تبلیغات
داستانک | داستان کوتاه | short story - داستان کوتاه و خواندنی عشق زنان
داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه و خواندنی عشق زنان

دوشنبه 4 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و خواندنی عشق زنان

در روزگاران قدیم، در سرزمینی دور میان دو کشور جنگی در گرفت. یکی از آن دو کشور کوهستانی بود و قلعه بسیار بزرگ و محکمی داشت که امکان نفوذ به آن وجود نداشت.
شدت جنگ و محاصره بالا گرفت و کشور کوهستانی در شرف شکست قرار گرفت. پیکهای زیادی بین آنها رد و بدل شدند. پادشاه و افسران کشور کوهستانی خودشان را برای تسلیم شدن آماده کرده بودند. اما زنانشان حاضر نبودند با این شرایط بد تسلیم شوند. پس پیکی را به نزد فرمانده سپاه دشمن فرستادند و از او خواستند تا زنان قلعه را امان دهد و اجازه خروج از قلعه را به آنها بدهد.
فرمانده که فردی بخشنده و بلند نظر بود، درخواست آنان را پذیرفت و حتی به آنان اجازه داد مقداری از اشیای گرانقیمت خود را تا حدی که با دست قابل حمل باشد از قلعه خارج کنند.

در قلعه باز شد و زنان از قلعه بیرون آمدند. تعجب تمام سپاه دشمن را فرا گرفته بود چراکه هیچ یک از زنان طلا و جواهر حمل نمی کردند بلکه هر کدام شوهرانشان را به پشت گرفته بودند و از قلعه خارج می شدند.
فرمانده سپاه با دیدن این صحنه اشک در چشمانش حلقه بست و همه آنان را امان داد و پیمان صلحی بهتر از قبل با آنان بست.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها