داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان کوتاه و آموزنده راز خوشبختی

شنبه 2 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده راز خوشبختی

خردمند، با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد، گوش کرد، اما به او گفت که فعلا وقت ندارد، راز خوشبختی را برایش فاش کند. به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر، نزد او بازگردد. اما پیش از رفتن مرد جوان، قاشق کوچکی را به دست او داد و در آن مقداری روغن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش، این قاشق را در دست داشته باش و نگذار روغن آن بریزد.
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالی که چشم از قاشق بر نمی داشت. دو ساعت بعد، نزد خردمند برگشت. مرد خردمند از او پرسید: آیا فرش های ایرانی اتاق پذیرایی را دیدی؟ آیا باغی را که استاد باغبان، ده سال صرف آراستن آن کرده است، دیدی؟ آیا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده است، در کتابخانه ملاحظه کردی؟ مرد جوان با شرمندگی گفت: هیچ ندیدم. تمام حواسم به چند قطره روغن در قاشق بود تا نریزد.
خردمند گفت: خوب، پس برگرد و شگفتی های دنیای مرا بشناس. آدم نمی تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه ای را که در آن ساکن است، بشناسد. مرد جوان برگشت و بار دیگر با اطمینان شروع به گردش در کاخ کرد. وقتی پیش خردمند برگشت، همه چیز را موشکافانه برای او تعریف کرد. خردمند گفت: پس از آن چند قطره روغن که به تو سپردم، چه شد؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها ریخته اند. آن وقت خردمند به او گفت: تنها نصیحتی که می توانم به تو کنم، چنین است.
نکته: راز خوشبختی در این است، که همه ی شگفتی های جهان را بنگری بدون اینکه هرگز چند قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی. یا تمام زیبایی ها را درک کنی، ولی عزت و انسانیت خود را فراموش نکنی.


داستان کوتاه و آموزنده روباه مکار

شنبه 2 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده روباه مکار

روباهی لباده پوشیده وعصا به دست گرفت تا مرغ و خروس ها را گول بزند. خروسی به او رسید ازش پرسید_کجا میروی؟
گفت:میروم  به زیارت خانه خدا که توبه کنم دیگر خون ناحق نریزم.
خروس گفت:من هم می ایم و به دنبال روباه به راه افتاد.
مرغ هم که دید خروس دنبال روباه راه افتاده است و میخواهد به زیارت برود با انها به راه افتاد .درراه به یک مرغابی رسیدند او هم همراهشان شد.بعد از مرغابی هم کلاغی که هوای زیارت داشت با این کاروان به راه افتاد.
شب در اسیاب خرابه ای منزل کردند.روباه گرسنه شدو خروس را صدا زد وبه اوگفت:تو مرد میدان زیارت نیستی.مردم ازار نباید به زیارت بیاید.توهرروزسحر مردم راباصدایت از خواب شیرین بیدار می کنی.
تا خروس رفت حرفی بزند توی شکم روباه جاگرفت.بعد ار ان که خروس راخورد گفت:ای مرغ تو هم کمتر از خروس نیستی. یک تخم دوقازی که میگذاری دنیا را پر از قدقدقدا میکنی 
مرغ را هم خورد بعد رو به اردک کردوگفت:تو هم اب حوض مردم را الوده میکنی.واورا هم خوردنوبت به کلاغ رسید گفت:تو دزدی توهرچه به دستت میرسد از زروزیور وصابون میدزدی توراهم باید خورد
واورا به دهن گرفت کلاغ گفت:ای روباه راست میگویی پدرم همیشه به من میگفت تو لقمه روباهی اماهروقت خواست تورا بخورد ازش بخواه تا تو را با بسمل بخورد حالا لطف کن مرا با بسمل بخور
روباه گفت خیلی خوب وتا آمدبسم الله بگوید کلاغ از دهنش افتاد وپرید سر دیوار واهل ده را خبر کرد آمدند روباه را کشتند


داستان کوتاه و آموزنده کوچک شمردن گناهان

شنبه 2 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده کوچک شمردن گناهان

شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد.
 چاهی داشت پر از آب زلال زندگیش به راحتی میگذشت با وجود اینکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد.
بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.
یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد صدای سقوط سنگریزه برایش دلنشین بود اما میترسید که برای چاه آب مشکلی پیش بیاید.
چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد از روی کنجکاوی اینبار خودش سنگ ریزه ای رو داخل چاه انداخت کم کم با صدای چاه انس گرفت و اطمینان داشت با این سنگ ریزه ها چاه به مشکلی بر نمیخورد.
مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود تا اینکه سنگ ریزه های کوچک روی هم تلمبار شدند و چاه بسته شد.
دیگر نه صدایی از چاه شنیده میشد و نه آبی در کار بود.

 مطمئن باشید تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آنها به شکست بزرگی ختم خواهد شد.


داستان کوتاه روبه یا روباه

شنبه 2 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه روبه یا روباه

فردی فقیر که برای نگه داری روغن اندک خود خیک نداشت، روباهی شکار کرد و از پوست آن خیک روغن ساخت. به او گفتند:« پوست روباه حرام است.» او برای نظر خواهی نزد یک نفر مکتب دار رفت و سوال کرد. مکتب دار عصبانی شد و گفت: « تو نمی دانی که روباه حرام است؟!» . مرد گفت : « ای داد و بیداد، بد شد!» مکتب دارپرسید:« مگر چی شده؟» گفت: « آقا، روغنی در آن است که برای حضرتعالی آورده ام.» مکتب دار گفت: « جانور، روبه بوده یا روباه؟»
مرد گفت: « نمی دانم . روبه چیست؟» مکتب دار گفت: « حیوانی است بسیار شبیه روباه ،برو آن را بیاور، انشاالله روبه است.
 انشاالله پاک است.
 بد به دل راه نده!!
این است حکایت دوران ما ،
بایک حرف چه نشدن هایی که  شدنی  میشود!!!


داستان کوتاه و آموزنده دستان یاری بخش

شنبه 2 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده دستان یاری بخش

 
روزی پسر بچه ای در ساحل، مشغول بازی با ماسه ها بود. چند کامیون و بیل پلاستیکی قرمز رنگ همراه خود داشت. در حال درست کردن جاده و تونل با ماسه های نرم بود که ناگهان سنگ بزرگی را سد راه خود دید. پسر بچه هر چه تلاش کرد، نتوانست سنگ بزرگ را کنار بزند.هر چه تلاش می کرد، سنگ فقط کمی تکان می خورد؛ ولی دوباره به سرعت سر جای اول خود باز می گشت. سرانجام از فرط نا امیدی به گریه افتاد. پدرش تمام مدت از پشت پنجره ی خانه شان تلاش های او را نظاره می کرد. وقتی متوجه اشک های پسرش شد، کنار او آمد. با لحنی مهربان ولی محکم گفت:« پسرم چرا از همه ی توانت برای کنار زدن سنگ استفاده نکردی؟» پسرک هق هق کنان و نا امید گفت:« پدر همه ی تلاشم را به کار بستم؛ ولی موفق نشدم.»پدر با مهربانی گفت:« نه پسرم، تو از همه ی امکانات موجود استفاده نکردی؛ چون از من درخواست کمک نکردی.» سپس خم شد و سنگ را از سر راه پسرش برداشت.

آیا شما نیز به سنگ های بزرگ در راه زندگی تان برخورد کرده اید؟ آیا به دلیل موفق نشدن، دچار احساس خشم و نا امیدی شده اید؟ امید خود را از دست ندهید و دست از تلاش نکشید؛ چون اگر خوب به اطراف خود بنگرید، در خواهید یافت که دستان یاری بخش به سوی شما دراز شده اند. دستان یاری بخش خدا همیشه منتظر درخواست کمک شماست. در هیچ کجای زندگی، خود را تنها ندانید.


داستان کوتاه و طنز قورباغه

شنبه 2 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز قورباغه

قورباغه توی کلاس ورجه وورجه میکرد آقای افتخاری گفت: قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون

قاسم گفت: آقا اجازه؟ ما از قورباغه می‌ترسیم

آقای افتخاری گفت: ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون

ساسان گفت: آقا اجازه؟ ما هم می‌ترسیم

آقای افتخاری گفت: بچه ها! کی از قورباغه نمی‌ترسد؟

من گفتم: آقا اجازه؟ ما نمی‌ترسیم

آقای افتخاری گفت: کیف و کتابت را بردار و گمشو از کلاس برو بیرون،

گمان می‌کنم که محمود مَرا لو داده باشد؛ و گرنه آقای افتخاری از کجا می‌دانست که من قورباغه را به کلاس آوردم...؟!


داستان کوتاه و آموزنده ترس از قانون

شنبه 2 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده ترس از قانون

در یک افسانه‌ی قدیمی «پِرو» یی از شهری حکایت می‌شود که همه در آن شاد بودند. ساکنا‏ن این شهر کارهای دلخواهشان را انجام می‌دادند و با هم خوب تا می‌کردند، به جز شهردار که غصه می‌خورد، چون هیچ حکمی نداشت که صادر کند. زندان خالی بود. از دادگاه هرگز استفاده نمی‌شد و دفتر اسناد رسمی هیچ سندی صادر نمی‌کرد، چون ارزش سخنان انسان بیشتر از کاغذی بود که روی آن نوشته شده باشد. 

‏روزی شهردار چند کارگر از جای دوری آورد تا وسط میدان اصلی دهکده دیوار بکشند. تا یک هفته صدای چکش و اره به گوش می‌رسید. 

در پایان هفته شهردار از همه‌ی ساکنان دعوت کرد تا در مراسم افتتاح شرکت کنند. حصارها را با تشریفات مفصل برداشتند و یک چوبه‌ی دار نمایان شد. 

‏مردم از هم می‌پرسیدند که این چوبه‌ی دار در آن‌جا چه می‌کند. 

‏از ترس‌شان از آن به بعد برای حل و فصل همه‌ی مواردی که قبلاً با قول و قرار متقابل انجام می‌شد، به دادگاه مراجعه می‌کردند و برای ثبت اسنادی که قبلاً صرفاً به زبان می‌آمد، به دفتر ثبت اسناد رسمی می‌رفتند. کم‌کم ‏توجه‌شان به آنچه که شهردار «ترس از قانون» می‌گفت، جلب شد. 

‏در افسانه آمده که هرگز از آن چوبه‌ی دار استفاده نشد، اما وجود آن همه چیز را عوض کرد.


داستان کوتاه ملک الشعرا و فتحعلی شاه

شنبه 2 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه ملک الشعرا و فتحعلی شاه

زمانی بود كه فتحعلی شاه شعر می گفت و « خاقان » تخلص می كرد .
 روزی قطعه ای از اشعار خود را بر فتحعلی خان صبا ملك الشعرا خواند و از او پرسید كه چطور است ؟
ملك الشعرا بی ملاحظه گفت :
 كه شعری است خالی از مضمون و پوچ .
خاقان مقهور چنان از این گفته بر آشفت كه امر داد ملك الشعرای بیچاره را به اصطبل بردند و بر سرآخوری بستند و مقداری كاه پیش او ریختند .
 پس از مدتی كه خشم شاه فروكش كرد صبا را عفو نمود و به حضور پذیرفت .
مدتی بعد كه باز شاه شعری گفته بود بر ملك الشعرا خواند و رأی او را در آن باب خواستار شد .
 ملك الشعرا بدون آنكه چیزی بگوید از جای بلند شد و رو به طرف در حركت كرد .
شاه پرسید:
ملك الشعرا كجا می روی ؟
ملك الشعرا عرض كرد :
 به اصطبل قربان .
شاه خندید و دیگر شعر خود بر او عرضه نداشت .


داستان کوتاه و آموزنده امید تا آخرین لحظه

پنجشنبه 31 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده امید تا آخرین لحظه

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟"
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.

وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم.
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.


داستان کوتاه و طنز طلاق عجیب

پنجشنبه 31 تیر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز طلاق عجیب

زنی برای درخواست طلاق به دادگاه مراجعه کرده و درخواست طلاق می دهد. قاضی علت را جویا می شود با این سوال اشک های زن جاری شده و توضیح می دهد که چند وقتی هست شب ها همسرش موقع خواب ناگهان فریاد زده و با لگد اورا از تخت به پایین پرت میکند و پس از ضربه زدن دوباره می خوابد...
قاضی که از این رفتار مرد شوکه شده بود او را به دادگاه دعوت کرده تا علت این رفتار را جویا شود.
مرد توضیح می دهد که در سفری که به مالزی داشته در آنجا با راهبی بودایی آشنا شده و بعد از مکالمات بسیار زیاد راز پولدار شدن را اینگونه برای مرد تعریف میکند که اگر میخوای به پول زیادی دست پیدا کنی و هرآنچه که اراده کردی داشته باشی 2 شرط دارد.

شرط اول این است که اگر بچه داری باید اورا ازخانه خارج کرده به دشت های اطراف ببری و با طناب به درخت ببندی و اجازه بدی خودش با تقلا از شر طناب ها و بسته بودن رهایی پیدا کنه این یعنی گره از مشکلات تو حل خواهد شد چون فرزند با خود برکت به خانه می آورد.
شرط دوم این است که اگر همسر داری باید هر از گاهی موقع خواب لگدی به اون بزنی و اورا از تخت یا رختخواب خارج کنی چون زن اسارت است و تو هم اینک اسیر هستی و باید از اسارت خلاصی یابی.
و اگر هیچکدام از دو مورد بالا نیست خاک بر سرت کاری نمیتوانی بکنی...

قاضی بعد از شنیدن این حرف ها با درخواست زن موافقت کرده و زن بیچاره را از دست شوهر مجنونش نجات داد.



داستان کوتاه و آموزنده ریسک کردن

پنجشنبه 31 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده ریسک کردن

روزی مردی نابینا در کنار یک خیابان شلوغ ایستاده و منتظر بود تا فردی پیدا شود که به او برای عبور از خیابان کمک کند. همین طور که کنار خیابان ایستاده بود، احساس کرد یک نفر با انگشت به شانه اش می زند. سپس صدای مردی را شنید که به اومی گفت: ببخشید آقا، من نابینا هستم. به من کمک می کنید از خیابان عبور کنم؟ مرد نابینای اول، دست وی را گرفت و هر دو به اتفاق هم از خیابان عبور کردند. جالب است بدانید این یک داستان واقعی از «جورج شیرینگ»، پیانیست معروف است. او یعد از این اتفاق با خود گفت: خدای من، چه کاری توانستم انجام دهم؟ من آن مرد نابینا را از عرض خیابان گذراندم. این بزرگ ترین و هیجان انگیزترین اتفاق زندگی ام بود.»
اگر از ریسک کردن بترسید، در واقع به خودتان فرصت نمی دهید تا توانایی هایی را که در درونتان نهفته است، شکوفا کنید. یکی از ویژگی های افراد خودساخته، توانایی ریسک کردن است.
بلند پرواز و عقاب صفت باشید.


داستان کوتاه و آموزنده شاکر باش

پنجشنبه 31 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده شاکر باش
روزی مردی از اینکه فقیر بوده و از پول و ثروت بهره ای نداشت در حال گلایه کردن بود.
خردمندی او را دید و گفت: حاضری یکی از چشمانت را به قیمت هزار درهم بفروشی؟
مرد گفت: البته که نه! چشمانم را با هزاران درهم هم نمی فروشم.
خردمند گفت: دستانت را چه؟ آن ها را حاضرم به قیمتی خوب بخرم.
مرد فریاد زد: مگر دیوانه ام! هرگز اعضای بدنم را نمی فروشم!
خردمند گفت: پس هم اکنون خدا صدها هزار درهم در دامان تو قرار داده ولی تو بجای شکر آن اینطور ناشکری و گلایه می کنی!؟
خداوند به تو نعماتی داده است که خیلی از مردم از آن بی بهره اند پس شکرش را بجای بیاور تا به بیشتر از آن برسی.


ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻥ فرزند ﭼﯿﺴﺖ ؟

پنجشنبه 31 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، 

ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﮔﻔﺖ : ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻦ !
پرسیدم ﭼﮕﻮﻧﻪ؟
ﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯼ
ﺣﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﯽ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﯿﻒ ﻭ ﻧﻤﺮﺍﺕ ﺍﻭ ﻧﻤﯿﺮﻭﯼ
ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﻧﻮﻉ ﻏﺬﺍ ﻧﻈﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﯽ 
ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﻧﻈﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺟﻮﯾﺎ ﻣﯿﺸﻮﯼ
ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺕ ﺩﻋﻮﺍ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ
ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﻮ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ .


داستان کوتاه و آموزنده جادوی لبخند

پنجشنبه 31 تیر 1395

داستان کوتاه و آموزنده جادوی لبخند

 
چهار سال پیش که تازه وارد دبیرستان شده بودم، از اخلاق و رفتار خیلی از بچه های کلاس دل خوشی نداشتم. رفتارهای تمسخر آمیز و سخنان نیش دار چند نفر از شاگردان بسیار مرا آزار می داد. بخاطر دارم که بعضی روزها آنقدر ازشان دلگیر می شدم که وقتی به خانه بر می گشتم تا چندین ساعت قادر نبودم با کسی صحبت کنم.
مدتی را تصمیم گرفتم از بقیه همکلاسی هایم دوری کنم و با آن ها هم صحبت نشوم. به تنها دوست صمیمی ام آنا نیز همین پیشنهاد را دادم. ما به مدت دو هفته، تمام تلاش خود را کردیم که ارتباط با دیگران را به حداقل برسانیم. ولی احساس کردم که این راهکار هم جوابگو نیست. باز هم رفتارها و صحبت های دیگران زجرم می داد.
روزی در حال مطالعه کتابی بودم که در آن پیشنهادی برای داشتن دوستان بیشتر و محبوب تر بودن داده شده بود. فکر کردم به امتحان کردنش می ارزد و این موضوع را با دوستم هم در میان گذاشتم. از فردای آن روز قرار شد من و آنا وقت ورود به کلاس و هنگام مواجهه با هر فرد لبخند به لب داشته باشیم.
در همان روزهای اول رفتار های تمسخر آمیز و آزار دهنده همکلاسی ها کم تر شد و به تدریج تمام اوضاع عوض شد. تا حدی که در حال حاضر می توانم بگویم با اکثر بچه های کلاس درسی ام و با خیلی از بچه های دیگر مدرسه رابطه دوستانه و خوبی برقرار کرده ام.


داستان کوتاه و آموزنده تشخیص غلط

چهارشنبه 30 تیر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده تشخیص غلط
خاطره بسیار جالب توسط یک دانشجوی پزشکی
زمانی كه ما دانشجوی پزشكی بودیم در بخش قلب استادی داشتیم كه از بهترین استادان ما بود.او در هر فرصتی كه بدست می آورد سعی می كرد نكته جدیدی به ما بیاموزد و دانسته های خود را در بهترین شكل ممكن به ما منتقل می كرد.او در فرصتهای مناسب،ما را در بوته تجربه و عمل قرار می داد.

در اولین روزهای بخش ما را به بالین یك مرد جوان كه تازه بستری شده بود برد.بعد از سلام و ادای احترام، به او گفت:اگر اجازه می دهید این همكاران من نیز قلب شما را معاینه كنند.مرد جوان نیز پذیرفت.سپس رو به ما كه تركیبی از كارآموز و كارورز بودیم كرد و گفت:هر یك از شما صدای قلب این بیمار را به دقت گوش كنید و هر چه می شنوید روی تكه كاغذی یادداشت كنید و به من بدهید.نظر استاد از اینكه این شیوه را بكار می برد این بود كه اگر كسی از ما تشخیص اش نادرست بود از دیگری خجالت نكشد.

هر یك از ما به نوبت،قلب بیمار رامعاینه كردیم و نظر خود را بر روی كاغذی نوشته،به استاد دادیم.
همه مایل بودیم بدانیم كه آیا تشخیصمان درست بوده یا خیر؟استاد نوشته های ما را تك تك مشاهده و قرائت كرد.جوابها متنوع بودند.یكی به افزایش ضربان قلب اشاره كرده بود،یكی به نامنظمی ریتم آن،یكی نوشته بود ضربانات طبیعی هستند،یكی ریتم گالوپ ضعیف شنیده بود،یكی اظهار كرده بود كه بیمار چاق است و صداهای مبهم شنیده میشوند و یكی به وجود صدای اضافی در یكی از كانونها اشاره كرده بود.
استاد چند لحظه ای سكوت كرد و به ما می نگریست،منتظر بودیم تا یكی از آن نوشته ها را كه صحیح تر بوده معرفی نماید.اما با كمال تعجب استاد گفت:متاسفانه همه اینها غلط است.و در حالیكه تنها كاغذ باقیمانده دردست راستش را تكان می داد،ادامه داد: تنها كاغذی كه می تواند به حقیقت نزدیك باشد این كاغذ است كه نویسندة آن بدون شك انسانی صادق است كه می تواند در آینده پزشكی حاذق شود نوشته او را می خوانم،خودتان قضاوت كنید.

همه سر پا گوش بودیم تا استاد آن نوشته صحیح را بخواند.ایشان گفت: در این كاغذ نوشته "متاسفانه به علت كم تجربگی قادر به شنیدن صدایی نیستم " و در حالیكه به چشمان متعجب ما می نگریست ادامه داد:من نمی دانم در حالیكه این بیمار دكستروكاردی دارد، و قلبش در طرف راست قرار گرفته شما چگونه این همه صداهای متنوع را در طرف چپ سینه او شنیده اید؟ بچه های خوب من ،از همین حالا كه دانشجو هستید بدانید كه تشخیص ندادن عیب نیست ولی تشخیص غلط گذاشتن بر مبنای یك معاینه غلط،عیب بزرگی محسوب میشود و می تواند برای بیمار خطرناك باشد.در پزشكی دقت،صداقت،حوصله و تجربه حرف اول را می زنند.سعی كنید با بی دقتی برای بیمار خود،تشخیص نادرستی ندهید و یا برای او تصمیمی ناثواب نگیرید.
در هر موردی تشخیص منصفانه باید داشته باشیم در این صورت قضاوت کمتری خواهیم داشت پس مطلب فوق یک درس انسانی است نه فقط پزشکی
بیاییم انصاف را بیاموزیم تا انسانیت را در زندگی جاری کنیم.



تعداد کل صفحات: (8) ...   3   4   5   6   7   8   

فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic