تبلیغات
داستانک | داستان کوتاه | short story - داستان کوتاه و خواندنی جاذبه نگاه قسمت اول
داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه و خواندنی جاذبه نگاه قسمت اول

پنجشنبه 28 مرداد 1395

داستان کوتاه و خواندنی جاذبه نگاه قسمت اول

قسمت اول

نویسنده : ارزو امانی

لیوان اب رو یک کله سر کشیدم و به مینا گفتم""‌خب که چی؟""مینا من رو به کنار هول داد و گفت""بمیری،خب میگم چشمهاش شوره...حالیته چشمهاش شــــــــــــــــــــــــوره""با پام یکی رو پاش زدم و گفتم""خب شوره که شوره...به من چه !!!""مینا از اب سرد کن فاصله گرفت و گفت""خاک تو سرت انگار حالیت نیست این طرف یک کیس خوبه،بابا این طرف اگه به مورچه در حال حرکت بگه ((اخی چه مورچه ناز و زحمت کشی ،مورچه از وسط دو نیمه میشه!!!))""خنده بلندی کردم و گفتم""برو بابا ،یعنی تا این حد؟""مینا خیلی جدی گفت""کیمیا باور کن...هیچکس با این بابا رفت و امد نمیکنه...همه از دستش فرارین...""دوباره لیوانم رو پر اب کردم و گفتم""پس اگه اینجوریه صلاح نیست بریم پیشش...میدونی که چشمهام سگ داره میترسم تو نگاه اول از رنگ چشمهام خوشش بیاد اون وقت ...""مینا خنده بلندی کرد طوری که همه آدمهای در حال گذر نگاهمون کردن...مینا عینکش رو به روی چشمهاش زد و گفت""فکر اونجا رو هم کردم ،عینک میزنیم و سرقرار میریم""زیپ کیفم رو بستم و گفتم""‌نچ...من نیستم،این یارو قدرت تخریبش اینطور که تو میگی از تی ان تی هم بیشتره...من فقط میخوام این استاده دو سه جلسه خونه نشین بشه ،نمیخوام که بکشمش!!!""مینا گفت""بابا اینها همه چاره داره...کافیه بسپریم شدت تعریف و تمجیدش رو کم و زیاد کنه!!!""با تعجب گفتم""مگه از این راه کسب درامد میکنه؟""مینا تو فکر رفت و گفت""فکر نکنم،البته مطمئن نیستم باید از داداشم بپرسم!!!""
با تعجب گفتم""من پولی ندارم بابت این مسخره بازیها بدم...ولش کن ...""مینا گفت""‌بابا اگه پول بخواد من میدم ،من فقط میخوام تو باور کنی همچین ادمهایی هم هستن...این ادمها نادر و کمیابن...تو قبول کن باقی کارهاش با من""
میترسیدم قبول کنم ...درست بود چشم دیدن استادم رو نداشتم اما دلیل نمیشد جوان مردم رو ناکار کنم...
از مینا اصرار بود و از من انکار...


با عصبانیت گفتم""بابا مینا تنبلی از خودم بوده که سه ترم این درس رو برداشتم،اون بدبخت چیکار کرده که بخوام با خاک کوچه یکسانش کنم؟!!!""مینا گفت""یکم بترسونیش بد نیستا،حداقلش اینه که نمره کلاسیت رو کامل میده و تمام حضور در کلاسات رو تایید میکنه!!!""
دو دل بودم...دلم به حال پویا محسنی میسوخت...استاد جوانم حیف بود ناکار بشه اما خب حقش بود یکم از غرور و تکبرش کم بشه تا دانشجوها یک نفس راحت بکشن...
به مینا گفتم ""از این یارو چشم قشنگه پرس و جو کن خبرش رو بده ...فقط گفته باشم پولکی باشه من نیستما...من پول شهریه این ترمم رو با بدبختی دادم،پول مفت ندارم به کسی بدم!""مینا سریع گفت""پول خواست با من،من جورش میکنم ،من فقط میخوام چشمهای طرف رو امتحان کنم!""
*****************************
مشغول گوش دادن به توضیحات استاد زبان بودم...مینا تو کتابم نوشت""همه چی حله...یارو پولکی نیست ...فقط گفته اگه جواب گرفتید یک هدیه ناقابل بهم بدین...""تو کتابم نوشتم""اوکی،بزار فکرام رو بکنم خبر میدم""
بعد کلاس با مینا به سمت پارک راه افتادیم...مینا با تی ان تی(چشم شور)قرار گذاشته بود...
از ترس عینکم رو گذاشتم و موهایم رو به داخل مقنعه بردم...
طرف روی پله های پارک نشسته بود...اروم به مینا گفتم""یک وقت ما رو چشم نزنه همین جا کله پا بشیم؟!!!""مینا خنده بلندی کرد و گفت""کیمیا انقدر چرت و پرت نگو...الان چیه تو رو چشم بزنه؟قیافه خودت رو ندیدی شبیه سوسک شدی!!!""با پام یکی به زانوش زدم و گفتم""خودم رو تو قالب سوسک استتار کردم که چشمهای شهلام رو نبینه""...
مینا خنده بلندتری کرد و گفت""از دست این زبون تو...جلوش زبون نریزیا...یک وقت زبونت رو چشم میزنه،لال میشی""دو دستی تو سرم زدم و گفتم""ای وای از دست تو ...با این پیشنهادهات امنیت جانی نداریم...من حرف نزنم میمیرم...""
به نزدیک تی ان تی رسیدیم...
پسر جوانی بود ...بدجور خنده ام گرفته بود...به قیافه اش نمیومد چشمهای شوری داشته باشه،خیلی خوش تیپ و با کلاس بود....مینا سلامی کرد و گفت""من خواهر میلادم...ببخشید اگه دیر شد...""پسره از جایش بلند شد و گفت""سلام اشکالی نداره...بعد به سمت من چرخید و گفت""شما باید کیمیا خانم باشید درسته؟""
با لکنت گفتم""بله...از اشناییتون خوشبختم اقای...""پسره فوری گفت""کوچیک شما ،محسن هستم...""برای خود شیرینی گفتم ""اقایی!!!""مینا لبخند مسخره ای زد و گفت""اقا محسن این دوست من یک مشکلی داره که فقط شما و چشمهاتون میتونید حلش کنید...من هر چی میگم چشمهای شما شوره باور نداره ...میشه خواهش کنم یک چشمه نشونش بدید تا باور کنه؟!!!""از حرفهای مینا هم من هم محسن تعجب کردیم...محسن با اخمهای تو هم گره شده گفت""اصلا دوست ندارم کسی من رو چشم شور بدونه...من چشمهام شور نیست من توانایی عجیبی دارم لطفا دیگه تکرار نشه""مینا هول شد و گفت""‌منظورم همین بود ببخشید نتونستم درست مفهومم رو برسونم""از حرفهای محسن لبخند عمیقی زدم و گفتم""خب ما اسم تواناییتون رو چی بزاریم؟""محسن به زمین خیره شد و گفت""جاذبه نگاه!!!!!""از نوشابه های پی در پی که برای خودش باز میکرد خنده پر رنگ تری به روی لبهام نشست ...محسن گفت""راستی یک چیزی رو همین ابتدای کار بگم که بعد نگید نگفتید...اگه طرفی که شما معرفی کردید با نگاه من ناکار شد از چشم من نبینید...من هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم""با تعجب گفتم""یعنی چی؟اقای جاذبه نگاه شما نمیتونی توانایی نگاهتون رو چند لول پایین تر بیارید تا طرف چیزیش نشه؟؟؟؟؟؟!!!!""محسن ابرویی بالا انداخت و گفت""نه نمیشه...البته خیلی کم پیش میاد طرف ناکار بشه ولی خب احتمالش هست ...""نیشخندی زدم و گفتم""داری درس احتمالات میدی؟بابا اون بیچاره ای که من میخوام بسپرم به نگاهت جوانه...میفهمی یا نه؟""
محسن شونه ای بالا انداخت و گفت‌""من روی شدت و ضعف تواناییم هیچ کنترلی ندارم ...""به مینا گفتم""بیا بریم...این خودش رو کشت با توانایی مزخرفش...طرف با تمرکز از دیوار چین رد شد هیچ ادعایی هم نکرد این با این چشمهای شورش ....""محسن اجازه نداد باقی حرفم رو بزنم و با تشر گفت""هی دختر جون مراقب حرف زدنت باش...نزار کاری کنم پشیمون بشی...""برای اولین بار از یک پسر ترسیدم...زبونم رو محکم گاز گرفتم تا حرفی نزنم...مظلومانه گفتم""ببخشید ،ببخشید ...ولی تو رو خدا یکم رو تواناییت کار کن ...""محسن اخمی کرد و گفت‌""حالا طرف کیه‌؟چیکارست؟""
مینا سریع گفت‌""استادمونه...البته دیگه استاد من نیست ولی کیمیا خانم هنوز در خدمتشه!!!""
محسن به سمتم چرخید و گفت""حالا میخوای از توانایینم رو استادت استفاده کنی؟""ابرویی بالا انداختم و گفتم""فعلا نه،اول باید امتحانت رو پس بدی ...استادم خیلی جوانه دلم نمیخواد داغون شه...""محسن لبخند مسخره ای زد و گفت""عاشقشی؟""اخمهایم رو تو هم کردم و گفتم""استادم ازدواج کرده ...اصلا از این طرز فکر عصر حجریت خوشم نیومد اقای جاذبه!!!""محسن لبخند پر رنگی زد و گفت""اخه بد جور سنگش رو به سینه میزدی گفتم شاید خبریه!""
مینا سریع پا در میونی کرد و گفت""اصلا من غلط کردم بیخیال بشین دیگه...اقا محسن چند نمونه ازمایشی ادمها رو چشم بزن تا کیمیا از نزدیک با نمونه کارهات اشنا بشه!!!!!!""از طرز حرف زدن مینا خنده بلندی کردم و گفتم""مینا جان عزیزم....مگه نگفتن اسم تواناییشون چشم زدن نیست؟عزیزم دقت کن...بگو جاذبه نــــــــــــــــــگاه...""
محسن از حرفهای من و مینا خنده ای کرد و گفت ""خیلی خب...مزه پرونی بسه....بیایید بریم محل بازی بچه ها تا چند چشمه از تواناییم رو نشونتون بدم""
سریع جلویش ایستادم و گفتم""نه...بچه ها رو قاطی ماجرا نکن...رو ادم بزرگها امتحان کن ...رو پسرها جاذبه نگاهت رو نشونم بده ...""محسن ابرویی بالا انداخت و گفت""چرا فقط پسرها؟""شونه ای بالا انداختم و گفتم""چون اگه ناکار هم شدن دلم نسوزه!!!!!!!""
محسن گفت ""کیمیا خانم تو مشکلت با همجنسهای من چیه؟""با تعجب نگاهش کردم و گفتم""شما از کجا میدونید من با پسرها مشکل دارم؟""مینا سریع به وسط بحث ما پرید و گفت""‌وای تا شب میخوایید کل کل کنید اصلا موضوع اصلی داره فراموشتون میشه...بیایید بریم دیگه!!!""
سه تایی راه افتادیم...چندتا پسر دور هم ایستاده بودن و حرف میزدن...محسن بهم گفت""اونی که عینکش رو به روی موهاش گذاشته خوبه؟""به مینا نگاه کردم و گفتم ""اره ‌،فقط جون مادرت طوریش نشه""محسن گفت""شما همین جا بمونید من از کنارش رد میشم و شما نتیجه کار رو ببینید...""دل تو دلم نبود...محسن به سمت پسرها حرکت کرد...پسری که انتخاب شده بود به درخت تکیه داده بود و با گوشیش مشغول بود ...به مینا گفتم""درخته چپه نشه زیرش بمونه؟""مینا خندید و گفت""نه بابا ،درخت رو که چشم نمیزنه ،پسره رو چشم میزنه...!!!""به مینا گفتم""چی این یارو رو میخواد چشم بزنه؟این که قیافش شبیه بره ناقلاست!!!!""مینا دستش رو جلوی دهنش گرفت تا صدای خنده اش به بالا نره!!!""
محسن از جلوی پسره رد شد...چشمهام رو تیز کردم تا تمام صحنه رو درست و کامل ببینم...
طولی نکشید که پسره کف سنگ فرش ها افتاد ...جو بدی بود دست و پاهاش به طرز عجیبی میلرزید و تکان میخورید...رفیقهاش دورش رو گرفته بودن و داد و فریاد میکردن...از ترس نشستم و به مینا گفتم""مینا غلط کردم...برو ببین چی شد...برو ببین زنده است""مینا دوان دوان به اون سمت رفت...حالم خیلی بد بود...مینا از اون فاصله بهم اشاره کرد که اوضاع روبراهه...نفس عمیقی کشیدم و با چشمهام به دنبال محسن گشتم...رو نیمکتهای کنار اب نما نشسته بود...سرش پایین بود و به هیچکس و هیچ چیزی نگاه نمیکرد...
به سمتش رفتم و گفتم""شانس اوردیم طرف چیزیش نشد...نمیدونی چقدر ترسیدم ...نمیشه یکم از شدت تعریفت کم کنی؟مثلا به جای اینکه بگی وای چقدر چشمهاش خوشگله بگی چشمهاش بدک نیست!!!""محسن سرش رو بالا گرفت و گفت""نه نمیشه...""از لحن سرد و جدیش دست به کمر شدم و گفتم""چرا نشه؟تا حالا امتحان کردی؟""محسن از رو نیمکت بلند شد و گفت""اره امتحان کردم ...فقط تعریف مستقیم جواب میده میفهمی چی میگم؟""شونه ای بالا انداختم و گفتم""جلوی خودم امتحان کن من باورم نمیشه!!!""محسن خنده بلندی کرد و گفت""مگه بچه بازیه؟""اصلا تو چته ؟چرا همش دعوا داری؟بده میخوام کارت رو راه بندازم؟""برای که چشم تو چشم بشم عینکم رو در اوردم و به چشمهاش زل زدم...محسن تو چشمهام خیره شد و گفت""چه عجب ما چشمهای شما رو دیدیم!!!فکر میکنی نمیدونم از ترست عینک میزنی...خانم عزیز من تا نخوام هیچ اتفاقی نمیفته...من عادت ندارم ....""محسن باقی حرفش رو نزد و راه افتاد...به دنبالش رفتم و گفتم""عادت نداری که چی؟چرا باقی حرفت رو نمیزنی؟""محسن به سمتم برگشت و گفت""اصلا ولش کن...کار من دیگه تموم شد خواستی استادت رو ادب کنی به مینا خانم خبر بده""
محسن بی توجه به من راه افتاد و رفت...
به مینا اشاره کردم بیاد....دوان دوان به سمتم اومد و گفت""چرا رفت؟""عصبی بودم با لحن طلبکارانه ای گفتم""بدرک که رفت ...دیوانه است بابا...""بعد با استرس ادامه دادم و گفتم""مینا عینکم رو برداشتم تو چشمهام خیره شد...چشمهام یک وقت چپ نشه؟!!!""
مینا با دستش یکی تو سرم زد و گفت""برو بابا کشکی کشکی که نیست باید محسن بخواد تا یک اتفاقی بیفته الکی که نمیشه....
***************************
استادم بدجور باهام چپ شده بود...تو کلاس فقط و فقط من رو مثال میزد...تو دانشگاه اسمم به عنوان تنبل ترین دانشجو یاد میشد...به مینا گفتم به محسن خبر بده تا استادم رو شل و پل کنه...
****************************
همه تو ماشین محسن نشسته بودیم و منتظر بودیم استادم از دانشگاه بیرون بیاد...وقتی پویا محسنی(استاد) با ماشین از در دانشگاه بیرون اومد به دنبالش رفتیم...دلشوره بدی داشتم...به مینا گفتم""دلم به حال محسنی میسوزه،ولی حقشه الهی که یک هفته خونه نشین بشه""محسن از تو آینه نگاهی انداخت و گفت""خب چرا سعی نمیکنید درسش رو پاس کنید تا حالش گرفته بشه...مشکل از کجاست؟""اخمهایم رو تو هم کردم و گفتم""از بس که درسش مزخرفه حالیم نمیشه...الان بخونم یک ساعت دیگه هیچی یادم نمیاد...""محسن گفت""تا حالا بهش گفتی؟شاید کمکت کنه!!!""مینا سریع گفت""نه بابا این کیمیا انقدر لجبازه که نگو...فقط خدا افریدتش برای کل کل کردن...استاد هم کم نمیاره پا به پاش کل کل میکنه ...""محسن لبخندی زد و گفت""بله ،با این اخلاق کیمیا خانم اشنام...میدونم که تو کل کل کردن کم نمیارن!!!""تو دلم گفتم""یک کلمه هم از مادر عروس شنیدیم""
استادم جلوی در خونه اش نگه داشت...محسن به پایین رفت و از کنارش رد شد...به مینا گفتم ""به نظرت چه اتفاقی واسه استاد میفته؟""
مینا شونه ای بالا انداخت و گفت""نهایتا در پارکینگ تو کله اش میخوره...""
خنده بلندی کردم و گفتم""نه ...کمه...باید بدترینها سرش بیاد...""
چشمم به استاد بود...بعد باز کردن در پارکینگ به سمت ماشینش رفت اما با مخ تو جوی کنار پاش افتاد...با مینا جیغ ارومی کشیدیم و از خوشحالی دست زدیم...""محسن سوار ماشین شد و دور زد...
ادامه دارد...


http://kristinemoga.hatenablog.com
چهارشنبه 21 تیر 1396 03:36 ب.ظ
Hi, the whole thing is going fine here and ofcourse every one is sharing
information, that's truly fine, keep up writing.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 02:47 ب.ظ
I loved as much as you'll receive carried out right here.

The sketch is tasteful, your authored subject matter stylish.
nonetheless, you command get got an edginess over that you wish be
delivering the following. unwell unquestionably come further formerly
again as exactly the same nearly very often inside case you shield this hike.
manicure
پنجشنبه 10 فروردین 1396 11:09 ب.ظ
That is a good tip particularly to those fresh to the blogosphere.
Brief but very accurate information… Many
thanks for sharing this one. A must read article!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها