تبلیغات
داستانک | داستان کوتاه | short story - داستان کوتاه و آموزنده شاکر باش
داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه و آموزنده شاکر باش

پنجشنبه 31 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده شاکر باش
روزی مردی از اینکه فقیر بوده و از پول و ثروت بهره ای نداشت در حال گلایه کردن بود.
خردمندی او را دید و گفت: حاضری یکی از چشمانت را به قیمت هزار درهم بفروشی؟
مرد گفت: البته که نه! چشمانم را با هزاران درهم هم نمی فروشم.
خردمند گفت: دستانت را چه؟ آن ها را حاضرم به قیمتی خوب بخرم.
مرد فریاد زد: مگر دیوانه ام! هرگز اعضای بدنم را نمی فروشم!
خردمند گفت: پس هم اکنون خدا صدها هزار درهم در دامان تو قرار داده ولی تو بجای شکر آن اینطور ناشکری و گلایه می کنی!؟
خداوند به تو نعماتی داده است که خیلی از مردم از آن بی بهره اند پس شکرش را بجای بیاور تا به بیشتر از آن برسی.


Can you increase your height by stretching?
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:54 ب.ظ
You ought to be a part of a contest for one of the greatest websites on the internet.
I'm going to recommend this website!
http://georgiaalberry.blog.fc2.com
شنبه 14 مرداد 1396 06:31 ق.ظ
A fascinating discussion is definitely worth comment. I do think that you should publish more about this subject
matter, it may not be a taboo matter but usually people don't speak
about these subjects. To the next! Cheers!!
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 05:21 ق.ظ
great publish, very informative. I'm wondering why the opposite specialists of this sector do not
notice this. You must proceed your writing. I'm confident, you have a great readers' base already!
داستان عاشقانه
جمعه 12 شهریور 1395 10:20 ب.ظ
ممنون از شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها