داستانک | داستان کوتاه | short story

مطلب خواندنی درباره کاروانسرای زعفرانیه

پنجشنبه 7 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان کوتاه، 

مطلب خواندنی درباره کاروانسرای زعفرانیه

در ساختن كاروانسرای زعفرانیه‌ی نیشابور كه هنوز ویرانه‌های آن میان نیشابور و بیهق (سبزوار)‌ برپاست، یاد می‌كنند كه بازرگانی چینی برای آن‌كه رونق بازار چین را به رخ بازرگانان ایرانی كشد، یك كاروان زعفران به ایران فرستاد  و به كاروانسالار فرمود كه زعفران را به كسی بفروشد كه یك‌جا بتواند آن را بخرد؛ و بازرگان كه از راه شمال شهرهای ایران را پیموده بود و خریدار نیافته بود و به هرکجا که می رسید خودنمایی نموده و می گفت که در ایران کسی توان خرید زعفران های ما را نداشت ! ‌هنگام بازگشت، در نیشابور به جایی رسید كه بازرگانی كاروانسرایی می‌ساخت.
از وی چگونگی را پرسیدند و او داستان را باز گفت. بازرگان نیشابوری را غیرت به جوش آمد و زعفران را یكجا از او بخرید و بفرمود تا در زیر پی ساختمان كاروانسرا ریزند! به كاروانسالار گفت به چین بازگرد و بگو كه كاروان زعفران شما را در ایران در گل پی كاروانسرا ریختند ... نام این كاروانسرا زعفرانیه گردید و سده‌ها از آن بوی خوش زعفران می‌آمد.


داستان کوتاه و طنز نیروی پلیس

پنجشنبه 7 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز نیروی پلیس

 
شب شده بود و جورج فیلیپس اهل می‌سی‌سی‌پی می‌خواست بخوابد. ناگهان توجه همسرش به چراغ توی حیاط جلب شد که روشن مانده بود. جورج در را باز کرد تا به حیاط برود و چراغ را خاموش کند اما دید چند نفر مشغول دزدی هستند.
او سریع به پلیس زنگ زد. پلیس گفت: «کسی تو خونه شماست؟» جورج گفت: «نه.» و موضوع را کامل برای پلیس توضیح داد. مأمور پلیس در جواب گفت: «همه نیروها سرشون شلوغه!» و پیشنهاد داد که در را از داخل قفل کند تا هر وقت پلیسی در دسترس باشد به آن‌جا فرستاده شود.

جورج گفت: «باشه.» گوشی را گذاشت، تا سی شمرد و دوباره به پلیس زنگ زد: «سلام، من همین چند لحظه پیش زنگ زده بودم چون چند نفر توی حیاط من بودند. لازم نیست دیگه نگرانشون باشین، چون همین الان به همه‌شون تیراندازی کردم!» و بعد تلفن را قطع کرد. پنج دقیقه نشد که چند ماشین پلیس، یک واحد نیروی ویژه و یک آمبولانس ظاهر شدند. پلیس، دزدها را حین ارتکاب جرم دستگیر کرد. کلانتر پیش جورج رفت و به او گفت: «فکر کنم شما گفتین که بهشون شلیک کردین.»
جورج گفت: «منم فکر کنم شما گفتین هیچ پلیسی در دسترس ندارین!»


داستان کوتاه و آموزنده شیر و روباه

پنجشنبه 7 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده شیر و روباه

روزی روزگاری روباهی در جنگل با خرگوشی جوان ملاقات كرد .
خرگوش گفت : تو كیستی ؟
و روباه پاسخ داد : من یك روباه هستم و اگر بخواهم میتوانم تو را بخورم .
خرگوش پرسید : تو چطور میتوانی ثابت كنی كه روباه هستی ؟
روباه نمیدانست چه بگوید زیرا در گذشته خرگوش ها همیشه از او فرار می كردند و از این سوال ها
نمی پرسیدند . و آن گاه خرگوش گفت : اگر بتوانی نوشته ای به من نشان بدهی كه تو روباه هستی, من باور خواهم كرد 
پس روباه نزد شیر دوید و از او یك گواهی گرفت كه او یك روباه است .
وقتی روباه به مكانی رسید كه خرگوش در آن جا منتظر بود , شروع كرد به بلند خواندن آن سند ,
این كار چنان او را خوشحال كرد كه با لذتی فراوان روی هر جمله و پارگراف تامل میكرد .
در همین احوال , خرگوش كه خلاصه مطلب را از همان چند خط اول گرفته بود در جنگل گم شد و
دیگر دیده نشد . روباه نزد شیر بازگشت و دید كه گوزنی با شیر صحبت میكند .
گوزن میگفت : من میخواهم یك گواهی كتبی داشته باشم تا ثابت كند كه شما شیر هستید .
شیر گفت : وقتی من گرسنه نباشم , نیازی ندارم تا به خودم زحمت بدهم . وقتی گرسنه باشم , تو نیازی به هیچ سند كتبی نداری .روباه به شیر گفت : وقتی كه من یك گواهی برای خرگوش میخواستم , چرا به من نگفتی كه چنین بگویم ؟
شیر گفت : دوست عزیزم , تو باید میگفتی كه این گواهی را برای خرگوش میخواستی . من فكر كردم كه تو آن گواهی را برای انسان های احمقی میخواهی كه برخی از حیوانات دیوانه , این بازی را از آنان یاد گرفته اند.


داستان کوتاه و طنز گربه و مرد

دوشنبه 4 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز گربه و مرد


مردی از اینکه زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه میکرد ناراحت بود، یک روز گربه را برد و چندتا خیابان آنطرف تر ول کرد.

ولی تا رسید به خانه، دید گربه زود تر از اون برگشته خونه، این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود. بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دورافتاده ول کرد. آن شب مرد به خانه بر نگشت آخرشب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه کره خر خونه هست؟

زنش گفت: آره

مرد گفت: گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!!!


داستان کوتاه و آموزده توله های فروشی

دوشنبه 4 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزده توله های فروشی

مغازه‌داری روی شیشه مغازه‌اش اطلاعیه‌ای به این مضمون نصب کرده بود؛ “توله‌های فروشی“. نصب این اطلاعیه‌ها بهترین روش برای جلب مشتری، بخصوص مشتریان نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمی‌رسید وقتی پسرکی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مکث وارد مغازه شد و پرسید: “قیمت توله‌ها چنده؟”

مغازه دار پاسخ داد: “هر جا که بری قیمتشون از ٣٠ تا ۵٠ دلاره”.
پسر کوچک دست تو جیبش کرد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت: من ٢ دلار و ٣٧ دارم. می‌توانم یه نگاهی به توله‌ها بیندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندی سوت زد. با صدای سوت، یک سگ ماده با پنج توله فسقلی‌اش که بیشتر شبیه توپ‌های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بیرون آمدند و توی مغازه براه افتادند. یکی از توله‌ها به طور محسوسی می‌لنگید و از بقیه توله‌ها عقب می‌افتاد. پسر کوچولو بلافاصله به آن توله لنگ که عقب مانده بود اشاره کرد و پرسید:
“اون توله‌هه چشه؟”
صاحب مغازه توضیح داد که دامپزشک بعد از معاینه اظهار کرده که آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همین خاطر تا آخر عمر خواهد لنگید. پسر کوچولو هیجان زده گفت:
“من همون توله رو می‌خرم”.
صاحب مغازه پاسخ داد: “نه، بهتره که اونو انتخاب نکنی. تازه اگر واقعاً اونو می‌خوای، حاضرم که همین جوری بدمش به تو”.
پسر کوچولو با شنیدن این حرف منقلب شد. او مستقیم به چشمان مغازه دار نگریست و در حالی که با تکان دادن انگشت سبابه روی حرفش تاکید می‌کرد گفت:
“من نمی‌خوام که شما اونو همین جوری به من بدید. اون توله‌هه به همان اندازه توله‌های دیگه ارزش داره و من کل قیمتشو به شما پرداخت خواهم کرد. در واقع، ٢ دلار و ٣٧ سنت شو همین الان نقدی میدم و بقیه شو هر ماه پنجاه سنت، تا این که کل قیمتشو پرداخت کنم”.
مغازه دار بلافاصله گفت: “شما بهتره این توله رو نخرید، چون اون هیچوقت قادر به دویدن و پریدن و بازی کردن با شما نخواهد بود”.
پسرک با شنیدن این حرف خم شد، با دو دست لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا کشید. پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و به وسیله تسمه‌ای فلزی محکم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالی که به او می‌نگریست، به نرمی گفت:
“می بینید، من خودم هم نمی‌توانم خوب بدوم، این توله هم به کسی نیاز داره که وضع و حالشو خوب درک کنه”!


داستان کوتاه و آموزنده دریا باش

دوشنبه 4 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده دریا باش

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش  یه درس به یاد موندنی بده
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .
شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد :...
" بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "
پیر هندو گفت :
رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب.


داستان کوتاه ملانصرالدین و شرط بندی

دوشنبه 4 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه ملانصرالدین و شرط بندی

یه روزدر نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.
دوستان ملا گفتند: اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی،
ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی !
ملا قبول کرد.
شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.
گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟
ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.
دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی !
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود !

گفتند: ملا، انگار نهاری در کار نیست !
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود !
ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم !
دوستان به آشپزخانه رفتند ببینند چگونه آب به جوش نمی آید !
دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده ! !
گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند !
ملا گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند ! ؟
شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود ! 

✳️با همان متری که دیگران را اندازه گیری می کنیم اندازه گیری می شویم. پس مواظب گفتار و رفتار خود با دیگران باشیم.


داستان کوتاه و خواندنی دلقک

دوشنبه 4 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و خواندنی دلقک

دكتر روانشناسی بود كه هر كس مشكلات روحی و روانی داشت به مطب ایشان مراجعه می كرد و ایشان با تبحر خاصی بیماران را مداوا می كرد و آوازه اش در همه شهر پیچیده بود.

یك روز بیماری به مطب این دكتر آمد كه از نظر روحی به شدت دچار مشكل بود. دكتر بعد از كمی صحبت به ایشان گفت در همین خیابانی كه مطب من هست، تئاتری موجود هست كه یك دلقك برنامه های شاد و خیلی جالبی اجرا می كند. معمولا بیمارانی كه به من مراجعه می كنند و مشكل روحی شدیدی دارند را به آنجا ارجاع می دهم و توصیه می كنم به دیدن برنامه های آن دلقك بروند و همیشه هم این توصیه كارگشا بوده و تاثیر بسیار خوبی روی بیماران من دارد. شما هم لطف كنید به دیدن تئاتر مذكور رفته و از برنامه های شاد آن دلقك استفاده كرده تا مشكلات روحی تان حل شود.
بیمار در جواب گفت: آقای دكتر من همان دلقكی هستم كه در آن تئاتر برنامه اجرا می كنم...!

همیشه هستند آدم هایی كه در ظاهر شاد و خوشحال به نظر می رسند و گویا هیچ مشكلی در زندگی ندارند، غافل از اینكه دارای مشكلات فراوانی هستند اما نه تنها اجازه نمی دهند دیگران به آن مشكلات واقف شوند، بلكه با رفتارشان باعث از بین رفتن ناراحتی و مشكلات دیگران نیز می شوند.


داستان کوتاه و خواندنی روزنامه نگار

دوشنبه 4 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و خواندنی روزنامه نگار

وقتی ازش پرسیدند چرا روزنامه نگار شدی؟ گفت: من از بچگی روزنامه را دوست داشتم، چون کفش نویی که پدرم می‌خرید همیشه یک شماره بزرگتر بود تا بتوانم چند سال از آن استفاده کنم.
سال اول مجبور بودم، داخل کفشم روزنامه بگذارم تا از پاهایم در نیاید و سال دوم از روزنامه استفاده نمی‌کردم چون کفش قد پاهام بود، اما سال سوم روزنامه‌های خیس شده را با فشار داخل کفش جای می‌دادم تا صبح فردا کفش تنگ پاهایم را اذیت نکند.


داستان کوتاه و خواندنی عشق زنان

دوشنبه 4 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و خواندنی عشق زنان

در روزگاران قدیم، در سرزمینی دور میان دو کشور جنگی در گرفت. یکی از آن دو کشور کوهستانی بود و قلعه بسیار بزرگ و محکمی داشت که امکان نفوذ به آن وجود نداشت.
شدت جنگ و محاصره بالا گرفت و کشور کوهستانی در شرف شکست قرار گرفت. پیکهای زیادی بین آنها رد و بدل شدند. پادشاه و افسران کشور کوهستانی خودشان را برای تسلیم شدن آماده کرده بودند. اما زنانشان حاضر نبودند با این شرایط بد تسلیم شوند. پس پیکی را به نزد فرمانده سپاه دشمن فرستادند و از او خواستند تا زنان قلعه را امان دهد و اجازه خروج از قلعه را به آنها بدهد.
فرمانده که فردی بخشنده و بلند نظر بود، درخواست آنان را پذیرفت و حتی به آنان اجازه داد مقداری از اشیای گرانقیمت خود را تا حدی که با دست قابل حمل باشد از قلعه خارج کنند.

در قلعه باز شد و زنان از قلعه بیرون آمدند. تعجب تمام سپاه دشمن را فرا گرفته بود چراکه هیچ یک از زنان طلا و جواهر حمل نمی کردند بلکه هر کدام شوهرانشان را به پشت گرفته بودند و از قلعه خارج می شدند.
فرمانده سپاه با دیدن این صحنه اشک در چشمانش حلقه بست و همه آنان را امان داد و پیمان صلحی بهتر از قبل با آنان بست.


داستان کوتاه و آموزنده پشتکار

دوشنبه 4 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و آموزنده پشتکار

دکتر لری اسمیت تازه نفس می خواست در شهری مطبی باز کند. انجمن محلی به او گفت که این محل پر از متخصصین فراوان است و آنقدر بیمار وجود ندارد که به مطب دیگری نیاز داشته باشند. اما اسمیت ناامید نشد و چهار ماه، روزی ۱۰ ساعت وقت صرف کرد و از خانه ای به خانه دیگر رفت و خود را دکتر جدید شهر معرفی کرد. او به ۱۲۵۰۰ خانه مراجعه کرد و با ۶۵۰۰ نفر صحبت نمود و آنان را دعوت کرد که به مطبش که در آینده باز می شود مراجعه کنند.در نتیجه پشتکار او در اولین شروع کارش ۲۳۳ بیمار به مطبش آمدند و در آن زمان رکورد درآمد ۷۲۰۰۰ دلار در ماه را به دست آورد.


داستان کوتاه و طنز رایگان

دوشنبه 4 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز رایگان

وقتی یک ماشین لباسشویی جدید خریدم، ماشین قدیمی را بیرون گذاشتم و یک کاغذ روی آن چسباندم که روی آن نوشته شده بود: رایگان.
دو روز گذشت و متوجه شدم ماشین لباسشویی هنوز سر جای خود قرار دارد. فکری به ذهنم رسید، کاغذ روی آن را کندم و به جایش کاغذی چسبانده و نوشتم: فروشی، ۵۰ هزار تومان.
صبح روز بعد دیدم که ماشین لباسشویی را دزدیده اند!


داستان کوتاه و طنز کدخدای خوش حساب

یکشنبه 3 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز کدخدای خوش حساب

یه اربابى بود که یه زن و دو تا پسر و دو تا دختر داشت. یه روز کدخدای دِه پنج تا غاز ورداشت از ده آورد براى ارباب. ارباب گفت:«کدخدا، حالا که این پنج تا غاز آوردی، خودتم باید قسمت کنی که میون ما دعوا نشه. اگه به پسرا بیشتر بدى دخترا اوقاتشون تلخ میشه، اگه به دخترا زیادتر بدى پسرا بدشون میاد». کدخدا هم گفت:«منم همچى تقسیم مى‌کنم که هیچ کدوم زیاد و کم نبره». ارباب گفت:«بسم‌الله! بفرما ببینم چطور قسمت مى‌کنی!»
کدخدا گفت:«خیلی خوب، ارباب، تو با زنت دو نفر هستین، یه غاز مال شما، میشه سه نفر، دو تا پسرام دو نفر هستن، یه غازم مال اونا، اونم سه نفر، دو تا دخترام دو نفر هستن یه غازم مال اونا، اونام سه نفر. من خودم یه نفر هستم دو غازم مال من، مام سه نفریم. همه‌مون مساوی، سه‌تا سه‌تا شدیم». ارباب خندید و گفت:«خیلی خوب، حالا غاز خودمونو مى‌کشیم، گوشتشو چطور قسمت کنیم که دعوا نشه؟» کدخدا گفت: غازو بکشین، شب منو دعوت کنین بیام قسمت کنم!»
شب شد، کدخدا اومد. غازو پختند، آوردن سر سفره، گفتند:«کداخدا بسم‌الله، قسمت کن!» کدخدا گفت:«آقاى ارباب، شما سرِ خونواده هستید، این کله غاز مال شما، نوشِ جونتون!» دو تا بالشو ورداشت، داد به دوتا دخترا، گفت:«تا کى تو خونه بابا نشستین؟ این بالارو بگیرین، پر بزنین برین خونه شوهرتون، پدر و مادرو راحت کنین!» دو تا پاهاى غازو ورداشت، داد به دو تا پسر، گفت:«این پاهارو بگیرین، همون راهى که پدرتون رفته، همون راه رو بگیرید و برید!» دل غازو درآورد، داد به زن ارباب، گفت:«این صندوقخونه‌ی عشقِ دل غازو بخور، عشق و محبتت به شوهرت زیادتر بشه!» کدخدا بقیه غازو ورداشت و گفت: «اینم حق‌ زحمه من که به این خوبى براتون قسمت کردم.»


داستان کوتاه و خواندنی قدرت ایمان

یکشنبه 3 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و خواندنی قدرت ایمان

زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه و اثاثیه اش را بفروشد. زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد. منتها چون از خدا خواسته بودکه اثاثیه اش را به کسی که خدا می خواست و به قیمتی که خدا صلاح می دانست برایش بفروشد ، از ظواهر امر دل نگران نبود. اثاثیه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت . وقتی مرا دید گفت : حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببینم یا سوز سرما را احساس کنم. تنها به وعده های خدا توکل کردم و بس!

مردم نیز به گونه ای معجزه آسا اتومبیل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثیه خانه ، حتی خود خانه نیز بی آنکه کارمزدی به هیچ بنگاه معاملات ملکی پرداخت شود به فروش رفت.
ایمان هرگز از پنجره به بیرون نمی نگرد تا انبوه برف را ببیند تا سوز سرما را احساس کند.
ایمان برای برکتی که طلبیده است تدارک می بیند و بس.



داستان کوتاه و طنز فرار از تاکسی

یکشنبه 3 مرداد 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز فرار از تاکسی

چهار تا رفیق میخوستن سوار تاکسی بشن ولی پولی نداشتن که بدن! با خنده ﻗﺮﺍﺭ میذارن وقتی به مقصدشون رسیدن چهارتایی پیاده بشن و فرار کنن!
وقتی به مقصد میرسن چهارتایی شون در های ماشین رو باز میکنن و شروع میکنن به فرار! ﻣﯿﺮﻥ ﺗﺎ ﻣﯿﺮﺳﻦ ﺑﻪ ﯾک ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ اینقدر تاریک که ﻫﯿﭽﮑسی کس دیگه ای رو نمی دید فقط صدای نفس نفس زدنشون شنیده می شد!
یکی از اون چهارتا زد رو شونه ﺑﻐﻠﯿﺶ ﮔﻔﺖ ﻓﮑﺮشو بکن الآن ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ داره !
طرف برگشت گفت: بابا راننده منم، فقط بگین چی شده !؟



فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic