تبلیغات
داستانک | داستان کوتاه | short story - داستان کوتاه و طنز نیروی پلیس
داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه و طنز نیروی پلیس

پنجشنبه 7 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز نیروی پلیس

 
شب شده بود و جورج فیلیپس اهل می‌سی‌سی‌پی می‌خواست بخوابد. ناگهان توجه همسرش به چراغ توی حیاط جلب شد که روشن مانده بود. جورج در را باز کرد تا به حیاط برود و چراغ را خاموش کند اما دید چند نفر مشغول دزدی هستند.
او سریع به پلیس زنگ زد. پلیس گفت: «کسی تو خونه شماست؟» جورج گفت: «نه.» و موضوع را کامل برای پلیس توضیح داد. مأمور پلیس در جواب گفت: «همه نیروها سرشون شلوغه!» و پیشنهاد داد که در را از داخل قفل کند تا هر وقت پلیسی در دسترس باشد به آن‌جا فرستاده شود.

جورج گفت: «باشه.» گوشی را گذاشت، تا سی شمرد و دوباره به پلیس زنگ زد: «سلام، من همین چند لحظه پیش زنگ زده بودم چون چند نفر توی حیاط من بودند. لازم نیست دیگه نگرانشون باشین، چون همین الان به همه‌شون تیراندازی کردم!» و بعد تلفن را قطع کرد. پنج دقیقه نشد که چند ماشین پلیس، یک واحد نیروی ویژه و یک آمبولانس ظاهر شدند. پلیس، دزدها را حین ارتکاب جرم دستگیر کرد. کلانتر پیش جورج رفت و به او گفت: «فکر کنم شما گفتین که بهشون شلیک کردین.»
جورج گفت: «منم فکر کنم شما گفتین هیچ پلیسی در دسترس ندارین!»


What do you do when your Achilles tendon hurts?
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:56 ب.ظ
Aw, this was an exceptionally nice post. Taking a
few minutes and actual effort to produce a top notch article… but what
can I say… I hesitate a lot and don't seem to get anything done.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها