تبلیغات
داستانک | داستان کوتاه | short story - داستان کوتاه ملک الشعرا و فتحعلی شاه
داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه ملک الشعرا و فتحعلی شاه

شنبه 2 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه ملک الشعرا و فتحعلی شاه

زمانی بود كه فتحعلی شاه شعر می گفت و « خاقان » تخلص می كرد .
 روزی قطعه ای از اشعار خود را بر فتحعلی خان صبا ملك الشعرا خواند و از او پرسید كه چطور است ؟
ملك الشعرا بی ملاحظه گفت :
 كه شعری است خالی از مضمون و پوچ .
خاقان مقهور چنان از این گفته بر آشفت كه امر داد ملك الشعرای بیچاره را به اصطبل بردند و بر سرآخوری بستند و مقداری كاه پیش او ریختند .
 پس از مدتی كه خشم شاه فروكش كرد صبا را عفو نمود و به حضور پذیرفت .
مدتی بعد كه باز شاه شعری گفته بود بر ملك الشعرا خواند و رأی او را در آن باب خواستار شد .
 ملك الشعرا بدون آنكه چیزی بگوید از جای بلند شد و رو به طرف در حركت كرد .
شاه پرسید:
ملك الشعرا كجا می روی ؟
ملك الشعرا عرض كرد :
 به اصطبل قربان .
شاه خندید و دیگر شعر خود بر او عرضه نداشت .


BHW
جمعه 25 فروردین 1396 10:09 ق.ظ
Excellent blog here! Also your site a lot up very fast!
What web host are you using? Can I get your associate hyperlink for your host?
I want my web site loaded up as quickly as yours lol
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها