تبلیغات
داستانک | داستان کوتاه | short story - داستان کوتاه و آموزنده جادوی لبخند
داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه و آموزنده جادوی لبخند

پنجشنبه 31 تیر 1395

داستان کوتاه و آموزنده جادوی لبخند

 
چهار سال پیش که تازه وارد دبیرستان شده بودم، از اخلاق و رفتار خیلی از بچه های کلاس دل خوشی نداشتم. رفتارهای تمسخر آمیز و سخنان نیش دار چند نفر از شاگردان بسیار مرا آزار می داد. بخاطر دارم که بعضی روزها آنقدر ازشان دلگیر می شدم که وقتی به خانه بر می گشتم تا چندین ساعت قادر نبودم با کسی صحبت کنم.
مدتی را تصمیم گرفتم از بقیه همکلاسی هایم دوری کنم و با آن ها هم صحبت نشوم. به تنها دوست صمیمی ام آنا نیز همین پیشنهاد را دادم. ما به مدت دو هفته، تمام تلاش خود را کردیم که ارتباط با دیگران را به حداقل برسانیم. ولی احساس کردم که این راهکار هم جوابگو نیست. باز هم رفتارها و صحبت های دیگران زجرم می داد.
روزی در حال مطالعه کتابی بودم که در آن پیشنهادی برای داشتن دوستان بیشتر و محبوب تر بودن داده شده بود. فکر کردم به امتحان کردنش می ارزد و این موضوع را با دوستم هم در میان گذاشتم. از فردای آن روز قرار شد من و آنا وقت ورود به کلاس و هنگام مواجهه با هر فرد لبخند به لب داشته باشیم.
در همان روزهای اول رفتار های تمسخر آمیز و آزار دهنده همکلاسی ها کم تر شد و به تدریج تمام اوضاع عوض شد. تا حدی که در حال حاضر می توانم بگویم با اکثر بچه های کلاس درسی ام و با خیلی از بچه های دیگر مدرسه رابطه دوستانه و خوبی برقرار کرده ام.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها