برای بابات میمونه...بیخیال شو...""
محسن سریع حرف مینا رو تو هوا قاپید و گفت ""اره ،دلیل نمیشه چون استادت چیزیش نشد باقی ادمها هم چیزیشون نشه...من خودمم میترسم کاری بکنم...""
حسم میگفت یک چیزی هست که محسن و مینا بهم نمیگن...بی تفاوت گفتم""مهم نیست،طرف چیزیش هم بشه مسئله ای نداره ،مهم ادب شدنشه...""
محسن گفت""من دیگه نمیخوام این کار رو انجام بدم...شما خودت رو بزار جای من درسته از تواناییم بی خود و بی جهت استفاده کنم؟""
چشمهام رو ریز کردم و گفتم""الان یادتونه افتاده؟به ما که رسید عذاب وجدان گرفتید؟ نکنه مشکل پوله!!!""محسن سری تکان داد و گفت ""نه...مشکل پول نیست خودم دیگه نمیخوام کاری کنم...""
از رو نیمکت بلند شدم و گفتم""هر جور مایلین...از اولشم اشتباه کردم پای شما رو به ماجرا باز کردم...تازشم ،استادم چیزیش که نشد هیچی پرو پرو تو چشمم نگاه کرد و گفت من نمره کیلویی به کسی نمیدم...""
محسن با عجله گفت""حالا خودتون رو ناراحت نکنید...یکم تلاش کنید این ترم قبول میشید""
تو چشمهاش زل زدم و گفتم""مشکل من استاد محسنی نیست...مشکلم درخواسته بابامه...بعد عمری از من یک کاری خواست ولی شما دست رد به سینه ام زدید...""
محسن کلافه شد و گفت""کیمیا خانم ناراحت نشو...همه چی درست میشه ...مشکل این ترمتم اگه بخوای و اراده کنی حل میشه!!!""
عصبانی شدم و گفتم""هی میگم فعلا مشکلی با درسم ندارم هی شما میگی حل میشه...اقای محترم کاری از دستت بر نمیاد چرا مسائل رو با هم قاطی میکنی...""
به مینا اشاره کردم تا بریم...اما وقتی خواستم حرکت کنم از تو کیفم یک تراول پنجاهی در اوردم ...
پول رو جلویش گرفتم و گفتم""بابت اوخ شدن دست استادمه ""
محسن ابرویی بالا انداخت و گفت""من که گفتم پول نمیگیرم...چرا اصرار دارید من رو پولکی جلوه بدید؟""
پول رو به روی نیمکت گذاشتم و گفتم""اصرار ندارم...بلاخره شما انرژی صرف کردید واسه چشم زدن ...خدانگهدارتون""
هر چی محسن صدام کرد به عقب برنگشتم و به مسیرم ادامه دادم
دورتر که شدیم، محسن به  جلویم پرید ...از ترس یک قدم به عقب رفتم ...محسن عصبی بود...سریع دست کرد تو جیبش و یک مشت پول در اورد ...مثلا میخواست نشون بده خودش به اندازه کافی پول داره ...همین که خواست پول من رو پس بده...کارت شناساییش از لای پولها به زمین افتاد...نگاهم بی اختیار به زمین کشیده شد...((محسن ،محسنی ))
با تعجب گفتم""محسنی؟؟؟؟؟!!!""
مینا سریع دستم رو کشید و گفت""بیا بریم دیگه !!!""مینا رو به کنار هول دادم و گفتم""صبر کن ببینم ...این چرا فامیلیش با استاد یکیه؟...""
محسن کارتش رو برداشت و گفت'"مگه فامیلی استادتونم محسنیه؟""مینا دستم رو کشید و گفت""بیا بریم هر گردی که گردو نیست""دوباره مینا رو به کنار هول دادم و گفتم""چی میگی تو ؟چرا رنگت پریده؟حتما یک چیزی هست که عین گچ سفید شدی!!!""
محسن سرش رو به زیر انداخت و گفت""کیمیا خانم هیچکسی مقصر نیست من باید یک توضیحاتی به شما بدم...""
دست به کمر شدم و گفتم""میشنوم""
مینا به محسن نگاه کرد و گفت""الان وقتش نیست...همه چی رو خراب نکن...""
به مینا گفتم""تو یکی ساکت ،تو رفیق منی یا این؟""
محسن گفت ""کیمیا خانم حدس شما درسته...من با پویا محسنی نسبت دارم...پویا محسنی عموی بنده است...""چشمهام از تعجب چهارتا شده بود
به مینا نگاهی انداختم ...سرش رو به زیر گرفته بود...به محسن گفتم ""ولی مینا میگفت که شما دوست برادرشی!!!""
محسن گفت""خودم ازشون خواسته بودم...راستش مینا خانم حدس میزد که یک روز شما غافلگیرمون میکنید اما من بهش اطمینان دادم زمانی شما متوجه میشید که دیگه ابها از اسیاب افتاده""نمیفهمیدم چی میگه""کلافه سرم رو تکون دادم و گفتم""لطف کن برو سر اصل مطلب... قضیه چیه؟""
محسن گفت""شما بشین من کل ماجرا رو برای شما تعریف میکنم...""
رو اولین نیمکت نشستم و گفتم""بفرما""
محسن کنارم نشست و گفت""ترم دو بودید ...یک روز عمویم تو جمع فامیلی از شیطنت و سر زبون یکی از دانشجوهاش حرف زد و گفت ((یکی تو کلاسمه  که در عین زرنگی خیلی خنگ و تنبله...))از جمله ضد و نقیض عمویم همه خندیدن...اما من اصلا نخندیدم...چون تا حالا پیش نیومده بود که عمو پویام بحث درس و دانشگاه رو تو خانواده مطرح کنه...بارها و بارها از شیطنت شما و چپ بودنتون با پسرها از زبان عمویم شنیدم...خیلی دوست داشتم با شما اشنا بشم...چندباری به عمو پویام گفتم یک جورایی من رو سفارشی سر کلاسش ببره اما هر بار مخالفت میکرد...تا اینکه یک بار به در دانشگاه اومدم ،موقع برگشت تو ماشین عمو نشسته بودم که شما رو بهم نشون داد و گفت((این همون تنبل خانم کلاسمه!!!))قیافتون رو خوب بخاطرم سپردم حتی قیافه مینا خانم رو هم تو ذهنم حک کردم...
میخواستم از نزدیک با شما اشنا بشم...اما عمویم بهم میگفت منصرف بشم چون شما رو نمونه واقعی یک دختر خشن و پسر گریز میدونست...ولی هر چقدر من رو منع میکرد من بیشتر مایل به اشنایی میشدم...راستش ندیده و نشناخته بهتون علاقه پیدا کردم...برای همین از مینا خانم خواستم کمکم کنه...نقشه اصلی رو هم ایشون کشیدن،چون معتقد بودن هیچ جوره نمیشه شما رو با من رو در رو کنه...البته من اولش از نقشه ای که کشیدن استقبال نکردم اما چاره ای جز قبولشم نداشتم چون ایشون بهتر از هر کسی شما رو میشناخت..."" 
چشمهام از تعجب تا اخرین حد درشت شده بود()
به محسن گفتم ""پس چطوری اون پسره با نگاه شما تشنج کرد؟""محسن نگاهی به مینا انداخت و گفت""اونها همه رفیق هام بودن،اون روز تو پارک تمام دوستهام رو اماده باش گذاشته بودم...چون احتمال میدادم به یکی دو نفر قانع نمیشید و نمونه کارهای زیادی میخواین...قضیه عمو پویامم که دیگه مشخصه ....به اصرار من تن به این کار داد و نقش بازی کرد...""
از رو نیمکت بلند شدم و گفتم""یعنی اصلا شما توانایی چشم زدن رو ندارید؟یعنی جاذبه نگاه و این حرفها کشک بود؟""
محسن سرش رو به زیر انداخت و گفت""بله متاسفانه""
کیفم رو برداشتم و گفتم""برای خودم متاسفم ...چقدر من ادم ساده ایم ...چقدر احمقم که حرف شما رو باور کردم...
چند روزی بود که نه از مینا خبر داشتم نه به دانشگاه میرفتم...استادم چندین بار به دوستانم پیغام داده بود تا من رو دوباره به درس و دانشگاه برگردونن...اما من دلسرد شده بودم...از مینا توقع نداشتم من رو به بازی بگیره...
بلاخره با اصرارهای چندتا از دوستهام به دانشگاه برگشتم...
با مینا قهر بودم حتی جواب سلام و خداحافظیشم نمیدادم...
تو کلاس استاد محسنی نشسته بودم و با اخم به روبرویم خیره بودم...
استاد لبخندی زد و گفت"''بعد کلاس باهات کار دارم ...""با حرف محسنی بچه ها پچ پچ و خنده کردن...
بعد کلاس، استاد به سمتم اومد و گفت""من از اول پیش بینی میکردم که دست محسن رو بشه ،اما جوانه و یک دنده...نتونستم منصرفش کنم ،با کلی خواهش و تمنا قبول کردم نقش بازی کنم چون مطمئنم بودم علاقه برادر زاده ام حساب شده است...الانم نمیخوام وساطت کنم چون اشتباه محسن شبیه کلاهبرداری بوده...""حرفهای محسنی که تموم شد جزوه ای از تو کیفش در اورد و گفت""این رو نگاه کن...این جزوه دانشجویی خودمه...زمان دانشجویی منم عین تو ترم اول، این درس رو افتادم ...ولی ترم بعدش این جزوه رو با سعی و تلاش خودم نوشتم...الانم برای توست...بخون امیدوارم ترم بعد سر کلاس(.........)میبنمت'"'
به محسنی گفتم""ممنونم امیدوارم این پیش نیاز رو پاس کنم تا بتونم سر اون یکی حاضر بشم!!!""محسنی لبخندی زد و گفت""تو دختر باهوشی هستی مطمئنم میتونی!""
*****************************
اون ترم با یک نمره خوب قبول شدم...وقتی نتیجه درس استاد محسنی رو تو سایت دیدم از خوشحالی قبول شدنم بهش زنگ زدم...محسنی هم کلی خوشحال شد،موقعی که میخواست قطع کنه با صدای بلند گفت'"'کیمیا خانم ‌،همگی خونه مادرم هستیم...جاذبه نگاه هم اینجاست و سلام مخـــــــــصوص میرسونه!!!""با حرف محسنی صدای خنده جماعتی به آسمون رفت...
****************************
آخرین امتحانم بود...منتظر مینا بودم تا امتحانش تموم بشه...وقتی با مینا از در دانشگاه خارج شدیم،محسن رو دیدم...
با دیدنش بعد اون همه مدت دلم لرزید...محسن به جلو اومد و سلام کرد...خیلی اروم جواب سلامش رو دادم... از تو ماشینش دسته گلی به دستم داد و گفت""این رو برای قبولیتون گرفتم...خیلی خوشحالم که با یک نمره عالی پاسش کردین"" لبخندی زدم و تشکر کردم...
حس میکردم تنها برای قبولی نیومده...موقع خداحافظی ،محسن 
خیلی آروم گفت""کیمیا میشه عضوی از خانواده محسنی بشی؟""
فقط نگاهم تو نگاهش گره خورد...هیچ حرفی نزدم و راه افتادم...
***************************
الان دو سال از اون ماجرا گذشته...من عضوی از خانواده محسنی شدم...پویا و محسن بلاخره تونستن جواب بله رو از من بگیرن...(جاذبه نگاه)  الان کنارم نشسته و تو نوشته هام نظر میده...من و محسن از یک بازی مسخره به یک عشق زیبا رسیدیم...
امیدوارم روزگار شما هم زیبا و پر عشق باشه.....


imminentsale1048.snack.ws
شنبه 14 مرداد 1396 08:41 ق.ظ
When I initially commented I appear to have clicked on the -Notify me when new comments are added- checkbox and
from now on each time a comment is added I recieve four emails with the same comment.

There has to be a means you are able to remove me from that service?
Many thanks!
manicure
شنبه 12 فروردین 1396 11:05 ق.ظ
Hi there! I just wish to offer you a huge thumbs up for your excellent information you've got here on this post.
I am returning to your blog for more soon.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها