داستانک | داستان کوتاه | short story

متن کوتاه و خواندنی درباره موفقیت

دوشنبه 15 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 


متن کوتاه و خواندنی درباره موفقیت

موفقیت یعنی تحمل شکست هایی که هریک از آنها شما را برای موفقیت بزرگ آماده میکنن.
موفقیت مثل بالا رفتن از کوه است، تا کالری نسوزانید به قله نمی رسید.


داستان کوتاه زاهد و بیماری

یکشنبه 14 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه زاهد و بیماری
یكی از زهاد را بیماری عارض شد. شخصی به عیادت او رفت و او را شادمان دید و زبانش را به شكر و ثنا متذكر یافت.
گفت: می خواهی كه خدای تعالی تو را شفا دهد؟
گفت: نه.
گفت: می خواهی به وضع بیماری بمانی؟
گفت: نه.
گفت: پس چه می خواهی؟

گفت: آن را می خواهم كه خدا می خواهد.


داستان کوتاه ملانصرالدین و شراب گرم

شنبه 13 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 


داستان کوتاه ملانصرالدین و شراب گرم
از ملانصرالدین پرسیدند: شراب گرم را چه می نامند؟ ملانصرالدین گفت: گرم شراب. باز پرسیدند: اگر سرد باشد چی؟ ملا گفت: ما آن را زود می خوریم و مجال نمی دهیم که سرد شود.


داستان کوتاه و زیبای زن عقل ندارد

جمعه 12 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 


داستان کوتاه و زیبای زن عقل ندارد
جوانی گفت:
زن عــقل ندارد
شیخ در جواب گفت 
بی عقلی زن در این بود که جاهل مثل تو را 
9 ماه در شکمش پرورش داد 
2سال شیر داد 
20سال منتظر شد تا احمق مثل تو را بزرگ کند تا به او توهین كند


داستان کوتاه مرد اهنگر و نرم کردن فولاد

سه شنبه 9 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه مرد اهنگر و نرم کردن فولاد

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت : واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده. نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی‌‌اش آمده است. اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
در این کارگاه فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چطور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می‌کنم و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری آتش روشن کرد و ادامه داد:
گاهی فولادی که به دستم می رسد نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که از این فولاد هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده، پذیرفته‌ام و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم این است: خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی‌فایده پرتاب نکن.


داستان کوتاه و زیبای گرگ زندگی

دوشنبه 8 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و زیبای گرگ زندگی

می گویند سال ها پیش در جزیره ای آهو های زیادی زندگی می کردند.
خوراک فراوان و نبودِ هیچ خطری باعث شد که تحرک آهوها کم و به تدریج تنبل و بیمار شده و نسل آنها رو به نابودی گذارد.
برای حل این مساله تعدادی گرگ در جزیره رها شد. وجود گرگ ها باعث تحرک دوباره آهوان گردید و سلامتی به آنها بازگشت.
ناملایمات، مشکلات و سختی ها هم گرگهای زندگی ما هستند که ما را قوی تر می کنند و باعث می شوند پخته تر شویم.


متن کوتاه درباره صدای درون

یکشنبه 7 آذر 1395

نوع مطلب :داستان کوتاه، 


متن  کوتاه درباره صدای درون

صدایی درون تو هست که در تمام طول روز آهسته میگه:

"حس میکنم این کار درسته،
میدونم این کار اشتباهه."

هیچ معلم،مشاور،پدر و مادر،دوست یا آدم دانایی نمیتونه تصمیم بگیره که چی واست درسته.
فقط به صدای درونت گوش کن.


داستان ضرب المثل پاشنه آشیل

شنبه 6 آذر 1395

نوع مطلب :داستان کوتاه، 

داستان ضرب المثل پاشنه آشیل

پاشنه آشیل کنایه از همان نقطه ضعف است .
ضرب المثل پاشنه آشیل از کجا آمده است؟
آشیل یا اخیلوس فرزند پله پادشاه میرمیدون ها مشهورترین قهرمان افسانه ای یونان است که نامش با آثار هومر عجین شده است. طبق بعضی روایات مادرش تتیس پس از تولد او با دو انگشت خود قوزک پایش را گرفت و وارونه در شط افسانه ای ستیکس فرو برد و بیرون کشید. بدین جهت تمام اعضای بدن آشیل به جز قوزک پایش همه در دست مادر بود رویین گردید.....
سپاهیان یونان که بدون کمک و یاری آشیل قادر نبودند شهر تروا را فتح کنند از اولیس خواستند تا آشیل را به تروا کشاند و موجب وحشت دشمنان گردد. دیری نگذشت که حریف دریافت تیر به هیچ جای آشیل کارگر نیست مگر یک جا، همان قوزک پا یعنی جای دو انگشت مادرش که او را وارونه در آب فرو کرده بود. یکی از تیراندازان مشهور به نام پاریس یا "آپولون" که نقطه ی ضعف حریف را پیدا کرده بود تیر زهر آلودی درست بر قوزک پای آشیل زد و کارش را ساخت و این عبارت از آن تاریخ ضرب المثل شد.


داستان کوتاه عارف و راه رسیدن به خدا

جمعه 5 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه عارف و راه رسیدن به خدا

از عارفی پرسیدند: راه به سوی خدا کدام است؟
گفت: دو قدم است. قدم اول بر سر نفس 
و قدمی دیگر بر سر دنیا.
این پاسخ به عارفی با معرفت تر و عاشق تر رسید. فرمود:
آنچه خدا کوتاه کرده است طولانی نباید کرد.
راه رسیدن به خدا ...
فقط یک قدم است و آن گذشتن از خود است
که دنیا به واسطه ی خود, حجاب بین بنده و خدا میشود.


داستان کوتاه پیرمرد و دخترک و دسته گلی زیبا

پنجشنبه 4 آذر 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان آموزنده، 

داستان کوتاه پیرمرد و دخترک و دسته گلی زیبا

روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‌نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه‌ای از آن چشم برنمی‌داشت.
زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه پیرمرد از جا برخاست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده‌ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال‌تر خواهد شد.
دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‌رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمردی به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن سوی خیابان رفت و کنار قبری نزدیک در ورودی نشست…."


زمانی که خداوند خنده اش میگیرد!!!

چهارشنبه 3 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 


زمانی که خداوند خنده اش میگیرد!!!

خداوند به موسی گفت:از دو موقعیت  خنده ام می گیردِ وقتی من بخواهم کاری انجام شود وتلاش بیهوده ی دیگران را می بینم تا جلوی انجام آن کار را بگیرند ووقتی من نخواهم کاری انجام شود وجماعتی را می بینم که برای انجام آن به آب وآتش می زنند!


داستان کوتاه و طنز تصادف زن و مرد

سه شنبه 2 آذر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز تصادف زن و مرد

 یه روز یه زن و مرد ماشینشون تصادف ناجور میکنه هر دو ماشین به شدت داغون میشن.ولی هر دو نفر سالم میمونن.وقتی که از ماشین پیاده میشن و صحنه تصادف رو میبینن مرد میگه:ببین چیکار کردی خانوم!ماشینم داغون شده!اه چه جالب شما یک مرد هستید!بله چطور مگه؟چقدر عجیب همه چیز داغون شده ولی ما دو نفرسالمیم منظورتون چیه؟این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینجوری با هم ملاقات کنیم و اشنا بشیم.
مرد با هیجان زیادی میگه:اوه بله کاملا موافقم این حتما نشونه خوبیه.
زن نگاهی به ماشین میکنه و میگه:
-یه معجزه دیگه همه چیز داغون شده ولی این بطری مشروب سالمه این یعنی باید جشن بگیریم بله بله حتما همینطوره کاملا موافقم زن در بطری رو باز میکنه و به طرف مرد تعارف میکنه مرد هم بطری رو تا نصفه سر میکشه و برمیگردونه.
ولی زن در بطری رو میبنده و دوباره برمیگردونه به مرد!مرد با تعجب میگه:
-مگه شما نمینوشین؟؟؟زن با شیطنت خاصی میگه:نه عزیزم فکر کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم!!!!


داستان جالب و زیبای از بدو تولد

دوشنبه 1 آذر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان عاشقانه، داستان کوتاه، 

داستان جالب و زیبای از بدو تولد

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید ..!
از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!
این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد.

هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.
این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت:                


نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.
بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!
خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما
و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟


داستان کوتاه و خواندنی مادر و پسر و سیب شیرین

دوشنبه 1 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و خواندنی مادر و پسر و سیب شیرین

پسرکی دو سیب در دست داشت
مادرش گفت:یکی از سیب هاتو به من میدی؟پسرک یک گاز بر این سیب زد
و گازی به آن سیب !لبخند روی لبان مادر خشکید!سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت:بیا مامان!این یکی ، شیرین تره!!!!
مادر ، خشکش زدچه اندیشه ای با ذهن خود کرده بود..!هر قدر هم که با تجربه باشیدقضاوت خود را به تأخیر بیاندازید
و بگذارید طرف ، فرصتی برای توضیح داشته باشد .


داستان کوتاه و خواندنی حیوووون در برابر میمووووون

یکشنبه 30 آبان 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و خواندنی حیوووون در برابر میمووووون

صبح شد و مرد با انرژی و حس خوب مطابق هر روز سوار بر اتومبیل‌اش شد و به سمت محل کارش حرکت کرد. در جاده‌ی دو طرفه، ماشینی را دید که از روبرو می‌آمد و راننده آن، خانم جوانی بود. وقتی این دو به هم نزدیک شدند، خانم در یک لحظه سر خود را از ماشین بیرون آورد و به مرد فریاد زد: «حیووووووووون!»

مرد متعجب شد اما بلافاصله در جواب داد زد: «میمووووووون»

هر دو به راه خودشون ادامه دادند. مرد به خاطر واکنش سریع و هوشمندانه‌ای که نشون داده بود خشنود و خوشحال بود و در ذهنش داشت به کلمات بیشتری که می‌تونست تو اون لحظه بار اون خانم کنه فکر می‌کرد و از کلماتی که به ذهنش می‌رسید خنده‌اش می‌گرفت.

اما چند ثانیه بعد سر پیچ که رسید یه خوک وحشی با شدت خورد توی شیشه‌ی جلوی ماشین و اتومبیل مرد به سمت درختان جنگل منحرف شد. اونجا بود که فهمید حرف اون زن هشدار بوده نه فحش!



فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic