تبلیغات
داستانک | داستان کوتاه | short story
داستانک | داستان کوتاه | short story

داستان زیبای شکر گذار بودن

یکشنبه 26 دی 1395

ﻳﻪ ﻓﻠﺞ ﻗﻄﻊ ﻧﺨﺎﻋﻰ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻛﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺑﺸﻪ، ﻣﻨﺘﻈﺮﻩ ﻳﻜﻨﻔﺮ دیگه هم ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺑﺸﻪ، ﺳﺮﺵ ﻣﻨﺖ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺒﺮﺗﺶ ﺩﺳﺘﺸﻮﻳﻰ ﻭ ﺣﻤﺎﻡ ﻭ ﻛﺎﺭﺍﻯ ﺩﻳﮕﻪﺷﻮ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻩ!!
ﻣﻴﺪﻭﻧﻰ ﺁﺭﺯﻭﺵ ﭼﻴﻪ؟
ﻓﻘﻂ ﻳﻜﺒﺎﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻩ ﻭ ﻛﺎﺭﺍﺷﻮ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻩ...
ﻳﻪ ﻧﺎﺑﻴﻨﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻛﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻴﺸﻪ، ﺭﻭﺷﻨﺎﻳﻰ ﺭﻭ ﻧﻤﻴﺒﻴﻨﻪ، ﺧﻮﺭﺷﻴﺪﻭ
ﻧﻤﻴﺒﻴﻨﻪ، ﺻﺒﺢ ﺭﻭ ﻧﻤﻴﺒﻴﻨﻪ!
ﻣﻴﺪﻭﻧﻰ ﺁﺭﺯﻭﺵ ﭼﻴﻪ؟
ﻓﻘﻂ ﻳﻜﺒﺎﺭ ﻓﻘﻂ ﻳﻜﺮﻭﺯ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﻧﺰﺩﻳﻜﺎﺵ ﻭ ﻋﺰﻳﺰﺍﺵ ﻭ ﺁﺳﻤﻮﻥرو و ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺭﻭ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺑﺒﻴﻨﻪ...
ﻳﻪ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﻰ ﺩﻟﺶ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺧﻮﺏ ﺑﺸﻪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻴﻤﻰ ﺩﺭﻣﺎﻧﻰ ﻭ
ﻣﺴﻜﻦﻫﺎﻯ ﻗﻮﻯ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻛﻨﻪ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻧﻜﺸﻪ...
ﻳﻪ ﻛﺮ ﻭ ﻻﻝ ﺁﺭﺯﻭﺷﻪ ﺑﺸﻨﻮﻩ، ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺯﺑﻮﻧﺶ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ...
ﻳﻪ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺗﻨﻔﺴﻰ ﺩﻟﺶ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻛﭙﺴﻮﻝ ﺍﻛﺴﻴﮋﻥ ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺸﻪ...

ﺍﻵﻥ ﻣﺸﻜﻠﺖ ﭼﻴﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻦ؟
ﺩﺳﺘﺘﻮ ﺑﺬﺍﺭ ﺭﻭ ﺯﺍﻧﻮﺕ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﻭ ﻧﻌﻤﺘﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﻬﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻛﻦ ﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻯ ﻓﻜﺮﻛﻦ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻤﻴﻦ ﻧﻌﻤﺘﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﻯ...
ﭘﺲ ﺷﻜﺮﮔﺰﺍﺭﻯ ﻛﻦ ﻭ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻛﻦ!


انتظار داشتن شعور از بعضیا

شنبه 25 دی 1395

انتظار داشتن شعور
از بعضیها مثل شرط بستن 
رو "خر" تو مسابقه اسب سواریه!


متن کوتاه و خواندنی قلب شکسته

جمعه 24 دی 1395

نوع مطلب :داستان عاشقانه، داستان کوتاه، 

حرمتها که شکسته شد 
مسیح هم که باشی نمیتوانی دل شکسته را احیا کنی...
آنچه در دستت امانتی پنهان بود حراج شد، آنچه نباید بگویی گفته شد.. 
فاجعه را یک عذر خواهی درست نمیکند.
حرف، حرف ویران کردن دل است نه دیواری که خراب کنی و از نو بسازی...
دلی که ویران کردی قصری بود که خودت ساکن آن بودی، راستی حالا که خودت را بی خانه کردی با آوارگیت چه میکنی؟ 
شاید به خرابه های جا مانده از دیگران پناه میبری...


داستان کوتاه و طنز قلمراد و مرغ

جمعه 26 آذر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و طنز قلمراد و مرغ
قل مراد حیف نون رو تو خیابون میبینه که یه کیسه رو دوشش میبره ، میپرسه :

چی تو کیسه ات داری ؟

حیف نون : مرغه ، میبرم خونه !

اگه بگم چند تا مرغ تو کیسه داری یکیشونو بهم میدی ؟

حیف نون : تو بگو ، اصلا جفتشونو میدم بهت !

خوب اممممممممم ، پنج تا ؟


داستان کوتاه و خواندنی زن با شرف

پنجشنبه 25 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و خواندنی زن با شرف
عصر جمعه است و دلم گرفته . می زنم تو خیابون و از سرازیری توی بلوار پیاده میرم سمت پله های پارک که یهو یه ماشین بوق می زنه ، به روی خودم نمیارم و به سرعت قدمهام اضافه می کنم. کمی جلوتر ترمز می زنه. حالیمه چی کار داره می کنه. به روی خودم نمیارم و از کنارش بی تفاوت رد می شم.

سرعتش را هم قدم من می کنه و شیشه ی سمت کمک را میده پایین و می گه : خانوم محترم کجا تشریف می برید؟ جواب نمی دم. نیشش را تا بناگوش باز می کنه و باز می گه : خانوم عزیز ، بنده همه جوره در خدمت شما هستم. با صدای سگی که اماده پاچه گرفتنه میگم که مزاحم نشه ، اما خوب حالیش نیست. لابد فکر می کنه دارم "ناز" می کنم.

نیش ترمزی می زنه و همانطور در حال رانندگی کیف پولش را از جیب شلوارش می کشه بیرون.: خانوم محترم ، بیا بابا ،هر چی تو بگی،قربونت برم، ضد حال نزن دیگه .لای کیف پولش را باز کرده و اسکناس وچک پول تعارف می کنه و همزمان چشمک می زنه که سخت نگیرم.

یک آن هوس می کنم که بپرم و در ماشینش را باز کنم و بکشمش پایین و با قوت هر چه تمام تر ، پس کله اش را بگیرم و صورتش را توی شیشه ی ماشینش خورد کنم اما چون با خشونت مخالفم منصرف می شوم.( البته دلیل اصلیش اینه که زورم بهش نمی رسه) . دستهام را می ذارم روی شیشه و تا * خم می شم توی ماشین. .گل از گلش شکفته ، دور و برم را نگاه می کنم و فاصله ام را تا پارک می سنجم.
توی خیابون هیچ * نیست. لبخند پهنی می زنم و می پرسم: حالا چی چی داری؟ کیفشو بالا میاره و نگاه هرزه اش از روی لبهایم تا * ها پایین می آید، کیف پول را توی هوا می قاپم و با تمام قدرتم پرت می کنم آن طرف بلوار و مثل فشنگ به سمت پارک می دوم. پشت سرم صدای کشیده شدن ترمز دستی و باز شدن در ماشین می آید و مردک از ته جگرش فریاد می زند:

اووووووووووووووووووووووووووووووی، !
و من همینطور که می دوم با خودم فکر می کنم که چفدر جالب است که در ایران تا وقتی فکر می کنند * ای ، خانوم محترم صدایت می کنند و وقتی مشخص می شود این کاره نیستی تبدیل به یک * می شوی .....


داستان کوتاه و زیبای زن نازا

چهارشنبه 24 آذر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و زیبای زن نازا
گویند زنی زیبا و پاک سرشت به نزد حضرت موسی علیه‌السلام، كلیم‌الله، آمد و به او گفت: «ای پیامبر خدا، برای من دعا کن و از خداوند بخواه که به من فرزندی صالح عطا کند تا قلبم را شاد کند.»
حضرت موسی علیه‌السلام دعا کرد که خداوند به او فرزندی عطا کند. پس ندا آمد: «ای موسی، من او را عقیم و نازا آفریدم.»
حضرت موسی علیه‌السلام به زن گفت: «پروردگار می‌فرمایند که تو را نازا آفریده است.»
پس زن رفت و بعد از یک سال بازگشت و گفت: «ای نبی خدا، برای من نزد پروردگار دعا کن تا به من فرزندی صالح عطا کند.»
بار دیگر حضرت موسی دعا کرد که خداوند به او فرزندی ببخشد. دوباره ندا آمد: «من او را عقیم و نازا بیافریدم.»
موسی به زن گفت: «خداوند عزوجل می‌فرماید تو را نازا بیافریده.»
بعد از یک سال، حضرت موسی همان زن را دید در حالی که فرزندی در آغوش داشت.
از زن پرسید: «این نوزاد کیست؟» 
زن جواب داد: «فرزند من است.»
پس موسی علیه السلام با خداوند صحبت کرد و گفت: «بارالها، چگونه این زن فرزندی دارد در حالی که تو او را عقیم و نازا آفریدی؟!»
پس خداوند عزوجل فرمود: «ای موسی هر بار که گفتم «عقیم»، او مرا «رحیم» می‌خواند. پس رحمتم بر قدر و سرنوشت پیشی گرفت.»


داستان کوتاه و زیبای کار شیطان

سه شنبه 23 آذر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و زیبای کار شیطان
زن فقیری که با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بی‌ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می‌داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی‌اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: «وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است.» 
وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و مشغول بردن خوراکی‌ها به داخل خانه کوچکش شد. منشی از او پرسید: «نمی‌خواهی بدانی چه کسی این خوراکی‌ها را فرستاده؟»
زن جواب داد: «نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می‌برد.»


داستان کوتاه و زیبای انوشیروان و سحرخیز باش تا کامروا شوی

دوشنبه 22 آذر 1395

نوع مطلب :داستان طنز، داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه و زیبای انوشیروان و سحرخیز باش تا کامروا شوی

حکایت کرده اند که بزرگمهر وزیر دانشمند انوشیروان هر روز صبح زود خدمت پادشاه میرفت و در جواب وی که چرا اینقدر زود آمدی میگفت: سحرخیز باش تا کامروا شوی.
روزی انوشیروان به عده ای از درباریان دستور داد تا نیمه شب بیدار شوند و سر راه بزرگمهر٬ منتظر بمانند. چون خواست به درگاه بیاید٬ از هر طرف به او حمله کنند و لباسهایش را درآورده و بگریزند. 
صبح روز بعد که بزرگمهر به درگاه میرفت مورد حمله دزدان قرار گرفت و چون لباسهایش را بردند مجبور شد به خانه برگشته و تجدید لباس کند. و چون به درگاه انوشیروان رسید شاه را خندان دید که میگفت: 
مگر هر روز نمی گفتی٬سحر خیز باش تا کامروا باشی؟ چرا امروز دیر آمدی؟
بزرگمهر گفت: امروز دزدان کامروا شدند زیرا سحرخیزتر از من بودند..


داستان زیبا و خواندنی فرشته در قصه های چینی

یکشنبه 21 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 


داستان زیبا و خواندنی فرشته در قصه های چینی

در قصه‌های چینی از فرشته‌ای صحبت می‌شود که هیکلی زشت و سنگین ولی روحی ظریف دارد و برای تفریح سر به سر آدمیان می‌گذارد. این فرشته شب‌ها به خانه‌ی مردم می‌رود و جمجمه‌ی خفتگان را باز می‌کند و مغزها را از آن بیرون می‌کشد و سپس مغز دیگری را به جای آن می‌نهد. فرشته از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر می‌رود و مغز مردم را عوض می‌کند بامداد هنگامی که فرشته به آرامگاه خود باز می‌گردد. مردی دانشمند با اندیشه‌های زنی روسپی بیدار می‌شود و دوشیزه‌ای زیبا خیالات پیرمردی افیونی را در کله خود حس می‌کند. گویی چنین فرشته‌ای به مغزهای ما نیز دستبرد زده و مغز ملتی شکیبا و قانع را در کله‌ی ما جا داده است! ما مردمانی شده‌ایم که دیگر هیچ هوسی نداریم و زندگانی بی‌رنگ و بویی را ادامه می‌دهیم. آری ما دیگر به خودمان شبیه نیستیم!

آناتول فرانس / آدمک حصیری



داستان کوتاه اکسیر عشق

یکشنبه 21 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 


داستان کوتاه اکسیر عشق

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت ...

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت ...


خدا گفت : دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود ...

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود ، زمین برایش کوچک است ... و

فرشته ای که مزه عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک.


متن کوتاه درباره امید

شنبه 20 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

متن کوتاه درباره امید
امید چیز خوبی است
مثل آخرین سکه
مثل آخرین بلیط
مثل آخرین گلوله
مثل آخرین کشتی
آخرین سکه نمی گذارد که غرورت بشکند
آخرین بلیط نمی گذارد که
نا امید از ترمینال ها برگردد
آخرین گلوله نمی گذارد که سرباز اسیر شود
کسی که امید دارد
فقیر نیست
همیشه چیزی دارد
یادم رفت از آخرین کشتی بگویم
آخرین کشتی حتی اگرهم نیاید
نمی گذارد که نام دریا و مسافرت از یادت برود.


داستان کوتاه بهلول و قاضی قلم و یا کلنگ

جمعه 19 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه بهلول و قاضی قلم و یا کلنگ

روزی بهلول نزد قاضی بغداد نشسته بود که قلم قاضی از دستش به زمین افتاد. بهلول به قاضی گفت: جناب قاضی کلنگت افتاد آنرا از زمین بردار.
قاضی بمسخره گفت : واقعاً اینکه میگویند بهلول دیوانه است، صحیح است. آخر قلم است نه کلنگ!
بهلول جواب داد: مردک، تو دیوانه هستی که هنوز نمیدانی.!! با احکامی که به این قلم مینویسی خانه های مردم خراب می کنی.
حال تو بگو این قلم است یا کلنگ؟!!!


متن کوتاه درباره صدای درون

پنجشنبه 18 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

متن کوتاه درباره صدای درون

صدایی درون تو هست که در تمام طول روز آهسته میگه:

"حس میکنم این کار درسته،
میدونم این کار اشتباهه."

هیچ معلم،مشاور،پدر و مادر،دوست یا آدم دانایی نمیتونه تصمیم بگیره که چی واست درسته.
فقط به صدای درونت گوش کن.


داستان کوتاه رمال اگر غیب میدانست گنج پیدا میکرد

چهارشنبه 17 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

داستان کوتاه رمال اگر غیب میدانست گنج پیدا میکرد

روزی رمالی نزد مرد تاجری رفت و گفت : "اگر پول خوبی به من بدهی جای یکی از گنج ها را به تو می گویم."تاجر با آن که مشکل مالی نداشت اما قبول کرد و فردای آنروز نزد دوستش رفت ماجرا را برایش گفت.
دوستش که فرد فهمیده ای بود گفت:"تو چقدر ساده ای.رمال اگر از جای گنج ها خبر داشت که خودش می رفت گنج ها را پیدا می کرد."اما تاجر که خودش را گم کرده بود در جوابش گفت :"وقتی که من صاحب گنج شدم آن وقت می فهمی که اشتباه کردی."
دوستش که نمی خواست تاجر گول رمال ها را بخورد نقشه ای کشید و سراغ تاجر رفت و به او گفت:"بهتر است که فردا او را به خانه من دعوت کنی تا من هم ثروتی به دست بیاورم."تاجر خوشحال شد و ماجرا را به رمال گفت.رمال قبول کرد و دوست تاجر هم غذای مفصلی ترتیب داد.وقتی همه سر میز غذا نشستند میزبان سه بشقاب غذا آورد . او روی دو تا از بشقاب ها یک قطعه گوشت بزرگ مرغ گذاشته بود اما در بشقاب سومی مرغ را ته بشقاب گذاشته بود و روی آن پلو ریخته بود.بشقاب سوم را جلوی رمال گذاشت.رمال وقتی دید که مرغ ندارد به دوست تاجر گفت :"این چه وضع مهمانداری است؟برای خودتان پلو با مرغ آوردید ولی برای من پلو خالی."
دوست تاجر با قاشق پلو ها را کنار زد و با خنده و تمسخر گفت:"تو که مرغ زیر پلو را نمی بینی چطور ادعا می کنی که از گنج های زیر زمین اطلاع داری؟"
رمال فهمید که از او زرنگ تر هم هست .به همین دلیل سریع آن جا را ترک کرد.تاجر هم فهمید که دوست خوبی دارد و نباید به رمال ها و فال گیرها اعتماد کند.
از آن به بعد به کسانی که ادعا می کنند از گذشته و آینده خبر دارند و یا به دروغ ادعا می کنند که در کاری مهارت دارند گفته می شود : رمال اگر غیب می دانست گنج پیدا می کرد."


شعر کوتاه درباره خدا

سه شنبه 16 آذر 1395

نوع مطلب :داستان آموزنده، داستان کوتاه، 

تاخدا هست
کسی تنهانیست
من اگر گم شده ام
تو اگر خسته شدی
در پس پرده ی اشک من وتو
مأمن گرم خداست
او همین جاست
کنار من و تو
سال ها منتظراست
تا به سویش بدویم از سرشوق
تا صدایش بزنیم
و بفهمیم که او مونس واقعی خلوت ماست...



فهرست وبلاگ
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها